MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 
 
  
 



 



مینا اسدی از کابوس‌ها «دو»

خواب دیدم که مرده‌ام. دست و پایم سرد سرد بود. قلبم از کار ایستاده بود. نبضم نمی‌زد. روی تختم دراز به دراز افتاده بودم. ساعت‌ها... و نمی‌دانم چند ساعت...‌ با آن که مرده بودم همه چیز را می‌دیدم و می‌شنیدم.

پسرم که به خانه آمد مطابق معمول صدایم کرد-

مامان... مامان... وقتی جوابی نشنید در اتاق را باز کرد...مامان خوابی؟ ساعت پنج بعد از ظهر است.

من مرده بودم اما بیدار بودم. به تختم نزدیک شد حتماً‌ رنگم کبود بود که با وحشت فریاد زد- مامان... مامان

و به شدت تکانم داد ...مامان. گریان به طرف در خانه دوید. شنیدم که به برادرش تلفن می‌کند. گریه می‌کرد و می‌گفت ما... ما... ن

نمی‌توانستم از جا بلند شوم و دلداری‌اش بدهم و بگویم مرد گنده خجالت بکش با این سن و سال. می‌خواستی تا ابد زنده بمانم. مردم دیگر... مرگ که این همه داد و قال ندارد.

می‌شنیدم که به برادرم تلفن می‌کند. ما... ما...ن

می‌شنیدم به آمبولانس زنگ می‌زند...

صدای پای همسایه‌های طبقه‌ی بالا را شنیدم که سراسیمه از پله‌ها پایین می‌آمدند. چند دقیقه‌ی بعد همه همسایه‌ها در خانه‌ی ما بودند. این همسایه‌های همیشه خوب و مهربان. می دانستم که می توانند پسرها را آرام کنند. پسر بزرگ رسید... برادرم رسید. شوهر سابقم رسید. عمه‌‌ی بچه‌ها و دخترهایش هم رسیدند. خواهرزاده‌ام و شوهرش و بچه‌هایشان هم جیغ‌کشان وارد شدند. بیچاره بچه‌ها. آن‌ها را چرا آورده بودند. چقدر سر و صدا... همهمه و غوغا. صدای گریه‌ی دوست و دشمن و فامیل و آشنا گوش‌هایم را کر کرده بود... آن‌جا افتاده بودم. سرد و بیروح و فکر می‌کردم که چرا این‌ها مراعات حال مرا نمی‌کنند؟‌ چندبار هم گفتم:‌

-

ساکت باشید. سرسام گرفتم. اما صدا از گلویم بیرون نمی‌آمد... سرد و ساکت و بی‌حرکت بودم. آمبولانس که آمد با پزشک و دم و دستگاه، خانه در سکوتی تلخ فرو رفت. آن همه آدم که جیغ می‌کشیدند و گریه می‌کردند به ناگاه ساکت شدند. و در سکوت منتظر خبری بودند که خود از پیش می‌دانستند. اما دکتری باید می‌آمد، می دید، اعلام می‌کرد تا باورش کنند.

دکتر مرد میانسال چاقالویی بود با موهای بلند طلایی که لبخند اسرارآمیزی بر لب داشت. چند بار پلک مرا بالا برد و پایین آورد. نزدیک بود کورم کند. یک تکه آهن سرد را لای دندان‌های قفل‌شده‌ام گذاشت. دهانم را به زحمت بازکرد. گفتم آخ چه کار می‌کنی؟ نشنید. سرش را پایین انداخته بود به علامت تمام. من هم دیگر باور کردم که کارم تمام است. از اتاقم بیرون رفت و با ابراز تأسف زیر لب چیزی گفت و به سرعت از خانه بیرون زد. معلوم بود که کارکشته و خبره است. نماند تا شیون و گریه و ناله و نفرین گوشش را کر کند. به این گونه خبردادن‌ها عادت داشت و زحمتش با خارجی ها صد البته چند برابر می‌شد.

پس فرار را بر قرار ترجیح داد و در صدای آژیر آمبولانس از نظرها گم شد.

