MINA ASSADI 

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 
 
  
 



تنهایی

مرد بی هوا از وسط خیابان رد می شد که برود به آن طرف خیابان، که پارکینگ عمومی بود. زن که به طرف پارکینگ می پیچید به شدت ترمز کرد. سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد که بگوید:

آقای محترم مگر کورید؟ که چشمش به قیافه ی مرد افتاد و حرفش را قورت داد، در دل گفت:
- این دیگر کیست؟ چه بدریخت ... چه بدترکیب
و حالش بد شد.
مرد از صدای ترمز شدید ماشین به خود آمد. چشمش که به قیافه ی زن افتاد جا خورد. در دل گفت:
- چه آکله ای... نزدیک بود مرا زیر کند
و حالش بد شد.
زن پارک کرد... مرد در حال ورود به پارکینک از پاکت سیگاری که در دست داشت سیگاری بیرون آورد و بر لب برد. زن از ماشین پیاده شد و با لبخندی مصنوعی گفت:
- نمی بینید ؟سیگار کشیدن ممنوع است،همان طور که پارکینگ محل عبور عابر پیاده نیست!
و به تمسخر خندید.
مرد به زن نگاه کرد:
- چه دندانهای کج ومعوجی
مرد گفت:
- عبور از خیابان هم ممنوع بود اما دیدید که من رد شدم.
زن با خودش فکر کرد:
- با عجب یابویی طرفم
مرد باتحقیر به زن نگریست و با خود گفت:
- با عجب یابویی طرفم
زن به طرف دری رفت که از پارکینگ به بازار سر پوشیده راه داشت و آن را گشود. مرد از پشت سر رسید و به سرعت از در بیرون رفت.
زن در دل گفت:
- این بیچاره را خدا زده است. من خلق خدا چکاره ام که سر به سرش بگذارم.
مرد ایستاد و به زن نگاه کرد و در دل گفت:
- با این قیافه... ماشین به این خوبی را حرام می کند... بیچاره من که یک دوچرخه هم ندارم.
در بازگشت از بازار سرپوشیده، باز زن و مرد به هم برخوردند. زن در حالیکه در ماشین را باز می کرد گفت:
- شما ماشین دارید؟
مرد گفت:
- یک دوچرخه هم ندارم
زن گفت:
- پس چرا از توی پارکینگ رد می شوید؟ عابر پیاده...
مرد نگذاشت که جمله ی زن تمام شود زیر لب گفت:
- شاید شانس بیاورم و بروم زیر ماشین
و غش غش خندید.
زن گفت:
- من بیچاره چه گناهی کردم که شما بروید زیر ماشین من
و غش غش خندید
زن در دل گفت:
- ایکبیری...
مرد در دل گفت:
- آکله...
زن گفت:
- حالا مسیرتان کجاست
مرد گفت:
- خیابان ... ممنون ...اما با اتوبوس می روم
زن گفت:
- به خودتان وعده ندهید... فقط پرسیدم... من از آن طرف رد نمی شوم.
مرد گفت:
- اگر مرا زیر کرده بودید حالا باید در بیمارستان بودم و یک عالم دردسر و مشکلات...
و در دل گفت:
- بخشکی شانس... این پیرزن ماشین دارد با این ریختش...
زن در دل گفت:
- بخشکی شانس ... توی اینهمه آدم باید این پیرمرد برود زیر ماشین من؟
مرد گفت:
- حالا کجا می روید؟
زن گفت:
- جای مشخصی نمی روم... دنبال یک جوراب شلواری سفید می گردم که توی این بازار به این بزرگی پیدا نکردم.
مرد گفت:
- توی خیابان ما یک بوتیک هست، ارزان قیمت و از همه رقم... شلوار و جوراب ... و
زن در دل گفت:
- درک ... می رسانمش به بهانه ی بوتیک... این بیچاره هم، دل دارد
و به مرد گفت:
- خیلی خوب... بپرید بالا... برویم بوتیک دم خانه ی شما را هم ببینیم
مرد در دل گفت:
- درک ... از بوتیک تا خانه ی ما چند متر بیشتر نیست... بالاخره این بیچاره هم دل دارد
مرد در کنار زن نشست. زن چند دقیقه ای در سکوت راند. 
مرد سوت زد و سکوت را شکست.
زن خندید.
مرد خندید.
زن گفت:
- اگر رفته بودید زیر ماشین حالا سوت نمی زدید... فاتحه...
و با شیطنت پرسید
- می خواستید بروید زیر ماشین؟
مرد خندید:
- بله... اما نه زیر یک ماشین دست دوم...
زن نگاه سرزنش باری به مرد انداخت و گفت:
- دلتان بخواهد... این ماشین را دو سال پیش، صفر کیلومتر خریده ام
مرد سری تکان داد و با خنده گفت
- راست یا دروغ... قبول می کنم... چاره ی دیگری ندارم رل دست شماست.
و هر دو خندیدند.
دم بوتیک که رسیدند مرد گفت:
- نگه دارید ... همین جاست
زن کمی دورتر از بوتیک پارک کرد...
مرد- اما- به خانه نرفت... دنبال زن دراز شد و شانه به شانه ی زن به راه افتاد... زن به روی خودش نیاورد. 
وارد بوتیک شدند.
مرد، به شلوارها... جوراب ها و شورت های زنانه دست کشید و آنها را زیر و رو کرد.
زن... بدون توجه به حضور مرد، یک جوراب شلواری سفید... یک شورت و یک پستان بند کرم انتخاب کرد و پولش را داد و از بوتیک بیرون آمد. مرد هم به دنبال او روانه شد. دم ماشین که رسیدند زن گفت:
