منشور شعر من اينست:      ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود. (مينا اسدی)
... درنگی نه
 

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه....

با این همه ترانه های زیبا که خوانندگان لس آنجلسی به دوستداران هنر در خارج و داخل ایران ارائه می دهند، جای شک و تردید باقی نمی ماند که لس آنجلس مهد فرهنگ وهنر ایرانیان در تبعید است و جای شک و تردید نیست که هنرمندان مقیم این شهر با ایمان و اعتقاد به رسم و رسوم و آداب و سنن و دین و آئین کشور باستانی شان، از هیچ کوششی برای حفظ فرهنگ ملی فروگذار نمی کنند.
و هم از این روست که این هنرمندان شهیر برای اعتلای هنر و فرهنگ کشورشان شبانه روز در کاباره ها، رقاص خانه ها، عروسی ها، سفره های حضرت ابوالفضل و ختنه سورانها در حال جانبازی و فداکاری هستند و هم در اثر کوشش پیگیر این هنرمندان انقلابی است که ایرانیان نیمه خفته و نیمه بیدار به سالن های پر از دود و دم کشیده می شوند و با پریدن و رقصیدن و انداختن لنگ و لگد، دینشان را به میهن در بند ادا می کنند.
این هنر مندان والامقام که سالها پیش به دلیل انقلاب اسلامی از کشورشان گریخته اند و از ترس روسری و توسری، زندان و سنگسار و قصاص، دمشان را روی کولشان گذاشته اند و در رفته اند، به محض ورود به سرزمین بیگانه دلشان برای میهن اسلامی ، اذان، نماز و روحانیون معظم تنگ شده و از هجرت پشیمان شدند و هوای وطن کردند اما از آنجا که از ترس قصابان حکومتی جرات بازگشت و پس گرفتن اموالشان را نداشتند از آن سر دنیا، خوابیده، نک و نالی را شروع کردند که به لطف جهان پیشرفته ی تکنولوژی ، بسیار وسیع به دست هم میهنان دلتنگ و بدون کسب و کار و سرگرمی رسید و استقبال بی نظیر آنان، سبب رونق کسب و کار این آوارگان دور از وطن شد.
تشویق هموطنان، این هنرمندان را به سر ذوق و شوق آورد و آنها برای سپاس از محبت طرفدارانشان شبانه روز شعر گفتند، آهنگ ساختند و ضبط کردند تا مبادا دکان هنر به دست بی هنران افتد و کسب آنان تعطیل شود.
با آنکه این مومنان و مومنه ها از دیدار هموطنان و زیارت قبور ائمه ی اطهار محرومند، اما دلشان خوش است که صدای دلنوازشان در همه ی عروسی ها و مهمانی ها و محافل عیش و عشرت پخش می شود و خاطر غمزده ی مردم دلمرده را شاد می سازد. تعاریفی که این آخوندهای بی عبا و عمامه از کعبه، قبله، نذر، اذان و خدا و پیغمبر می کنند، چشم ائمه ی جمعه را از حیرت گشاد می کند و سخنرانی های آنان را از جلوه می اندازد.
تا چندی قبل خود من به دلیل گرفتاری های صد من یک غاز، از وجود چنین گنجینه ی گرانبهایی بی خبر بودم و اگر جوانان فامیل از ایران به خانه ی ما نمی آمدند و روزی صد بار به این آهنگها گوش نمی دادند هرگز سعادت شنیدن این ترانه ها نصیبم نمی شد. جای تعجب و حیرت من بود که این جوانان تازه از ایران اسلامی آمده، سطر به سطر و خط به خط این شعرها را از حفظ بودند.
پس از سر نخی که مسافران ایرانی به من دادند همه ی وقتم صرف شنیدن این ترانه های جاودان شد!
بخش عمده ی این ترانه ها در باره ی خدا، قرآن، حرم، مسجد و اذان است و خوانندگان محترم آنچنان با سوز دل می خوانند که گاه شنونده گمان می کند که ترانه ها از شاعران درون کشور اسلا می ست و توسط برادران انصار حزب الله خوانده شده. صدای بعضی از این خوانندگان تبعیدی!- حتا وقتی که ترا نه های شاد اجرا می کنند- فرق زیادی با صدای ذبیحی در شبهای ماه رمضان و مناجات ربنا و دعای سحر ندارد.
بعضی از این ترانه ها، باصطلاح انقلابی ست و در باره ی نفت و نان و میر غضب هاست، بعضی ذکر خاطر ات گذشته است و البته در بیشتر ترانه ها از همه جای زنان حرف و سخن به میان می آید.
بعضی از ترانه سرایان پند و اندرز می دهند و گروهی هم ناله و گریه و نفرین می کنند البته فحش و ناسزا و تهدید هم چاشنی بعضی از ترانه هاست. به نمونه هایی از این ترانه ها توجه کنید:

بخش انقلابی:

سر چهار راه گلوبندک
تمامش نون تافتون، نون سنگک
کت و شلوار و کراوات
عصا، ریش بزی با پیپ و فندک
زیر رواق هشتی ها
قاطی شدی با مشتی ها
با بی دلا، با بی کس ها
ای ناقلا، خوب گشتی ها!
اون بالا مثل میر غضب
تکیه دادی به پشتی ها
صد دفعه گفتی می کشیم
یادت باشه نکشتی ها

تمام بشکه هاتون پر نفته
پلاک خونتون هفتاد و هفته
سر پیری که عمری منتظر بود
چرا نیومدی عروسی کرده، رفته!!