شیون و گریه و زاری... تا صبح از همه جا صداهای عجیبی به گوش می‌رسید. این بیچاره‌ها چرا نمی‌خوابیدند؟‌ دمدمه های صبح همسایه‌ها رفتند و چند نفری هم که مانده بودند کیپ هم در اتاق نشیمن خوابیدند. –لابد-. من بیشتر از اتاقم را نمی‌دیدم. اما می‌توانستم حدس بزنم. بالاخره صبح دوباره گریه و رفت و آمد شروع شد. اصلاً‌ به فکر حال و روز من نبودند. می‌آمدند می‌رفتند. نمی دانم چه کسانی بودند تا این که چند نفر به اتاق من آمدند آمبولانس آمده بود که مرا ببرد و ازشر شیون این مرده‌ ندیده ها راحت کند.

دیگران که در محله‌ی ما می‌مردند آب از آ ب تکان نمی خورد. کسی نمی‌فهمید که چرا آن زن لاغراندام که قوز کوچکی بر پشت داشت مدت‌هاست که در خیابان آفتابی نمی شود و آن مرد عصا به دستی که هفته‌ای یک بار به رختشویی می‌آمد و هرچهارشنبه وقت لباس‌شویی داشت چرا ماه‌هاست که از خانه بیرون نیامده است.

این‌جا سؤال و جواب معنایی نداشت. در باره‌ی در و همسایه نمی‌توانستی کنجکاوی کنی. دخالت در زندگی خصوصی مردم می‌شد. گاهگاهی هم بویی از خانه‌ای به مشام می‌رسید و تازه کسی ... کسانی به صرافت می‌ افتادند که به انجمن خانه خبر بدهند و اگر مسئول انجمن تشخیص می‌داد به پلیس زنگ می‌زد. در را که می‌گشودند لاشه‌ی سگی بی‌صاحب یا گربه‌ای گرسنه و در حال مرگ پیدا می‌شد و در بدترین وضعیت جنازه‌ی ورم کرده‌ی مرد تنهای همسایه را در آشپزخانه یا در اتاق خواب یا در کنار تلویزیون روشن می‌یافتند که هفته‌ها از این جهان رفته بود.

حالا هجوم آدم‌ها به خانه‌ی ما سبب می‌شد که همه‌ی محله‌ بدانند که من مرده‌ام. همان شب که هنوز در خانه بودم می‌شنیدم که دارند با کس و کارم در ایران حرف می‌زنند. ... می‌شنیدم که می‌خواهند بیایند و با چشم‌‌های خودشان ببینند که زحمت را کم کرده‌ام. تا خودشان را تکان بدهند و تا به دنبال ویزا بدوند هفته‌ای وقت لازم بود تازه خیلی ها هم باید از کشورهای دیگر می‌آمدند تا در مراسم خاکسپاری شرکت کنند. وقتی در سردخانه بودم و همه جا آرام بود می‌‌توانستم به آن‌چه که در اطرافم می‌گذشت به دقت نگاهی بیاندازم. یک روز چند زن آمدند و به من لباسی سرخ پوشاندند و آرایشم کردند و کمی نوک موهایم را چیدند و لب‌ها و گونه‌هایم را سرخ کردند تا در روز خاکسپاری رنگ و روی پریده‌ام حضار محترم را دچار وحشت نکند و مرگ در نگاهشان دلپذیر جلوه کند و با خاطره‌ای خوب گورستان را ترک کنند. و ناگهان فکری در سرم درخشید. خاکسپاری؟ می‌خواستند مرا به خاک بسپارند؟ من که مذهبی نبودم و به هیچ دین و آیینی باور نداشتم. نه مسلمان بودم، نه مسیحی، نه یهودی، نه بهایی و نه حتا زرتشتی و بودایی که روشنفکران سرخورده از ایدئولوژی‌های رنگارنگ و مذاهب گوناگون زیر سایه‌ی آن به تار موی باریکی از زندگی چسبیده بودند و دل خوش داشتند.

