باز آی
به خود باز آی
پرده ها را به یک سو، زن
سر از پنجره بیرون کن
و بنگر
کسی در کنار دیوار خانه ات
آواز می خواند.
اندوه کوچک تو
تیر خلاص نیست
که بر پیشانی زندگیت
شلیک شود
گلی به گیسوانت بزن
و رنگ سرخی بر لبانت
باز آی
باز آی
پرده ها را به یک سو، زن
و بنگر
که کوری
با پلک های بسته
خورشید را
به تماشا نشسته است.
بنگر
که جهان بیدار
در اندوه تو
به طعنه می نگرد.
باز آی
به خود باز آی
دستانی را بفشار
سرشار شو
از عطوفتی که به تو ارزانی می شود
امید بده
به انسانی
که به تو امید می بندد.
به خود باز آی
پرده ها را به یک سو، زن
با گلی بر گیسوانت
و رنگ سرخی بر لبانت
و بنگر
که کسی در کنار دیوار خانه ات
آواز می خواند.
7 مای 1987 – استکهلم
از دفتر شعر "از عشق چیزی با جهان نمانده است" هزار و نهصد و هشتاد و هفت