- حالا وقت خداحافظی ست... بروید صدقه بدهید که زن و بچه تان بی سرپرست نشدند... فکر خودکشی را هم از سرتان بیرون کنید.
مرد گفت:
- کدام زن و بچه؟... خودکشی کجا بود؟ امروز پنجاه ساله می شوم... می خواستم خودم را به یک قهوه مهمان کنم
زن با تعجب به او نگاه کرد:
- راستی؟ پنجاه ساله می شوید؟ ماشاالله جوان به نظر می رسید
و در دل گفت:
- بیچاره چقدر درب و داغان است... برای خودش پیرمردی ست.
مرد گفت:
- جوان که بودم چل چلی زیاد کردم، حالا که دیگر از ما گذشت.
زن بی اختیار گفت:
- من هم ... ای ... پنجاه سالی دارم... من هم جوانی ام را باطل کردم.
مرد گفت:
- باطل چرا؟ ... بالاخره خوشی و شادی هم بود
زن غش غش خندید و گفت:
- اما عروسی و دامادی نبود
مرد بی مقدمه گفت:
- مهمان من... یک فنجان قهوه...
و در دل گقت:
- سگ خور
زن گفت:
- تولد شماست دیگر... دستتان را رد نمی کنم
و در دل گفت:
- این بیچاره هم دل دارد.
و به مرد گفت:
- ماشین را ده دقیقه ای پارک می کنم
مرد گفت:
- چرا ده دقیقه؟ کمی دورتر از اینجا یک پارکینگ مجانی هست
زن این پا و آن پا کرد و زیر لب گفت:
- آخر...
مرد گفت:
- اول و آخر ندارد... تا بنشینیم و قهوه بیاورند خودش ده دقیقه طول می کشد
و در دل گفت:
- حالا این هم برای ما ناز می کند.
به اولین رستورانی که سر راه بود وارد شدند و نشستند.
گارسون سرخ مویی با شتاب به آنها نزدیک شد و ایستاد تا سفارش بگیرد.
مرد گفت:
- دو تا آبجوی قوی... شام را بعد سفارش می دهیم
گارسون سری تکان داد و رفت.
زن گفت: قرار آبجو نداشتیم... من رانندگی می کنم...
مرد گفت: حالا یک آبجو اشکالی ندارد
گارسون رسید با دو لیوان آبجو... در یک سینی و یک ظرف کوچک بادام... و یک برگ کوچک صورت حساب.
مرد گفت:
- عجله نکنید... صورت غذا را بیاورید شاید غذایی هم سفارش دادیم
گارسون رفت و دوباره شتابزده، با دو منوی غذا برگشت...
یکی را به زن داد و یکی را به مرد. صورتحساب را برداشت و رفت.
مرد جرعه ای از گیلاس آبجو نوشید و گفت:
- بخورید خانم... برای رفع افسردگی آبجو بهترین قرص جهان است.
زن گفت:
- بنوشید... بنوشید درست است. ما در فارسی به نوشیدن آب می گوییم :خوردن آب... و این غلط است. 
آبجو، آشامیدنی ست نه خوردنی.
مرد با صدای بلند خندید و گفت :
- ای خانم چه چیز ما درست است که حرف زدنمان درست باشد....گیلاس آبجو را برداشت و یک نفس سر کشید .
زن با تکان دادن سر حرف مرد را تایید کرد.
مرد گارسون را صدا زد و آبجوی دیگری برای خودش سفارش داد.
گارسون آبجو را آورد و همانجا ایستاد .لابد منتظر بود که سفارش غذا را هم بگیرد.
مرد به زن گفت:
- درست نیست... باید غدا هم بخوریم اینجا رستوران است.
زن گفت:
- شما یک غذا سفارش بدهید من هم نوک می زنم
مرد به حرف زن گوش نداد. دو پرس غذا سفارش داد.
یک پرس استیک با سیب زمینی سرخ شده و یک پرس اسپاگتی با فیله ی مرغ.
گارسون که رفت، زن به مرد گفت:
- من که نمی خواستم غذا بخورم حالا که سفارش دادید من سهم خودم را می دهم
مرد گفت:
- آبجویتان را بنوشید... "بنوشید" به قول شما !
و بعد آبجویش را یک جا سر کشید و گفت:
- چه کردند با ما این بی پدرها
زن گفت:
- منظورتان رژیم ایران است؟
مرد با تعجب گفت:
- مگر شما اهل بخیه هستید؟ چه طور فهمیدید منظورم کیست؟
زن گفت:
- امروز خر هم اهل بخیه است، با این همه کشت و کشتار.
مرد خندید و گفت:
- چه خوب... چه فکر می کنید؟ چه می شود؟
زن گفت:
- چه فرق می کند؟ یک زورگوی دیگر به دست می گیرد...
آن مملکت... مملکت به شو نیست.
غذا آمد... هر دو با اشتها غذایشان را خوردند.
مرد گارسون را صدا زد و دو گیلاس آبجو سفارش داد.
زن گفت:
- نه ... نه... برای من سفارش ندهید
مرد گفت:
- بابا... تولد منست... پنجاه ساله می شوم... بخورید یا بنوشید. یک شب است... یک شب هزار شب نمی شود.
نوشیدند... خندیدند... درد دل کردند و به هم نگاه کردند و ساکت ماندند.
مرد در دل گفت:
- دست و دلباز و خوش روست... هیکل پر و پیمانی دارد .!
و رو به زن کردوگفت:
- چه کنیم؟ شما که با این وضع و حال پشت رل نشین نیستید؟
زن گفت:
- حالا تا رفتن، خیلی مانده است... آبجو چیز مهمی نیست...
دو ساعت دیگر الکل از سرم میپرد.
مرد دستش را به دست زن که روی میز بود نزدیک کرد و گفت:
- مگر الکل پرنده است که بپرد؟
و هر دو شادمانه ، خندیدند.
مرد گفت:
- شب دراز است و قلندر بیدار... ادامه می دهیم.