وصیت‌نامه‌ای هم ننوشته بودم که مرا بسوزانند... ای دل غافل حالا حتماً فامیل می‌آمدند که مرا طی مراسمی مذهبی به خاک بسپارند. نمی‌دانم چند روز دیگر گذشت که یک روز ناگهان فضای تاریک سردخانه روشن شد چند مرد جوان که لباس متحد‌‌الشکلی به تن داشتند آمدند تابوت را در میزی چرخدار گذاشتند و از آن‌جا بیرون بردند. روبروی در بیمارستان جمعیت بزرگی گرد هم جمع شده بودند. چه جمعیتی؟ این همه آدم از کجا آمده بود؟‌ پیر... جوان ... کودک... زن... مرد... با عصا، با صندلی چرخدار... برای دیدن یک تابوت که شبیه هر تابوت دیگری بود از سر و کول هم بالا می‌رفتند. این ها کجا بودند؟‌ آن روزها که من در خانه‌ام در تونل‌های تنهایی‌ام نشسته بودم و از خاموشی، خونسردی و بی‌خبری‌شان رنج می‌بردم؟ مگر من بعد از مرگم چه کار مهمی کرده بودم؟ چه گلی به سر خودم و آن‌ها زده بودم؟‌ خانواده‌ام هم از ایران آمده بودند. نمی دانم چند نفر از آن قوم و قبیله‌ی بزرگ که همیشه مراسم خاکسپاری‌شان باشکوه‌تر از جشن‌های عروسی شان بود به مرده‌ی من اهمیت داده بودند. همه‌شان در حال جیغ و داد و هوار بودند . دسته جمعی غش می‌کردند و دسته‌جمعی به هوش می‌آمدند و دوباره مرا می‌نامیدند و جیغ می‌کشیدند. جمعیت که به راه افتاد پچپچه‌هایی را شنیدم. آدم‌ها با هم حرف می‌زدند و دنبال تابوت راه می‌رفتند. کسی چیزی نمی‌گفت... شعاری نمی‌داد... نه از مرگ .... و نه از زندگی. منگ و گنگ و لال.

شتابان می‌رفتند که مرا زیر خاک بگذارند و با خیال راحت به سر خانه و زندگی‌شان برگردند.

درک این حقیقت تلخ ،آسان بود. قرار بود به احترام فامیل گرامی که از ایران آمده بودند و به خاطر بزرگوارانی که به میهن عزیزشان رفت و آمد داشتند این مراسم در سکوت و آرامش انجام شود. پس پسرانم چه کاره بودند؟ آن‌ها که همه‌ی زندگی مرا می‌دانستند. چرا کاری نمی کردند.. چنین به نظر می‌رسید که فامیل، پس از مرگ هم بازی را برده بودند. وقتی زنده بودم به من طوری نگاه می‌کردند که انگار دیوانه‌ام. می‌گفتند از بچگی هم دیوانه بوده. به مال و منال دنیا چشم نداشته. خواهر بزرگم می‌گفت: بیچاره فقط تو از همه چیزت گذشتی. دور و برت را هم نگاه کن و زندگی این همه آدم سیاسی را ببین . و برادر بزرگ - نه در حضور من- که در غیابم ضمن برشمردن عادات بد و ناپسند من، چینی به پیشانی‌اش می‌‌انداخت و فیلسوفانه می‌گفت:‌ خودش به دست خودش زندگی‌اش را خراب کرد. اما اصل آزادی این است که به او هم اجازه داده شود که به سبک و شیوه‌ی خودش زندگی کند. اصل آزادی این است که یکی فقر را انتخاب کند و دیگری ثروت را!

چه خوب که یکی در فامیل ما پیدا شده بود که این حق بزرگ را از من دریغ نمی‌کرد. و می‌گذاشت که آزاد باشم!. جمعیت می‌رفت... در سکوتی مرگبار... حتا یکی از ترانه‌های مرا پخش نمی‌کردند. به سالن اجتماعات گورستان که رسیدیم در تابوت را برداشتند که هرکس که خواست بیاید و مرا برای آخرین بار ببیند. صف بلندی بود که تا بیرون سالن ادامه داشت. چه دقایق سختی بر من گذشت. یکی به گونه‌ام دست کشید. یکی دستم را فشرد. یکی دلش نمی‌آمد که به مرده نگاه کند و رویش را برمی‌گرداند. چند نفری چیزهایی گفتند... کلی ... و درباره‌ی سیرت نیک انسان و پرواز روح از زمین به آسمان. اما هیچ‌کس چیزی درباره‌ی من نگفت. می‌دانستم که همه‌ی مردگان بعد از مرگ ستایش می‌شوند و چون که دیگر مرده‌اند و نمی‌توانند بر صدر بنشینند، پس قدر می‌بینند و همه‌ی خوبی‌های جهان به آنها نسبت داده می‌شود. با این همه خیلی به من پروبال ندادند و بی‌اعتنا از کنار کارهایم گذشتند. آدم‌هایی را می‌دیدم که در زمان زندگی‌ام چشم دیدن مرا نداشتند و حالا با چشمانی اشکبار زیر نم نم باران راه می‌رفتند. کسانی را می‌دیدم که در زمان زندگی‌ام هرجا مرا می‌دیدند راهشان را عوض می‌کردند که نگاهشان با نگاه من تلاقی نکند... آدم‌هایی را می‌دیدم که در زمان زندگی‌ام به مجرد دیدن من در خیابان، مسیرشان را عوض می‌کردند و می‌رفتند توی اولین مغازه‌ای که سرراهشان بود و آن‌چنان به عکس گاو روی پاکت شیر خیره می‌شدند که انگار تا آن روز هرگز در زندگی‌شان هیچ گاوی را به چشم ندیده بودند!