بخش نوستالژی و یاد دوران گذشته:

تو اون روزا می خوندیم ما عاشقانه
لولو....چهچهه...مجسمانه!
* * *

زلفاش گوگوشی بود
لبهاش گوگوشی بود
اداش گوگوشی بود
حرفاش گوگوشی بود

بخش دیوانگان:


دلم دیوونه خونه س
دلم دیوونه خونه س
* * *

دیوونه ترینم
بی خونه ترینم
* * *

از دست تو دیوونه شدم
از دست تو آواره شدم!

بخش سکس:

سر تکون نده نگو نمی دونی که ازت چی میخوام!
* * *

اون جمعه به جمعه
سر و گوشش می جنبه
* * *

از اون شب، شب، شبای هفته بود
باز منو ت، ت، تب گرفته بود!


بخش گریه و ناله و استغاثه به درگاه خدا و ایضا بخش قربان صدقه:

محض رضای خدا
به من بگو بی وفا
بعد یه عمر آشنایی
چرا گشتی جدا
گفتی تا روز پیری
تا وقتی که بمیری
تا دنیا دنیا باشه
پیشم می مونی و نمیری
بگو با کی هستی
حالا کی رو می پرستی
حالا دستاتو گذاشتی
تو چه دستی
* * *
خدایا خدایا برس امشب بدادم
مبادا مبادا بره عشقش ز یادم
* * *
قربون بوی پیرهنت
سرمو بذار تو دومنت
* * *
وقت دعا زمزمه ی سجود من
* * *
بخش مبارزات زنانه:

ای مرد مو مشکی دست تو رو شد
چرا نمی ری از رو
زن شرقی بپات می شینه و مهربونه
زن غربی که آقا از این حرفا نمی دونه!

بخش پند و اندرز، مبارزه با رژیم اسلامی:

برو حرفامو گوش کن
برو سماورو جوش کن
یکی مست و خرامان
نشسته اون گوشه
یکی از فرط بی پولی
شده ساکن زندان
غصه نیار تو مهمونی
خنده بیار تو مهمونی
ترک ترک
چشمای تو مثل شاهپرک
* * *
چادرتو دور بنداز
جاش یاس پیچ امین الدوله بنداز!؟
چشاتو مست کن و بشکن
سر رات هر چی دیدی، خون راه بنداز
تو عشق و عشق بازی
مثل حافظ شیرازی
تو بازار طلا سازی
طلای هیجده هم باشه اونو از سکه میندازی
* * *
هوار هوار بردن دار و ندار ما رو
از دست من گرفتن آن یار بی وفا رو

بخش آگهی های تجارتی:

یه معشوقه می خواستم
واسه خونه قلبم
که دنیامو بسازه
یه معشوقه می خواستم
یه معشوقه می خواستم
یه معشوقه می خواستم!!
* * *
بیا مستی کنیم و می خوریم
"کوکا کولا" رو با "نی" خوریم

بخش دیسکو:

شهروشلوغ می کنی
بسه دیگه ناز نکن
با من عاشق برقص
از کف من در نرو
قلبم رو با رقصت میلرزونی....آی
می پاشونی- های
می کوبونی... وای!

بخش مرد سالاری:

نذار ساز زندگیمون خشن آهنگ بشه
یه کاری کن... یه کاری کن که واسه خونه دلم تنگ بشه!!
* * *
آخر خودتو به من رسوندی
از دور و برم همه رو پروندی
این درسا رو کجا خوندی
این مشقا رو کجا کردی
کدوم مدرسه رفتی
که اینطور منو سیا کردی
چند روز بود ازم خبر نداشتی
شنیدم که بدنبالم می گشتی
آخر خودتو به من رسوندی
از دور و برم همه رو پروندی!
* * *

یه حلقه ی طلایی
اسمتو روش نوشتم
می خوام بیام عقدت کنم
بیای تو سرنوشتم
دو تا دل از جواهر
می خوام برات بیارم
که بندازم به گردنت
همیشه یادگارم!
* * *
وای بحالم اگه بشنوه ازش حرفی زدم
به هوای درد دل از خونه بیرون اومدم
خواجه بخشش نداره
خواجه دندون می شکنه
منو می بنده به چوب
می زنه، های می زنه!