زن گیلاس آبجویش را بلند کرد و محکم به گیلاس مرد کوبید:
- باشد... ادامه می دهیم...
و سپس مستانه آواز خواند:
- تولد...تولد... تولدت مبارک
و بعد به سوئدی خواند:
Jag må han leva
مشتریان دیگر رستوران به طرف صدا برگشتند. زن با صدای بلند فریاد زد:
- پنجاه ساله شد.
و به طرف مرد اشاره کرد.
و باز هم آواز خواند... دیگران هم خواندند و گیلاسهایشان را به سلامتی مرد بالا بردند.
قهوه و کنیاک را مهمان رستوران شدند. نیمه شب بود که آواز خوانان وتلوتلوخوران رستوران را ترک کردند. خانه ی مرد همان نزدیکی ها بود. مرد روی پا بند نبود... زن جیب های مرد را گشت... کلید خانه را پیدا کرد و در را گشود. مرد با کت و شلوار روی مبل افتاد و خروپفش به هوا رفت. زن روی تخت مرد خوابید و از شدت خستگی بیهوش شد. وقتی چشمهایش را باز کرد مرد را دید که روی او خم شده است و به دقت نگاهش می کند... سراسیمه از جا پرید.
مرد گفت:
- نترس جانم... در امن و امان هستید
و خندید
زن پریشان پرسید:

- من چرا اینجا هستم؟ شما به چه چیز نگاه می کنید؟
مرد گفت:
- نگران نباشید ...کمی که بنشینید ،خواب از سرتان می پرد و همه چیز به یادتان می 
آید... ضمنن من مرد بی آزاری هستم.

و چشمکی به زن زد.

زن روی تخت نشست و به آرامی گفت:
- آه ... همه چیز بیادم آمد... چه شب خوبی بود.
مرد گفت:
- پنجاه ساله شدم
.. تنها و سرگردان... و شما شب مرا پر از شادی و خوشی کردید
و بی اختیار زن را بوسید.
زن گفت:
- نه ... بگذار بروم و دست و صورتم را بشویم.. مسواکم را هم نیاورده ام.
مرد خندید.
- مگر با مسواک به خیابان می روید؟
زن اخمهایش را در هم کشید:
- بگذار بروم... خواهش می کنم
مرد او را در آغوش کشید:
- بروی؟ کجا؟ تازه به تو رسیده ام... خواهش خوبی نیست!
و سر و روی و دهان زن را بوسید
و در دل گفت: چه بدن قشنگی!
زن خودش را در آغوش مرد رها کرد. به اندام مرد دست کشید و در دل گفت:
- چه اندام زیبایی...
در سکوت بهم پیچیدند و دیگر زن هرگز از آن خانه بیرون نیامد!

فوریه دوهزار و نه استکهلم - مینا اسدی

از مجموعه ی داستان های کوتاه*زن و سوراخهایش* آماده ی چاپ...

 mina.assadi@yahoo.com

 



تهمت

آب که سر بالا برود
قورباغه نیست
که ابوعطا میخواند
این همه جیغ و عربده
کار هیچ جانوری نیست
جز انسان
که قرار بود اشرف مخلوقات باشد!


مینا اسدی-شنبه پانزده نوامبر دوهزار و چهارده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