اگر در آن دور و بر ها مغازه‌ای نبود در اولین کوچه‌ی بن‌بست از نظر ناپدید می‌شدند. این آدم‌ها که تا پیش از پیدا شدن من در خیابان مثل آدم راه می‌رفتند به مجرد دیدن من ناگهان می‌دویدند، یا خم می‌شدند، یا دلشان را می‌گرفتند و یا دقایقی به عقربه‌های ساعت مچی‌شان خیره می‌شدند و یا در جیب‌شان به دنبال چیزی می‌گشتند. و اگر آدم‌های بدشانسی بودند و من یک دفعه‌ جلویشا‌ن سبز می‌‌شدم بی‌مقدمه می‌پرسیدند – شما هنوز سیاسی هستید؟ و من با خجالت سرم را به علامت آری تکان می‌دادم. باعث شرمندگی من بود که کارمند ثبت احوال نبودم تا برای آسایش خیال دوستان و آشنایان بازنشسته شوم. متأسفانه کار من بازنشستگی نداشت.

همه رفته بودند دنبال بازنشستگی. حتا دوستان گرمابه و گلستان من. با آن که به خوشی آن‌ها خوش بودم و کاری به کارشان نداشتم اما آن‌ها می‌خواستند به الف بگویند انف و من که قامت بلند الف را می‌دیدم نمی‌توانستم به انف گویان سربگذارم و لکنت زبان‌شان را یادآور نشوم.

بیچاره‌ها که بد مرا نمی‌خواستند. می‌خواستند که من هم مثل آن‌ها با زمان پیش بروم و دم به ساعت عقربه‌ی نظرم را به این طرف و آن طرف بچرخانم. عقربه‌های من اما کند می‌چرخید. عقربه‌هایم در مسیرش، به کودک گرسنه‌ای بر می‌خورد... عقربه‌هایم در مسیرش، جنگ‌زده‌‌ی آواره‌ای را می‌دید... جسد و جنازه‌ی تکه پاره‌ای را می‌دید... سر بی تن و تن بی سر می‌دید و از حرکت باز می‌ایستاد. همانجا که بود می‌ایستاد و تکان نمی‌خورد. از له کردن هرآنچه که بر سر راهش بود وحشت داشت، عقربه‌هایم به حیرت به اطرافش و اطرافیانش می‌نگریست که می‌چرخیدند و می‌رقصیدند و می‌خندیدند. عقربه‌ام سرراهش دست‌هایی را می‌دید که به زن جوان تا گردن فرو رفته در چاله‌ای سنگ می‌زنند. عقربه‌های من با چرخ زمان نمی‌چرخید. زنگ‌زده بود و با هیچ روغنی از سرو صدا نمی‌افتاد.