بخش گلگشت و تماشا:

دست و پامو گم کردم
ببین یهو چتو هول کردم
ببین این دختره
که از هر زرنگی زرنگ تره
چطوری داره عقل از سرم می بره
چطوری داره مفتی دلمو می خره
دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه
می گن چشاش مثل پلنگه
شدم اسیر دختری که حرف حالیش نمی شه
هر چی بهش می گم بمون
می گه نه نمی شه نمیشه
* * *
..... اما قلب مهربونت خوب می دونه
از چی می گم
از کی می گم
در خیالم با کی هستم
ازچی هستم
آروم آروم یواشترک
نزدیک بهم شیم بیشترک
تا دور نیفتیم ما ز هم
اونجوری مثل اشترک!
* * *
ناز و طنازی نکن
با دلم بازی نکن
واسه اونی که یه رنگه
صحنه پردازی نکن
کی بیشتر از من برات می میره
کی مثل من به دام تو اسیره
* * *
مثل بلوره گردنت
کاری نکن بشکنمت
* * *
یه آسه یه شاهه یه سرباز
قمار بازه قمار بازه قمار باز!
منم بی بی عشقت
تویی شاه دل من!

و بالاخره بخش اظهار عشق به طریقه اسلامی:

حیف که نمی شه از تو گفت از تو نوشت
والا می نوشتمت روی چشام می ذاشتمت
کنار قرآن مجید می بردمت
رو آینه شمعدون جهاز مادرم
تو تاقچه ی صندوقخونه میذاشتمت
..... تو دریای آب شمال می شستمت
می کشتمت به جرم بد خاطرخواهی
توی دلم می کشتمت!

* * *
تو مکه ی عشقی و من
عاشق رو به قبله تم
من اولین قربونی
عیدای فطر کعبه تم
می میرم از عشق چشات
اگه ندی تو حاجتم
هر چی بته به خاطرت
کوبوندم و شکوندم
خودم رو تو چشم مست تو
آتیش زدم سوزوندم
به عشق دیدن گل روی تو اینجا موندم
بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم
خوب اومده، مبارکه دور سرت بگردم
اگه به من وفا کنی حاجتمو روا کنی
نذر منو ادا کنی
یه کاسه گندم می ریزم
تا کفترا رو سیر کنم
واست می میرم اینقدر
تا دلتو اسیر کنم
بپات می شینم شب و روز
تا با تو عمرو سر کنم.
* * *

این شعرها، نمونه هایی بود از هزاران ترانه ی مبتذل که هر روز در لس آنجلس ساخته و پرداخته و ضبط می شود، هزینه ی این نوارها را کمپانی های معتبر می پردازند و بخش عمده ای از آنرا به ایران صادر می کنند.
بیشتر آنها به هنر اعتنائی ندارند و ترانه ی خوب از دید آنان ترانه ای ست که پول فراوان بر می گرداند. کلمات ترانه ها از چه جنسی هستند و چه اندازه با هنر و ادبیات خوانایی دارند از کمترین اهمیتی برخوردار نیست.
در سالهای اول هجرت، شاعران محترم، از دوری وطن آه و ناله سر می دادند و چکامه های میهنی می سرودند و چنان برای وطن می مردند و خاک آن را سرمه چشم می کردند که آدم یقین می کرد که اندیشه ی رهایی وطن، تنها فکر و ذکرشان است و شبانه روز در فکر پیدا کردن راهی برای نجات مام میهن از چنگال دیو و دد هستند و بزودی دست به کاری خواهند زد که غصه سر آید. اما پس از آنکه به غربت خو گرفتند و میخ شان را در سرزمین بیگانه کوبیدند و خیالشان از بابت اجازه اقامت و جا و مکان و راهی برای گذران زندگی آسوده شد، شعرهایشان رنگ دیگری گرفت و عشق به دختران و پسران هموطن موضوع اشعارشان شد: "دختر ایرونی بلای من / خوب من خدای من / ... دلم می خواد ای خوشگله / دوست دخترم تو باشی... " پسر ایرونی تو دنیا همتا نداره"...
کفگیر این سوژه آبکی که به ته دیگ خورد به فکر تفحص در پستوی خانه هایشان افتادند و از گوش مفت شنوندگان برای مدح و ثنا و ستایش فرزندانشان سود جستند:
"یه دختر دارم شاه نداره / صورتی داره ماه نداره" ... " یه پسر دارم شاه پسره / برای من تاج سره".
و بعد به مادران بیچاره شان بند کرده و با زبان الکن به قدر دانی از زحمات آنان پرداختند: " مادرم اینجا نباشی یا که باشی، پسرت به فکرته، فکراتو قربون!!؟"
پس از آن نوبت به مادربزرگها رسید. این مسئله که این ترانه ها از نظر دستوری غلط بود و حتی ارزش مکالمه ی ساده و بسیار معمولی دو فارسی زبان بیسواد را نداشت از کمترین اهمیتی برخوردار نبود. داشتن صدا هم رل مهمی بازی نمی کرد. مهم پیدا کردن رگ خواب شنوندگان بود و گرفتن اشک از چشم آنها. ترانه ای که نمی توانست دیدگان شنوندگان محترم را از گریه سرخ و خونین کند به چه کار می آمد؟!
سوژه که پیدا نشد انگشت در سوراخ آسمان کردند. اگر واقعا متدین و مذهبی بودند جای حرفی نبود. طرز آرایش و پیرایش و نشست و برخاست شان بویی از اسلام ومسلمانی نمی داد اما وقتی بانگ الله اکبر سر می دادند سقف آسمان لس آنجلس ترک بر می داشت. این ندای آسمانی و فریاد وا محمدا بلافاصله به مدد رادیوهای خارجی به گوش مردم کشورهای اسلامی می رسید و آن بیچاره ها را که خود از دست بلند گوهای مساجد و ذکر مصیبت، و شبهای قدر و هفتم و چهلم و سال شهیدان به تنگ آمده بودند کلافه تر و دلتنگ تر می کرد:

" الله برای تو خریدم که الله نگهدار تو باشه! / خدای همه عالم همیشه، همه جا یار تو باشه / الله برای تو خریدم که بندازی بگردنت همیشه / هر کی بهت گفت که بدش به من، بگو بهش، نه نگو که نمی شه / بگو قفلی زد عزیزم همه چیزم.... که حتی بعد از مرگم وا نمیشه! / الله الله / وقتی که تو میری بخوابی از گردنت اونو در نیاری / جای سر من که خالیه جاش/الله رو روی سینه ات بذاری/ الله الله/ ...
حسن ترانه های لس آنجلسی این است که هم در مجلس عروسی بکار می آید و هم در مجلس عزا مفید واقع می شود. هم می توان در لحظه های شادی و سرور با آن رقصید و هم می توان با شنیدن آن در سر سفره ی حضرت رقیه ، های های گریه کرد چون معمولا این ترانه ها دو پهلو ساخته می شوند، روی آهنگ های شاد، اشعار گریه آور می گذارند و روی اشعار شاد آهنگهای حزین و سوزناک.

* * *

تحریم موسیقی و ترانه توسط سردمداران میهن اسلامی و ممنوع بودن صدای زنان در کشور، مهمترین دلیل گرمی بازار این ترانه ها و رونق کار هنرمندان عزیز در تبعید است. اگر چه در ایران اسلامی داشتن نوار موسیقی از گناهان کبیره محسوب می شود اما در باطن،خود رژیم، واسطه ی رساندن این ترانه های مستهجن به دست مردم است. فضای اندوهبار و غم انگیز، نارضایتی جوانان از حکومت جهل و خرافه، وضع بد اقتصادی و فشار و خفقان، شنیدن پنهانی این ترانه ها را به یک نوع مبارزه علیه رژیم تبدیل کرده است. ترانه که می بایست و می توانست پنجره ای به سوی جهان پر منظره باشد، شور و شوق زندگی را تبلیغ کند، از امید و آینده بگوید، به اعتراضها دامن بزند، ترس را از دل و جان مردم بزداید و به وسیله ای موثر برای مبارزه با رژیم آزادی کش اسلامی بدل شود، دکان دو نبش افراد نابابی شد که خود برای بازاریابی به عمد و یا به سهو، روضه خوانان بی منبر دستگاه حکومتی شدند. اینان حتا پا را از این هم فراتر گذاشته اند و اینک علاوه بر تعالیم مذهبی و تبلیغ فرهنگ مرگ، مبلغ نژاد پرستی و بیگانه ستیزی، نیز هستند.

* * *

و اما در حالیکه این ترانه های مرگ آور که توهین آشکار به شخصیت و شعور انسان است تیراژ میلیونی دارد و رادیو ها و تلویزیونهای تبعید برای پخش این ترانه ها با هم مسابقه می گذارند موسیقی دان ارزشمندی چون اسفنذیار منفردزاده در همان لس آنجلس امکان ضبط و پخش آثار خود را ندارد. از جمله کارهای در خور تعمق و شنیدنی منفردزاده ترانه ای است با نام "سنگسار" با شعر زیبای اردلان سرفراز و با اجرای بسیار خوب آذر محبی (رامش). از آنجا که رامش نیز تن به بازار مکاره ی "بجنبان و برقصان" نداده و شیوه ی دیگری از زندگی را برگزیده است و نخواسته است وارد بازار تجارت هنر شود ،این ترانه ی ماندنی، ماه هاست که در آرشیو منفرد زاده خاک می خورد.

* * *
نقش کار ساز ترانه، در انقلاب های جهان و جنبش های انقلابی ایران نشانه ی اهمیت این هنر در شرایط سانسور و اختناق است. ترانه به سادگی به خانه های مردم راه می یابد، در گوشها می نشیند، شور زندگی می دهد، احساسات انسانی را بر می انگیزد، بر زبان جاری می شود و حتا در سیاهچالها و زندانها، عامل موثری برای بالا بردن روحیه ی زندانیان سیاسی است. و هم از این روست که در وضعیت امروز ایران ما نیازمند "ویکتور خارا " ها و "تئودراکیس" ها هستیم نه تعزیه خوان ها و سینه زن ها.