شما چندتا

"پاسخ به پرسش های شما "
سوال اول:
- شما عضو حزب کمونیست کارگری هستید؟
-نه ...عضو هیچ حزبی نیستم...ایشان خانم "مینا احدی "هستند. اگر فرق "سین"اسدی را از "ح"احدی به دانید متوجه فرف اسدی با احدی می شوید. وگرنه دوباره الفبای فارسی را بخوانید.
سوال دوم-
-شما مجاهد کثیف هستید؟
- من مذ هبی ندارم .... و از هیچ خدایی و رهبری ...و امامی نمی ترسم و فرمان نمی برم اما شما سوال نکرده اید حکم داده اید و آدمها را به دو دسته ی تمیز و کثیف تقسیم کرده اید و من این کار شما را دوست ندارم.به جای این پرسش می توانستید با اسم و رسم خودتان مطلبی در مدح یا ذم این گروه و آن حزب بنویسید.سوالتان را مطرح کردم برای آنکه کسی را سانسور نکرده باشم.
سوال سوم:
-چرا کتابتان را در کتابفروشی ها نمی گذارید ...ما باید از کجا کتاب را تهیه کنیم؟
- می دانم که سخت می شود برای خریدار کتاب.اما چاره ای ندارم . فکر می کنم که کتابفروشی همه جور کتاب چاپ می کند و از فرمایشات امام امت تا فریاد ملت را منتشر می کند .در این کشور که ناشران معنی نشر را نمی دانند و کلمه ی نویسنده معنای اصلی خود را از دست داده است و در کتابهایی که با بودجه ی فردی آدمها چاپ می شود فارسی نه تنها شکر نیست بل که غلط است، و تازه ناشری در این شهر زندگی می کند که کتاب"کهربا" برنامه ی هویت بیت رهبری را چاپ کرده است ... و هم چپ و هم راست به اوسلام عرض !می کنند ....نه من خودم چاپ می کنم...خودم می فروشم و خوانندگان خودم را دارم ... فروش هزار جلد دفتر شعر با اینهمه فارسی زبان واسطه نمی خواهد. شما مرا می خرید و بچه های جوان من در ایران مرا پخش می کنند.تعدادشان زیاد نیست ...اما من از کشوری میایم که شاعرش می گوید*تا ریشه در آبست، امید ثمری هست* و من نا امید و پشیمان نمی شوم .
سوال چهارم:
- اول از خیانتی که کردید بگویید...چرا به دست هر کس که یک خط نوشت یا دو دانگ صدا داشت میکروفون داده اید؟

-اگر اسم این خیانت است من می پذیرم.از پدرم یاد گرفته بودم که در راه مدرسه به گدا ...سپور ...و پاسبان سلام کنم وگرنه روزم خراب خواهد شد .این "پیش سلام" بودن ...با مردم بودن و عشق به آدمها ضرری نداشت ، اما در بیرون از یک جمعیت و یک نقطه ی جغرافیایی و تاریخی ،با زبان و فرهنگ مشترک،اندرز ها و جملات بزرگان که پدرم ما را با آن بزرگ کرده بود کار ساز نبود .من یک سوسیالیست هستم و در زمانی که بیشتر آدمها از گذشته ی خودشان ابراز ندامت می کنند و خجالت می کشند من خودم را کمونیست می نامم ، با آنکه هنوز به آن مرحله نرسیده ام .حتا در تئوری. می گفتم و هنوز می گویم که خوبست آدمها تنها نمانند ...مواد نفروشند...پای منقل ننشینند.بگذار همه بنویسند...بخوانند....برقصند...و تاج سر ما شوند ....اگر از دوستان همکلاسی ام ...یا همکاران روز نامه نگارم در کیهان...فردوسی...سپید و سیاه که خوشبختانه زنده اند ، به پرسید من همین آدمی بودم که امروز هستم ...خوب ...یا بد ... هر چه هستم همین ام ظاهر و باطن.هر کس اشکی ریخت حرفهایش را پذیرفتم .ملاک من مرگ بر ...و...زنده باد...بود و هست .اگر مخالف رژیم بودند روی سرم جا می گرفتند و خانه ی من خانه ی آنها بود به من ربطی نداشت و ندارد که چه اندازه توانایی داشتند .من ترانه سرا نیستم و نبودم... ترانه سرایانی بودند که کارشان ده برابر از من بهتر بود. درآنجا به اندازه ی خوانندگان ترانه سرا وجود داشت تیازی نبود که کسی سد راه دیگری شود. اگرمی خواستم به جایی برسم که فرهاد، فریدون فرخزاد وداریوش و ابی و گیتی و مهرپویا ...هایده و رامش و ... درکنارم بودند و " آذر محبی" "رامش"با نام محبوب و صدای جادویی اش نزدیک ترین دوستم بود و هست و هم او خوب میداند که من به ترانه های اندکی که سرودم انقدر باور داشتم که خواننده را خودم انتخاب می کردم .در بیشتر موارد موفق بودم ...شکست هم خوردم و ترانه ام از یادها رفت .اگر می خواستم ،همان جا که همه چیز در در اختیارم بود اسب شهرتم را می راندم چه نیازی بود که به قول آن همشهری ام درجه هایم را بکنم و دوباره از سربازی شروع کنم.جهان با من مهربان بود ...از کودکی ...نوجوانی و جوانی همه چیز داشتم و پایداری ام در عشقم به مردم ، از عشقی ست که از پدرم ....مادرم ...دوستانم...همکارانم و اطرافیانم گرفته ام .نه ...پشیمان نیستم. دوست داشتن آدمها قلبم را روشن می کند. در این راه خطر ها ست ...و من نمی توانم تضمین کنم که این مدعیان حقوق بشر در آینده چه خواهند کرد و بخاطر نام و نان چه خواهند گفت ...من فقط می دانم که خودم چه می کنم و چه می گویم.اگر این خیانت است که به انسان اعتماد می کنم می پذیرم و به خیانتم ادامه می دهم!

