در
ستايش پای بريده
ی « شاملو»
« عزيزتر ز جان احمد، دويدن تو با پا نيست
به پاي شعر مي پويي ، مگو که پاي پويا نيست
بمان که دفتر ما را هنوز خط عنواني
کسي که با تو دارد دل، به هيچ ديده تنها نيست »
« سيمين بهبهاني »
« من بامدادم ، شهروندي با اندام و هوشي متوسط ، نسبم با يک حلقه ، به آوارگان کابل مي پيوندد. نام کوچکم عربي ست ، نام قبيله ام تُرکي ، کُنيتم پارسي . نام قبيله ئيم ، شرمسار تاريخ است ، و نام کوچکم را دوست نمي دارم.»
احمد شاملو خويش را در بخشي از « جدال با خاموشي » چنين تصوير مي کند .
بسيار جوان با
شعرهايش آشنا
شدم . اول که خواندم
نفهميدم . دوباره
که خواندم کمي
فهميدم و سه
باره که خواندم
گمان کردم که
فهميده ام . چه
« نفهميده » و
چه « کمي فهميده
» و چه « به گمان
فهميده » از خواندن
کلماتي که او
شعرش مي ناميد
و من هنوز در
فرق آن با « نثر
» درمانده بودم
پُر از شور زندگي
مي شدم . پيش از
او « نيما » را
نخوانده بودم
و هم او نيماي
مازندراني را
به من مازندراني
نشان داد و مرا
از نيمه راه
« دو بيتي » و
« غزل » و « قصيده
» به راه او کشاند.
جوان که شدم و به تهران کوچ کردم اينجا و آنجا ديدمش . زيبا بود با قد و قامتي استوار و صدايي آهنگين و پُر طنين که به شعرش جلوه اي دو صد چندان مي بخشيد و اما عبوس و شايد تلخ به نظر مي رسيد . مرا نترساند . با مرور شعرش در ذهنم ، دلش را مي ديدم که بسان کودکي آزاد در کوچه پس کوچه هاي شهر قدم مي زند:
« من براي روسپيان و برهنگان مي نويسم / براي مسلولين و خاکستر نشينان / براي آنان که ديگر به آسمان اميد ندارند / استادان خشم من، / اي استادان درد کشيده ي خشم !/ من از بُرج تاريک اشعار شبانه مي آيم و در کوچه هاي پُر نفس قيام / فرياد مي زنم.»
شعر او دريچه ي من شد برروي جهاني پُر منظره و تماشايي . درختان ، اسبان ، کودکان ، زنان ، روسپيان ، مهر و شفقت و گاه بيزاري و نفرت ، مناظره اين جهان بي قانون بودند .
دوستش نداشتم انگاه که مي ديدم شهر خالي ست و او مي تواند دستي باشد و از پرده برون آيد و کاري بکند ، و نمي کند ، مي تواند بگويد و نمي بگويد . چنين مي پنداشتم که او هم اينک بايد به پاي جان ، به ميدان بيايد و بگويد آن چيزي را که در انديشه ي من و ما مي گذرد و او نمي گفت . لج مي کرد و چيز ديگري مي گفت و من متحير و درمانده مي مانم و در او به شک و ترديد مي نگريستم.»
« نه اميدي – چه اميدي ؟ به خدا حيف اميد-
نه چراغي – چه چراغي؟ چيز خوبي مي شد ديد؟»
راستي چرا بايد از اميد مي نوشت وقتي اميدي نبود و از دست چراغ نيز کاري بر نمي آمد .
شاعر من بود و امتداد رؤياهاي شيرينم وقتي که مي نوشت :
« نه! هرگز شب را باور نکرده ام / چرا که در فراسوي دهليزش / به اميد دريچه اي / دل بسته بودم.»
و ادامه کابوس تلخم بود که مي سرود :
« آدما من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله ندارم
گر چه از ديگران فاصله ندارم
کاري با اين قافله ندارم»
و اگر چه براي او جامه ي قهرماني يا اسطوره اي و يا قديسي ندوخته بودم اما گمان مي کردم که شاملو بايد هميشه حوصله داشته باشد و حتمآ هم کاري به کار اين قافله داشته باشد.
وقتي حميدي شاعر را به دار شاعر خويش آويخت مايوسانه نقش خويش بر آب ديدم . شاعري چون او که در سروده هايش از بخشش ، عشق ،
|