مرا می‌بردند و سیل مردم صف در صف در سکوت ایستاده بودند.... گوش‌هایم که تا پیش از مرگ در حال کر شدن بود حالا کوچکترین زمزمه‌ای را می‌شنید. مردی میانسال که تا آن روز ندیده بودمش از آن دورها آهسته گفت:‌ لا الله الا الله. چند نفری زیر لب به او پاسخ دادند. به دهان فامیلم خیره شدم. سرشان را به زیر انداخته بودند و صدایی از آن ها بر نمی‌خاست. بیچاره‌ها از مرده ی من هم می‌ترسیدند... پسر بزرگم با صدایی خشمگین فریاد زد: هول شفتن ( دهانت را ببند) . و لا الله الا الله گو سرش را دزدید که دیده نشود. چند زن که می‌شناختم‌شان، خودشان را از جمعیت کنار کشیدند و در گوشه‌ای ایستادند. یکی از آن‌ها گفت:‌ - خجالت دارد. چقدر به کس‌و کارش احترام بگذاریم؟ می‌خواستند تشریف فرما نشوند. مردی که در همان نزدیکی ها ایستاده بود به زن گفت:‌ ساکت، شلوغش نکنید کس و کارش دخالتی ندارند. رفقایش خاک تو سری هستند. ... مرد دیگری گفت:‌ - سید و مسلمان زاده است. اگر فامیل‌اش ریگی به کفش داشتند می‌بردندش به ایران مگر از من و شما می‌ترسیدند؟ همان زن گفت: خاک بر سر همه‌تان. مرد دیگری گفت: خانم عفت کلام داشته باشید. می‌خواهید مراسم بهم بخورد؟‌همان زن گفت:‌ این چه مراسمی ست برای زنی که در همه‌ی سال‌های زندگی‌ا‌ش به این گونه مراسم تف کرد. این سکوت چه معنایی دارد؟‌

میکروفون آنقدر بی‌مشتری بود که مرد بیچاره‌ای برای خالی نبودن عریضه و حتمن برای حفظ آبروی من خودش را به میکروفون رساند و از روی کاغذی که در دست داشت با صدایی تو دماغی خواند:‌

«این که خاک سیه‌اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

صاحب آن همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است»

آی آی آی عجب گیری کرده بودم . یعنی این همه شاعر، نویسنده، فیلسوف و دانشمند که از سراسر جهان آمده بودند و دنبال جناز‌ه‌ام به صف شده بودند و حتماً چندتایی هم مسئول برگزاری این مراسم بی بو و خاصیت بودند نمی‌دانستند که این شعر را پروین اعتصامی برای سنگ گور خودش سروده و لابد محتاج دعای مسلمانان عزیز بوده که گفته «سائل فاتحه و یاسین است».

دستم از جهان کوتاه بود و پسرهایم هم ادبیات فارسی را بلد نبودند و نمی‌دانستند پروین اعتصامی کیست وگرنه چه کسی بود که نداند که من محتاج فاتحه و یاسین نیستم. کاش لااقل شعر سنگ قبر ایرج میرزا را می‌خواندند:

«این که در خاک سیه خفته منم

ایرجم ایرج شیرین سخنم»

ساعتی به خواندن شعرهای بی‌فایده گذشت. ... چند نفر که کمترین مناسبتی با من نداشتند میکروفون را از هم گرفتند و حرف‌هایی زدند که من هم در تابوت غش غش خندیدم. سپس همان جوانان اونیفورم پوش در چهارطرف میز چرخ‌دار ایستادند به تابوت تعظیم کردند و مرا در چاله‌ای که از پیش آماده بود گذاشتند مراسم خاکریزان آغاز شد. پیش از همه گروهی که از ایران آمده بودند مشتی خاک وطن را از توبره‌ای درآوردند و روی تابوت ریختند تا مور و ملخ و مار و کژدم بدانند که این جنازه‌‌ای که می‌خورند از یک کشور بزرگ باستانی می‌آید که همه‌ چیزش، از فرهنگ و آداب و رسومش گرفته تا آشپزی و خیاطی و خانه‌داری‌اش از همه‌ی ملل جهان بهتر و بالاتر است. سپس پوشاندن گور من بیچاره با دسته‌های گل آغاز شد. می‌دیدم آدم‌هایی که در زمان زنده بودنم گاه گاه به مناسبت یا بی‌مناسبت برایم شاخه‌ گلی می‌آوردند حالا هم تنها شاخه گلی بر گورم می‌نهند و می‌گریند. اما کسانی که تمام این سال‌ها دویده بودند تا نگذارند من تکانی به خودم بدهم و آنقدر از من نفرت داشتند که اگر در قدرت بودند حکم سنگسارم را می‌دادند تاج گل‌هایی آورده بودند که قیمت هرکدامشان می‌توانست شکم چند کودک گرسنه را سیر کند. و این تاج گل‌ها که مزین به کارت‌هایی زیبا و جملاتی حاکی از تأثر و تأسف بود آنقدر تماشایی و بزرگ و سنگین بود که راه نفسم را می‌بست. با ناامیدی و وحشت فریاد زدم برش دارید... خواهش می کنم... دارم خفه می‌شوم. این دیوار گل را از روی سینه‌ام بردارید و تلاش کردم که بنشینم. نشد. زیر تلی از خاک و تاج‌ گل‌های رنگارنگ دفن شده بودم. با تمام توانم فریاد زدم : کمک کمک کمک دارم خفه می‌شوم... نفسم... نفسم ... و ناگهان دستی به شدت تکانم داد. پسرم بالای سرم ایستاده بود با چشمانی پر از ترس و نگرانی؛ مامان... مامان... مامان... بیدار شو ... بیدارشو.