سوال پنچم:
-اگر شما اینهمه کار کردید چرا "لایک" کم دارید؟
...آی ...آی بوی سوختگی می آید....غذایم سوخت...رخت هایم توی رختشویی ست...بیست دقیقه به چهار بعد از ظهر است و بد تر از همه با دو نفر قرار دارم که پنچ جلد از "جاکشها " را می خواهند...البته می خرند!
غذایم راکه خوردم ...رختم را که شستم...کتابم را که فروختم ...بر می گردم و ادامه می دهم.!


مینا اسدی...شنبه پانزدهم نوامبر سال دو هزار و چهارده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



شانزده سال گذشت

در گیرودار اسید پاشی ها و جوان کشی ها و تکه پاره شدن دختران جوان و پر از زندگی و آرزو ،فاجعه ی دردناک مرگ 63 نوجوان را در گوتنبرگ سوئد از یاد بردم وفاجعه ی دیگری را پی گرفتم.من مادر و پدر و خانواده ی این عزیزان نبودم.از این از دست رفتگان فقط گیلزاد نوجوان و زیبارا دیده بودم،در خانه شان که سلامی گفت و دوید که به تمرین قوتبال برسد .در خاکسپاری درد آور جوانان شرکت داشتم . هنوز و همیشه چهره ی مادران داغدار را در گورستان گوتنبرگ فراموش نمی کنم...چهره ی رفعت ،مادر گیلزاد تصویری ست که من در کوله پشتی سالیانم بر شانه های خسته ام تا همیشه می کشم
امروز که دانستم فاجعه ی دیگری می تواند مرا از فکر آن روز دردبار غافل کند به معنای این ضرب المثل که:"مادر را دل می سوزد دایه را دامن"پی می برم.و قلبم به خاطر همه ی مادران جوان از دست داده ، آتش می گیرد. نوشته ی پارسال را دوباره می گذارم با پوزش از همه ی مادران.با پوزش از رفعت عزیز و شکیبایی اش.