* * *

ارزش اشعار درخشان ترانه سرایانی چون زویا زاکاریان، ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و شهیار قنبری، زمانی بر ما آشکار می شود که کارنامه ی فلاکت بار هفده ساله ترانه و موسیقی را با تعمق و تعقل مرور کنیم.
عنوان مقاله من "آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه" از شعر زیبای شهیار قنبری با همین نام وام گرفته شده است. اینک بعد از سالها که از سرودن این ترانه می گذرد به روشنی می بینیم که کسی پیدا نشده است که شعر تازه تر بگوید. گویا این بار سنگین کماکان بر دوش شهیار و همراهان اوست، در این امید که راهشان پر رهرو باد!

دوشنبه سیزدهم اکتبرنود و هفت، استکهلم

برگرفته از" درنگی نه، که درندگان درراهند "
مجموعه ی نوشته های پراکنده ی مینا اسدی

لينک دایم

من به دنبال شما آمده ام / مینا اسدی

(( ننشینیم که یاس
شوقمان را ببرد
زندگی میل و تماشا دارد
چه کسی جرأت حاشا دارد؟ ))


پیش درآمد شب های شعر مینا اسدی در دهمین سالگرد کُشتار زندانیان سیاسی در «برلین»، «کُلن»، «فرانکفورت»، «مونیخ»، «هایدلبرگ» و «لندن»، از چهارم تا بیست و چهارم سپتامبر هزار و نهصد و نود و هشت.

* * *
((اگر می ماندند
شکوفه باران می شدند
درختان بادامی که از تیغ گذشتند
اگر می ماندند
دهان کودکان پُر از شهد بادام های رسیده می شد
و حتا بادام های تلخ
اگر می ماندند))
* * *
بیست سال پیش، نه، انگار دیروز بود. تصاویر زنده اند و در برابر دیدگانم راه می روند.
سعید سر قرارش نیامده است. در خیابان میکده ی سابق ایستاده ام. پاکزاد می آید با سیب سبزی در دست و با لبانی به خنده گشاده و نگاهی که از شور و امید برق می زند. می گوید: سعید نمی آید. در تالار آینه تمرین دارند. سیب را به همراه پیغام سعید به من می دهد.
_ اشتباه می کنید. تندروی است. کودکانه است. تکروی است. تضعیف انقلاب مردم است. امروز وقت ساختن است. زمانه ی دیگری است. زمان اعتراض و شکایت و اخطار نیست. انقلاب است. مگر نمی بینید انقلاب مردم است. باور کن همه چیز درست می شود. عینک سیاهت را بر دار و به جای شک و بدبینی و ایجاد توهم و ترس، برو آن بالا و برای «کار» بنویس. و با دست به پله ها اشاره می کند.
به تالار آینه نمی روم. از پله ها هم بالا نمی روم. سعید را هم نمی بینم. ماه و سالی نگذشته خبر دستگیری و سپس خبر اعدام این جان عاشق را می شنوم. پس از آن خبر اعدام پاکزاد را که پیغام سعید را برایم آورده بود.
* * *
تاپ تاپ خمیر، شیشه بر زمین، دست کی بالا؟
دست جمهوری اسلامی بالا می رود. از شرکت کنندگان در رفراندوم جواز می گیرد که ببرد، آویزان کند، به مسلسل ببندد، قلع و قمع کند... به نام رأی دهندگان می کُشد، همه ی آن کسانی را که با شور و عشق به مردم برای به ثمر رسیدن انقلاب دویده اند. می کُشد حتا آنانی را که با رژیم هم داستان شده اند و رفقایشان را لو داده اند.

* * *
در خیابان انقلاب ایستاده ام. همه دست در دست هم برای جلب رضایت توده ها، قیام مردم را به بیراهه می برند. و بدین گونه است که وصله ی ناجور جمهوری اسلامی به دامن دو گوهر کمیاب ِ استقلال و آزادی می چسبد. در شگفتم از یارانی که می شناسمشان، چراغ داران، فرهنگ ورزان، دانشگاهیان که اینک به دنبال مردم راه افتاده اند و با صدای پُر از خشم فریاد می زنند «وای اگر خمینی حکم جهادم دهد» و صدای دختران و زنان دانشگاهی را می شنوم که هم صدا با زنان مسلمان برای همبستگی با مبارزات مردم از زیر چادرهای سیاه، با لحنی نرم و آهنگین جواب می دهند که: «لشگر خون ریز نتواند که جوابم دهد»
و بدینسان تاریخ تکرار می شود.
«در سده های میانه برای رهایی از ستمبارگی اهانت بار خوارزمشاهیان، مردم از چنگیز استقبال می کنند و او را مُنجی و رهایی بخش می شمارند.»