بیدار شدم، چشم گشودم، روی تختم و در اتاقم. و از آن مراسم باشکوه دروغین و تاج‌گل‌های زیبا خبری نبود. حتا شاخه‌‌ای گل در گلدان نداشتم. زنده بودم.

ژانویه‌ی دوهزارو شش

از مجموعه‌ی آماده‌ی چاپ «کسی در کنار من دندان خون‌آلودش را تف می‌کند»

شعر هادی خرسندی برای سنگ قبر مینا اسدی

اينکه خفته به مزار ابدی‌ست
دوستم خانم مينا اسدی‌ست

شاعری بود ز ناراضی ها
در مسير همه لجبازی ها

يک آنارشيست ولی قانونی
طالب کلی ديگرگونی

همه‌ی زندگيش سوسيالی
صورتش سرخ ز سيلی‌مالی!

نوجوان بود که ای وای ی وطن
خورد يک سنگ به مينای ی وطن

گفت مينا که فلک لاکردار!
چه کنی با من غمگين پيکار

خواست قدری برود دورترک
که بگويد کمی از جور فلک

فلکش ديد و فزون شد ظلمش
که درانداخت به استکهلمش

دختر حاج اسدی از ساری
شد ز اتباع سوئد، اجباری

ليک البته که ماند ايرانی
مشت زد بر سر سرگردانی

وآنچه تسکين دل تنگش بود
بالش بابک و بهرنگش بود

دو برادر، دو يل آزاده
که مرا مثل دو خواهرزاده

اين که خوابيده در اين گوشه‌ی سرد
داشت در جان و تنش غصه و درد

درد در گردن و دست و کمرش
گاه يکمرتبه ميزد به سرش!

ای کسانی که در اينجا هستيد
و در انديشه مينا هستيد

عوض فاتحه‌ی اهل قبور
بکنيد از ره انديشه عبور

از خودش شعر بخوانيد و سرود
که پر از درد و پر از عاطفه بود

"باز ميگردم و گل ميکارم"
"
دشت را سبزه‌ی نو ميآرم"

"باز ميگردم و می پيوندم"
"
باز همراه شما ميخندم"

پاشو ای خانم مينا اسدی
حق تو نيست مزار ابدی!



مینا اسدی و دره کوه شد...

من صدا زدم

صدا زدم

و تپه ها دوباره کوه شد

ودره پر شکوه شد.

دوباره فکر رفتن و گذ شتن از خیال برکه ها گذشت

دوباره مضطرب ترین پرنده آشیانه یافت

و قلب من برای زیستن بهانه یافت.



مینا اسدی دیدارناگهانی با یک نژادپرست، ترجمه ی مقاله ی اکسپرسن به فارسی

تند رفتم، تند آمد. دویدم، دوید. پیچیدم، پیچید. شب بود، برف بود، تاریک بود و کوچه خلوت بود. یک لحظه دیده بودمش یکی از آن کله تراشیده ها بود. همان نگاه کوتاهی که به من انداخت کافی بود که مرا به چنان وحشتی دچار کند که بی اراده قدمهایم را تند کنم و سپس بدوم.