مینا اسدی...دوشنبه سوم نوامبر سال دوهزارو چهارده.استکهلم

mina.assadi@yahoo.com


******
پانزده سال از فاجعه ی آتش زدن جان جوانان ما در شهر گوتنبرگ گذشت .هنوز مادران و پدران سوگوار ناباورانه در جستجوی دلبندان نازنین شان به در چشم می دوزند و چهره‌ی شهر هنوز مه آلود است. خاکستر 62 جوان پیدا شد اما مونا نهانی گمشده ای بود که مردم خوشبینانه به دنبالش در کوچه پس کوچه های شهر می گشتند امید داشتند که او از آن جهنم گریخته و در خیابان ها سر گردان است. آ عکس بزرگ او را بر سر در خیابان ها آویختند . خاکستر او را با انگشترش شناسایی کردند ". پروانه ای بر دیوار"آن،، روز ها شاعران و نویسندگانی چند ،متاثر از این درد جانکاه نوشتند و سرودند. شعری از مهران اسدی جایگاهی در خور یافت و به زبان سویدی در مجموعه ی اشعار محبوب و مردمی جا گرفت. این شعر را برای همدردی با مادران و پدران جوان گم کرده در زیر می آورم .

برای " مونا نهانی" و 62 گل پرپر شده ی دیگر "مهران اسدی"

شناسنامه ام کجاست؟
شناسنامه ام کجاست؟
فقط به من بگویید
شناسنامه ام کجاست؟
و چرا من این چنین بی ستاره ام؟
و چرا شب خط دیگری دارد؟
مرا به خاطر بسپارید
مرا به خاطر بسپارید
گمشده ای در آن دخمه ی سیاه
تصویر زنده ی یک مشت خاکستر
مرا به خاطر بسپارید
و آن ۶۲ ستاره ی دیگر را
وآن ۶۲ فواره ی دیگر را
و آن۶۲ فریاد دیگر را
و آن ۶۲ گل پرپر را
خاکستر را
آه... فقط به من به گویید شناسنامه ام کجاست؟

مهران اسدی/استکهلم

 



یک پرسش و یک جواب

Mahmood Moghaddas Jafari
خانم مینا اسدی سلام !

چرا نوشته‌هایتان را مستقیم در صفحه خودتان نمیگذارید؟ آیا قصد تبلیغ برای این سایت دارید؟
 

Mina Assadi
درود به شما ... نه ...من تبلیغ سایتی را نمی  کنم. گردانندگان سایت ها برای تبلیغ خودشان از من توانا ترند و دست و بالشان از من باز ترست.اما چند سایت هست که چه من برایشان بفرستم و یا نه، خودشان با میل و رغبت ، از فیسبوک برمیدارند ااگر خودشان بر دارند می نویسند: منبع سایت مینا اسدی...اگر به فرستم منبع خود سایت می شود .من به پژواک ایران ...گزارشگران و...و احترام آزادی نوشته هایم را پست می کنم و خوشحالم که این سایت ها نوشته های مرا که مخالف نظرشان است سانسور نمی کنند..تازه ادمین سایت من راضیه ی متینی ست که ادمین پژواک ایران هم هست.و من به او اعتماد دارم.اگر پیام شما و مخالفت در پرده ی شما حضورر ایرج مصداقی در این سایت است بی پرده بگویم که من به صرف نظر آدمها تجربه ی سالها صداقت را از یاد نمی برم ...دوستدار و طرفدار یا دشمن و منزجر نمی شوم .گذشته ی آدمها را فراموش نمی کنم و کتابها و نوشته های گرانقدر آنها را با اظهار نظرشان که مخالف نظر من باشد،از صحنه ی روزگار محو نمی کنم . خودمی دانم که چه می کنم .فرصتی به من داده اید که این نکته را یاد آور شوم که همه ی سایتها می توانند نوشته های مرا پخش کنند ،به شرطی که بنویسند از کجا برداشته اند . نه آنکه بردارند و وانمود کنند که من فرستاده ام .نوشته ها تاریخ دارد و شناسنامه ...چرا این سایت ها اینهمه از شاعران و نویسندگان داخل که در کنار مسئولان ارتجاعی رژیم عکس یادگاری می گیرند واز آدم و عالم طلبکارند مصاحبه و شعر و سخن چاپ می کنند اما امثال مرا زیر ذره بین می گذارند که اعتراض کنند ؟ و بد و بیراه بنویسند.من شاعرم و روزنامه نگارم، و آنچه را که می بینم می نویسم...نه میخواهم شاعر بزرگی باشم و نه روزنامه نگاری که در خدمت دستگاهی ...حزبی و سازمانی باشم و از نردبان آنها بالا بروم..آنچه که از جهان فهمیده ام بی عدالتی و زور گویی و ستمکاری ست و با همین توان اندکم با همه ستمکشیدگان ...مادران ...زنان و آوارگان همدردم و به گفته ی شاملو*من در توطئه همدست مردمم. * جه غم که در هیچ زمانی به حساب نیایم و در هیچ تاریخی نمانم..تا هستم همین خواهم بود .در این فکر هم نیستم که شاید یک روز خوب ،کسی یا کسانی شعرها و نوشته های مرا در ترازوی عدالتشان بگذارند و تاییدم کنند.