* * *
اعدام های انقلابی از پُشت بام مدرسه ی رفاه بدستور رهبر انقلاب آغاز می شود، هنوز سرها گرم انقلاب است. آن ها به ما نزدیک می شوند، نزدیک تر می شوند، همه را شناسایی کرده اند، همه را به نام و نشان می شناسند. شبیحون می زنند، فرقی نمی کند. چپ، راست، مجاهد، چریک، فدایی، سلطنت طلب، کمونیست، همه ی دگراندیشان را می گیرند، به بند می کشند و صدایشان را خفه می کنند. زندان ها از جوانان، زنان و مردان پُر می شود. در خیابان های خالی از شور بهار آزادی هیچ صدایی به گوش نمی رسد. برآن زمین ،گرد مرگ پاشیده اند. خوشبینان، تئوری بافان امیدوار به کَرَم و رأفت اسلامی گیج و مبهوت به این وقایع می نگرند. «خط امام خمینی انقلابی است، در این مهم شک نکنید و گر نه دشمنان مردم هستید.»
«رژیم یک رژیم مردمی و ضد امپریالیستی است و باید مورد حمایت گروه ها، سازمان ها و روشنفکران قرار گیرد.» اعلامیه ها، اطلاعیه ها، تحلیل ها، نقدها و بررسی های ساده لوحانه در گوشه های پنهان خاک می خورند و سردمداران این نظریه های آتشین و مُبلغان گریبان چاک مُعجزه ی امام زاده ها، مثل برق و باد می گریزند... و اما دوستداران، هواداران و طرفداران این تئوری ها، از خانه ها، از مدارس، از اداره ها، از دانشگاه ها، از کارخانه ها جمع می شوند و در زندان های نمور می پوسند. برای این همه جوان، این همه نیرو در زندان ها جایی پیدا نمی شود، پس مدارس را به زندان تبدیل می کنند. بازار اعدام و تیرباران سکه است. جلادان فرصت سر خاراندن ندارند. یک دوزنده ی شورت و کُرست از ته حُجره ای در بازار، دادستان انقلاب می شود و روزگار بر گزیده گان سیاسی و فرهنگی یک نسل را به آتش می کشد. زندگی مردم ،برزخی می شود خلاصه شده در صف ها... صف نان... صف گوشت... صف آب و برق و کرایه خانه... صف شلاق و تازیانه ... صف تعزیه و سوگ... صف عزا و حجله ی شهدا... صف مین... صف گُم شدن... صف تکه تکه شدن... صف مرگ...
«آواز خوانان از دشت ها می گذشتند
آنان که خود دشت گُسترده ای به روی عشق و آینده بودند
گامی به پیش
انفجار بیابان
و آن درختان جوان
که گویی هر گز نبوده اند»

* * *
در بخش زنان، همه ی دختران، از نُه ساله تا زنان باردار از درد آلت تناسلی می نالند... زن ها به زحمت راه می روند و خون ریزی شان هرگز قطع نمی شود. امید به بهبودی نیست چرا که حاج داود عادت دارد هر روز با چکمه های نوک تیز وسط پای دختران بکوبد و بدین وسیله جرمشان را به آن ها یادآور شود. کف سلول ها پُر از خون و چرک و بوی عفونت است. رحم های چرک کرده... کُلیه های چرک کرده... و پاهای مُتورم، مانع از این نمی شود که زندانیان مورد لطف بازجوها قرار نگیرند. می زنند... بر سر... دست... پا... شکم. تکه پاره شدگان را به درمانگاه زندان می برند، بخیه می زنند و دوباره می آورند و با لگد پاره پاره می کنند... مادران با پستان های چاک چاک به کودکان چشم گشوده در زندان شیر می دهند، با این همه می ایستند... نمی گویند... تن نمی دهند... مایوس نمی شوند.

***
« بالهایش را چه کسی بست؟
زخم هایش را چه کسی شست؟
به تشنگی اش جوابی داده شد؟
به خستگی اش آیا؟
توان مندترین شمایان مرگ بود
از آرزوهای زندگان تواناتر؟ »