نفسم گرفت. ایستادم. به من رسید دست سنگینش را بر پشتم نهاد. وحشت سراپایم را فرا گرفت و پشتم تیر کشید. از ترس به خود لرزیدم. برنگشتم که به بینمش. از پشت سر بغلم کرد. صدای ملایمی گفت: سلام مینا. همه ی اینها شاید در یک دقیقه انجام گرفت. یک کله تراشیده؟ مهربان و ملایم؟ نام مرا از کجا می دانست؟ برگشتم و نگاهش کردم. خندید و پرسید: چرا دویدی؟ ترسیدی؟ و بعد پرسید: مرا می شناسی؟ گلویم خشک بود و نای پاسخ نداشتم. و اما نه نمی شناختمش. دوباره خندید و حال پسرانم را پرسید. به من کمکی نکرد و من نمی شناختمش. من خارجی و آشنایی با یک کله تراشیده ی نژادپرست؟ به آرامی گفت: کودکستان ... خیابان... و آدرس خانه ی سابق ما را داد و نام کودکستانی را

 که پسرانم به آنجا می رفتند.و گفت: یادت هست که ما بدون اجازه و با کفشهای گلی می آمدیم و از فریزر بستنی برمی داشتیم؟ و سپس نامش را گفت. نگاهش کردم. عضلانی و بلند، با سری تراشیده و کفشهای آهنین سمبل نژادپرستان. و ابرها به کناری رفتند. به یادش آوردم. کوچک ، دوست داشتنی، مهربان و تند و تیز. از ماههای که در شکم مادرش بود. و من و مادرش از او که جنینی رو به رشد بود حرف می زدیم. روز به دنیا آمدنش را به یاد آوردم. لحظه به لحظه ی بزرگ شدنش را. همه ی روزها و ماهها و سالها که همبازی کودکانم بود و همسایه ای که هر روز می دیدمش. و تا پنج سالگی او، که از آن محله رفتند و چند سال بعد ما هم از آن محله رفتیم. دوازده سال پیش بود . حالا آن پسرک مو طلایی که آزادانه به خانه ی من خارجی رفت و آمد داشت و دوست نزدیک پسرانم بود عضو گروه وحشتی ست که دیدن سر و وضعش مرا به ترس و فرار وامی دارد. آه از نهادم برآمد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: تو؟ چگونه؟ چرا؟ و نتوانستم جمله ام را کامل کنم. به جای جواب از خاطرات گذشته گفت. چهره اش از شوق دیدار من شکفته شد. پرسید: یادت هست آن روز را که یک گنجشک زخمی در باغچه پیدا کردم آمدم به خانه ی شما و با هم بالش را بستیم؟ اگر من پیدایش نکرده بودم گربه ی همسایه او را می خورد. یادت هست به ما بچه ها پسته ی ایرانی می دادی؟ و به ما که بلد نبودیم یاد می دادی که چگونه پوستش را باز کنیم و مغزش را بخوریم؟ یادت هست وقتی که خواهر و برادرت با بچه هایشان از ایران می آمدند توی باغچه ی دم خانه کباب درست می کردیم و می خوردیم؟ و سپس پرسید: راستی آن بچه ها چطورند؟ توی جنگ که نبوده اند؟ اتفاقی که برایشان نیافتاده است؟ خیره خیره در سکوت نگاهش کردم با نگرانی گفت: اتفاق ناگواری افتاده است؟ گفتم برای آنها نه، اما برای دیگرانی که از آن جهان پر از وحشت گریخته اند وامروز به خاطر حضور تو و گروهت در وحشت و نگرانی زندگی می کنند.آریوگفتم که .بسیاری از جوانان در جنگ کشته شده اند، بسیاری در زندانند و بسیاری به ناچار گریخته اند.

با جمله ای که از پیش در سرش آماده داشت جواب داد: ما مخالف انسان نیستیم. ما می گوییم که آنها باید در کشورشان بمانند و مشکلاتشان را همانجا حل کنند. ما می خواهیم که کشور ما مال ما باشد ما عاشق پرچممان هستیم و عاشق شاهمان. چرا خارجی ها از کار ما جلوگیری می کنند و نمی گذارند ما شاهان جنگجو و کشورگشایمان را ستایش کنیم و روز ملی مان را جشن بگیریم؟ چرا شما هر سال بر ضد تظاهرات ما تظاهرات می گذارید؟ چرا دولت ما از شما خارجی ها حمایت می کند؟ و جلوی تظاهرات سی نوامبر ما را می گیرد؟

من گفتم: اگر شما یک تظاهرات بدون خشونت می داشتید یقین دارم که کسی جلوی شما را نمی گرفت. به من جواب نداد و به جای آن گفت: من نمی گویم آنها که جانشان در خطر است در کشورشان بمانند و بمیرند اما اینها که به اینجا می آیند جانشان در خطر نیست. آنها بدون دلیل موجه می آیند. مگر شما وضع بداقتصادی کشور را نمیبینید_

چیزی نگفتم و فقط به کفشهای آهنینی که به پا داشت نگاه کردم.

