MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 

تماس

SWEDISH

ویدئو

مقاله

شعر

صفحه‌ی نخست

  
 



به خود واگذاریدم




نه مریم بوده ام
که مسیح را زاده باشم
و نه آئینی که بِدان بگروید
و نه معمایی
که در اندیشه ی حل آن باشید.
و نیز
هرگز یک روز هم
رها نبوده ام
که بی حُزنی
در پیرامُنم
در جذبه ی عشق
اندیشه کنم
چرا که زندگی
آن سا ن به من گذشت
که کسان را
تاب ِ شنیدن ِ آن نبود.

به ستوه آمده ام
به ستوه آمده ام
از ِشکوه های بیهوده تا ن
به ستوه آمده ام
از پچپچه ها تان
که بوی تعفن استفراغ ِ از شب مانده را دارد.
به خود واگذارید م
به خود واگذارید م
اینک که سرزمین ِ مرا کوه ِ رنج و غصه
می ترکاند،

به خود واگذاریدم
تا دمی بیاسایم
واندوه ِ زمین ِ بر آتش نشسته را تاب آورم.


با بادبزن های رنگین
« من » هاتان را باد می زنید
و « تن » هاتان را فربه می کنید
از عشق می گوئید
و چینی از نفرت
برپیشانی دارید.

خود فروشانید.
خود فروشانید.
نه بسان ِ زنی
در پای چراغی
در خیابان.
- حاشا که اگر غرور ِ راستین اینان را
با صورتکهای دروغین ِ شمایان
در ترازویی توان نهاد
شرمساری شما
پایداری ابدی خواهد یافت.

خود فروشانید،
خود فروشانید،
نه بسان ِ مردی
که چراغدار ِ خانه عشق فروشانست.
حاشا که حرمت ِ چراغداری ِ خانه ی فواحش را
به چونان شمایانی
- گدایانی در هیأت ِ روشنفکران -

نتوان فروخت.

به صورت خاموشم
و سیلی هایم نیز دیگر
سرخی ِ چهره ام را
سبب نخواهد شد.

زنبور خفته یِ زمستانی
اگر از این بیداد
بر می خاست،
شمایان را
به نیشی اندک
میهمان می کرد.
اما من
اما من
هیچ نیستم
هیچ نیستم
تنها بیدارم
زنی بیدارم
که یک تار ِ مویم
به جنازه ی صدها مرد ِ نشسته می ارزد.


از دفتر شعر« از عشق چیزی با جهان نمانده است» استکهلم 1987

 




 


فهرست

آب بالا آمد  

ترانه ی «خاوران» 

در ســـوگ آزادی 

* خیابان های "فیلا دلفیا" ترا به یاد میاورند* 

« تلنگر » 

"وقتی که بند بند خانه ی من ویران" 

"حسرت" ........از دفتر شعر «من به انگشتر می گویم بند» 

"پاییز" 

" با من سخنی بگو که جهان از بر شود”...  

دلتنگی برای ساری  

تهمت 

هفت اندوه خاکستری  

ف...مثل  

فصل از یاد بردن همه چیز 

لوکاس 

اوف 

پهلوان پنبه 

به عادت دیرین 

آ...آ...آ ...بی شرمی بس 

مارکز 

باز یک تولد دگر 

آدم 

غزل بهت 

آی ای شب زدگان...  

مغز ها را باید شست....جور دیگر باید اندیشید 

پرسه در* پرلاشز *  

وقتی که قفلها خود گره ی کورند 

ترس از سایه ی خودم  

به دلم چنگ نزن 

کارگر جان 

شعری برای سیروس وقوعی 

آشتی 

پندار 

در سوگ 

مصیبت 

آیینه دار فرعون  

جان جوون پرت شكستني نيست 

سراسر خاک را 

الف... لام... میم  

کارگر 

طرح سه  

رویایی در بیداری- هشت  

دیوانه.... آموزگار .... و پادشاه  

ای نیمه ی دگر  

به خود واگذاریدم  

بمباران 

برای تو که فرصت ماندن نیافتی 

...این میکروفون صاحب مرده ...  

دوباره ساده ترین حرف تیرباران شد 

به دشمن .......  

جاکش ها  

عشق آغوش گشوده ی من نیست. 

شعری از دفتر شعر « من به انگشتر می‌گویم بند» 

باز آی 

شعری براي تنهايی مردم جهان  

آهای جَوون 

پیام دیکتاتور 

تجدید عهد 

بمباران 

روياهايي در بيداری (( سه ))  

روياهايی در بيداری (( پنج )) 

بغض 

هرگز نيامد.... هرگز نيامدند....