آمده اند بچه هایشان را ببرند... جوانانشان را... همسرانشان را... خواهرانشان را... و برادرانشان را.
جلوی زندان از جمعیت موج می زند... مثل عید است... خود عید است... بچه ها امروز آزاد می شوند...
- برادر ... برادر... دخترم نیلوفر...
- آزاد شد مادر... این هم وسائلش...
- اما قرار است امروز آزاد شود...
- برو مادر جان ما این جا با کسی قرار و مدار نداریم.
- پس...؟
- پس و پیش ندارد... همه هفته ی پیش آزاد شدند.
زهره پر... عشرت پر... مهدی پر... رحمان پر... علی و جهان و بیتا و شهین و بیژن و همایون، همه پر...
به همین سادگی گُل های یاس مردم پرپر می شوند. دسته ی اول را تیرباران می کنند... همان جا در سلولهایشان، می گذارند بیخ دیوار و به رگبار می ببندند... بستن به رگبار گلوله، آسان ترین راه است اما وقتی خون ، همه ی سلول ها را پُر می کند، به فکر راه دیگری می افتند. چند صد نفر بقیه را ،به دار می آویزند... همه را به دار می آویزند... حتا کسانی را که دوره ی محکومیتشان را گذرانده اند و باید آزاد شوند... حتا کسانی را که به جرم آشنایی با یک فرد سیاسی به شش ماه زندان محکوم شده اند. نانخور زیادی نمی خواهند... تکلیف خودشان را با ضد انقلاب روشن می کنند تا باعث عبرت سایرین شود. شباهنگام ماشین های حمل گوشت می آیند و اجساد کشته شدگان را در کیسه هایی که دو سر آن را با طناب های نایلونی محکم بسته اند به گورستان منتقل می کنند و در گورهای دسته جمعی و بی نام و نشان به خاک می سپارند.