او نگاه مرا تعقیب کرد و به کفشهایش خیره شد و با لحن کودکانه ای از من پرسید: کفشهای جالبی هستند مگر نه؟

چه کفشهایی! کفشهایی که می تواند به هنگام درگیری سرها را بشکند و انسانها را لگدمال کند و من آخرین قربانی این کفشها را به یاد آوردم و بی اختیار نام "کریستوفر" بر زبانم جاری شد. او همزمان که سرش را تکان می داد زیر لب گفت: اوه این یک بربریت بود

...وحشتناک بود ...غیرقابل بخشش!

ما چیز بیشتری نداشتیم که به هم بگوییم هنگام رفتن گفت: من همیشه خارجی هایی مثل فامیل شما را دوست داشته ام. سپس با صدایی سرشار از محبت گفت: چه روزهای خوبی داشتیم. من از صمیم قلب می خواهم که پسرها را ببینم و در آخر گفت: مواظب خودت باش. و خودش معنای این جمله را نفهمید. چگونه من می توانستم از خودم مراقبت کنم در جامعه ای که او و گروهش خارجی ها را مورد تهدید قرار می دهند.

به سرعت خداحافظی کردم و دویدم و نخواستم که او بداند که ما در کجا زندگی می کنیم و پسران من به کدام مدرسه می روند. حتا به مادرش سلام نرساندم و عکس بچه ها را که در کیفم داشتم به او نشان ندادم و نمی خواستم حتا چهره بچه ها را ببیند. غم سنگینی مرا فرا گرفت و از خودم پرسیدم جهان و جامعه با این کودکان چه می کند که آنها می توانند از آن کودکان آرام و مهربان به چنین موجودات خشن و سنگدلی

بدل شوند.چه نفرتی در آنان ایجاد می کنند که آنان به نوبه ی خود این نفرت را به دیگران برمی گردانند؟ و سپس روزهای قبل از سال نو را در کودکستان به خاطر آوردم همه ی آن جشن های تابستانی را که ما، او و دیگر کودکان گرد هم می رقصیدیم و آوازهایدسته جمعی، می خواندیمو فکر می کردم چه چیزی می توانست سبب شود که امروز ما در مقابل هم کینه توزانه بایستیم؟

هیچکدام از خاطرات زیبای روزهای رفته ی من سبب نمی شد که امروز این گروه را ببخشم. یاد آوری خاطرات خوش گذشته با آنان که در آن زمان کودکی بیش نبودند از بار سنگین جرایم امروز اینان نمی کاهد و هرگز رفتار غیر انسانی آنها را نمی پذیرم.

وقتی به خانه آمدم از این دیدار حرفی نزدم، نمی خواستم رویای کودکانه ی پسرانم را ویران کنم. آیا جامعه نمی توانست به جای شکایت از جوانان و محکوم کردن آنان برای رفتارشان و خشونتشان، اعتیادشان و اعتراض به اعمال آنها آ یینه را به سوی خویش برگرداند و چهره ی خود را در آیینه ببیند و به نقش تعیین کننده ی خود در اتفاقاتی که می افتد

اعتراف کند؟و اشتباه خود را تصحیح کند؟ آیا زمان آن نرسیده است که هر شهروند از خود بپرسد که چرا این کودکان زیبا، مهربان و دوست داشتنی اینگونه تغییر ماهیت می دهند؟ آیا زمان آن نرسیده است که پیش از آنکه اتفاقی بی افتد به تحلیل مشکلات بپردازیم و چاره جویی کنیم؟ پیش از آنکه کودکان به چاهی سر نگون شوند که نجا ت آنان سخت وغیر ممکن باشد.

مینا اسدی استکهلم
 

 
یکشنبه 21 مای 1995 صفحه یفرهنگی روزنامه ی صبح سوئد



۲۷ ژانویه ۲۰۱۲
جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۰

صفحه‌ی نخست

شعر

مقاله

ویدئو

آلبوم عکس

SWEDISH

تماس