الف... لام... میم
آ... مثل آیت الله... آفتی که به کشتزار آرزوهای مردم افتاد...
آ... مثل آهنگران... امت اسلام... ملت نالان... برای فتح کربلا... پیش به سوی جبهه ها...
آ... مثل آوار... آواری که بر سر مردم ما فرود آمد...
آ... مثل آزادی... آزادی... آن گوهری که در جستجوی آن، آواره ی کوچه های غربت شدیم
ب... مثل بیتا... بیتای سیزده ساله: « مادر... مادر... نگذار مرا ببرند...»
ب... مثل برادر: «برادر ... برادر ... این بچه دهنش بوی شیر می دهد ... »
ب ... مثل بهایی ... دفع شر ... پاک کردن زمین از کفار ...
ب ... مثل بهار آزادی ... اعدام بیتا ... تیرباران بهار ... سنگسار بدری ... مثل باران گریه های مردم ...
ب ... مثل بیضه ی اسلام در دستمال ابریشمین نویسندگان نامه نویس ...
ب ... مثل به من چه مربوط است ... مثل به من چه ... به تو چه...
پ ... مثل پروین ... مثل پاهای بریده ی پروین ... مثل پویا پسر پروین که جز سلول زندان خانه ای نمی شناسد...
ت ... مثل تیر ... تیربار ... تیرباران ... تحقیر ... توهین ... تهمت ... ترور ...
ت ... مثل تواب ... توابان خجالتی ...
ت ... مثل تو که نشسته ای و از وحشت می لرزی ...
ت ... مثل ترسی که ترا فلج کرده است ...
س ... مثل سعید ... مثل سرو ایستاده ... مثل سعید سلطانپور ... جان عاشقی که ویران شد ...
س ... مثل سانسور ... مثل سعیدی سیرجانی ... مثل سنگ ... مثل سنگسار ... سنگسار زنانی که به جرم عشق به خاک و خون غلطیدند...
س ... مثل سگ ... سگ ِ زرد ِ برادر ِ شغال ...
ش ... مثل شهر ... شهرهای پُر از بچه های بیمار ... مثل شب ... شوش در شب ... شب های تیره و تار ... شب های فقر و گریه های پنهانی ... شب های مادران دیوانه... شب های مادران دربدر ... شب های مادران ِ جوان گُم کرده ... شب های ... اوف ... شرح بی شرحی ست شرح حال ما ...
چ ... مثل چماق ... چاقو ... چاله ... چاه ... مثل چمن های بی نظیر دستپخت آقای شهردار...
چ ... مثل چشمان گشاده از وحشت زهرا به هنگام سنگسار ... مثل « چه گویم که نا گفتنم بهتر است ... زبان در دهان پاسبان سر است»!!
خ ... مثل خمینی ... مثل خامنه ای ... مثل خاتمی ... « درود بر سه سید فاطمی ... خمینی، خامنه ای، خاتمی ... »
خ ... مثل خور و خواب و خشم وشهوت ...
خ ... مثل خلخالی ... «آره جانم تا حکم اجرا نشود نمی روم، می مانم تا اعدام ها را با چشم خودم ببینم. بعد به خانه می روم و با خیال راحت می خوابم ...» « می خوابی؟...» «بله چطور مگر؟ آن هم چه خوابی ... سرم را که می گذارم بیهوش می شوم ... »
خ ... مثل خیانت ... ادامه ی خیانت ... پذیرش خیانت ...
ج ... مثل جماران ... جلاد ... مثل جان های پرپر جوانان یک نسل ... مثل جابه جایی مهره ها ... مثل جوک ... مثل جامعه ی مدنی ...!
د ... مثل داس ... درو ... دیو ... دیوار ... دگراندیش ... دار ... رقص جنازه ها بر دار ...
ر ... مثل روشنفکر ... مثل رحمان و الرحیم ...
و ... ز ... مثل زرشک ... !
الف ... لام ... میم
و الی غیر النهایه
***
می گویم: آقا کشته اند ...
می گوید: دیالوگ انتقادی ...
می گویم: هنوز هم می کشند ..
می گوید: دیالوگ انتقادی ...
می گویم: به مردم تجاوز کرده اند ... به آزادی های فردی و اجتماعی مردم تجاوز کرده اند ... همه ی ارزش های انسانی را از آنها گرفته اند ... می گوید: دیالوگ بابا جان ... دیالوگ انتقادی ...!
من با گرگ چه گفتگویی دارم... با کسانی که بچه های مردم را به گلوله بسته اند و به گلوله می بندند چه گفتگویی دارم... با کسانی که زنان باردار را تکه تکه کرده اند و حمام خون به راه انداخته اند چه گفتگویی دارم ... با این قداره بندان ِ دهان بند ِ فرهنگ ستیز ِ آزادی کُش که نگذاشتند یک قطره آب خوش از گلوی مردم ما پائین رود چه گفتگویی دارم ...
ساده لو حم... خامم... نادانم ... اگر که به نام دمکراسی و آزادی، دست و پا بسته به کُنجی بنشینم تا گرگ ها بیایند و مرا بدرند ... من از دیدن تصاویر این جانیان، حتا در روزنامه ها به لرزه می افتم... من از شنیدن نام این ها به یاد همه ی خانه های ویران ... جان های ویران و باغ های ویران می افتم ... به هر چه نگاه می کنم سیاه است... سیاه و گریه آور... بیست سال ویرانی ... جنگ ... مرگ ... بازگشت به عهد بربریت ... چگونه می توانم بر این همه جنایت که هنوز و تا پایان حیات رژیم اسلامی ادامه خواهد داشت دیده فرو بندم ... من هرگز ... هرگز... هرگز با کسانی که دستانشان به خون هزاران هزار زندانی سیاسی آغشته است و میهنم را هزار سال به عقب برده اند به نام آزادی و دمکراسی هم کلام نمی شوم... این ها می خواهند به نام دمکراسی از شانه های من ِتبعیدی پُل عبور بسازند... از شانه های من که از جور و ظلم و ستم این خود فروشان به این سر دنیا پناهنده شده ام.
می خواهید من تبعیدی،به جای اعتراض به این آدمکشان از مُبلغان ِ دولت جهل و جنایت استقبال کنم و لال بمانم؟
مردم بر روی طنابی باریک تر از مو راه می روند و زیر پایشان اژدهای ده سر دهان باز کرده است، و آن وقت من روشنفکر بیایم با قاتلان مردم... با دشمنان قسم خورده ی آزادی، دیالوگ انتقادی داشته باشم؟ این ها شعار نیست، یک واقعیت عُریان است، واقعیتی که اگر روشنفکری... شاعری... نویسنده ای... هنرمندی... از آن نادیده بگذرد و از آن سخن نگوید، شرمسار آیندگان و تاریخ خواهد بود.
***
نویسندگانی را می شناسم که چرتکه می اندازند... مظنه ی بازار دستشان است و نظرشان دم به ساعت مثل نرخ دلار تغییر می کند.
روشنفکرانی را می شناسم که از وحشت مرگ، خودشان، آثارشان را سانسور می کنند.
شاعرانی را می شناسم که از سایه ی خویش می ترسند و برایشان ترس، برادر مرگ نیست، خود مرگ است.
و به گمان من این روشنفکران... روشنفکرانی که ملخ ِ ترس تخمشان را خورده است، یک شانس بزرگ دارند، هرگز سرطان پروستات نمی گیرند!
و اما من، من که هرگز یک روز هم نا امید نشده ام و به یاس دل نسپرده ام و هنوز بر این باورم که نخشکد این جنگل انبوه، نگیرد این شعله خاموشی، از جانب عشق و نور و رنگ و همه ی آرزوهای هستی به دنبال شما آمده ام... به دنبال شما آمده ام که بگویم آرمان ما آزادیخواهان اگر چه مد روز نیست و از رواج افتاده است، اما واقعیتی انکار ناپذیر است. به دنبال شما آمده ام که بگویم ما اگر چه اندک، تأثیر گذاریم و پشت فرومایگان را می لرزانیم. آمده ام که بگویم: نترسیم... بگوئیم... نمیریم... نگندیم.

« ننشینیم که یأس
شوقمان را ببرد
زندگی میل و تماشا دارد
چه کسی جرأت حاشا دارد؟»

سپتامبر هزار و نهصد و نود و هشت

برگرفته از " درنگی نه، که درندگان در راهند " مجموعه ی نوشته های پراکنده ی مینا اسدی

لينک دایم

Mina Assadi
استفاده از نوشته‌های اين سايت با آوردن نام نويسنده و آدرس سايت آزاد است
آرشيو ماهانه:
Mina Assadi 2005© All rights reserved