مینا اسدی دوم نوامبر دو هزارو چهار ده -استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

برگرفته از فیس بوک مینا اسدی



این، همه ی حرف دل من نیست

این، همه ی حرف دل من نیست... بخشی از آن است. درسالهایی که دبیر کانون نویسندگان در تبعید بودم با چهره هایی آشنا شدم که فقط می شد در اندرون  دید و اگر به دعوت غلامحسین ساعدی  و پافشاری اش، عضو کانون نمی شدم و فقط چهره های بیرونی را میدیدم  سالهای زندگی آسان تر بر من میگذشت. سالهاست می بینم که کانون اغلب، نانویسندگان را به نام نویسندگان یعنی آفریندگان اثر، به عضویت کانون در می آورد  ...اعتراض من که دیگر عضو کانون نبودم با بی اعتنایی روبرو می شد و گاه  به من که در هیچ بخش زندگی ا...م چه هنری ... و چه سیاسی و اجتماعی ، و خصوصی ،سازش کار نبودم و برای نان و نام به در یوزگی هیچ  قدرتی تن نمی دادم لقب " ناسازگار " می دادند .

اما چون در آخرین گفتگویی که با پرویز اوصیا یکی از دبیران کانون در آن زمان  داشتم  و او از من خواسته بودکه این حرفها درونی باشد و بیرونی شدنش به نفع  کانون نیست  ،سکوت کردم  و دم فروبستم .هفته ای نگذشت  که اوصیا در گذشت اما من آنچه را که  باید    می نوشتم ، نوشتم  با نام "نعش این شهید  عزیز روی دست ما مانده" و در گوشه ای نگاه داشتم.  منتشرنکردم تا مبادا که این حدیث از انقلاب آینده جلوگیری  کند و من سرافکنده ی تاریخ دروغین تاریخ نویسان کاذب شوم! سخن کوتاه،  من با مهدی استعدادی شاد همخوانی نظری ندارم. اما نوشته اش را  تلنگری می بینم  برای کانون نویسندگان در ایران و تبعید ... و این که به صرف معترض بودن آدمها  و ایستادنشان در برابر قدرت، کانون رامیدان تاخت و تاز انبوه سازان نکنند.

http://news.gooya.com/politics/archives/2014/10/188147.php

مینا اسدی سی و یک اکتبر دو هزارو چهار ده استکهلم




هفت اندوه خاکستری

قایق های بادبانی
صبح شیری را
... در اندوهی خاکستری
رها می کنند
و بازوان دخترکان
از واپسین دیدار
عطرآگین است.
هفت زندگی
هفت دریا
هفت برکه ی اطلسی رنگ
هفت اقیانوس
هفت قایق بادبانی کوچک
که صبح شیری را
در اندوهی خاکستری
رها می کنند
دستانی با بازوانی ترد
و تو
که در چشمان من
هفت بار عاشق بودی
ـ هفت لحظه ی بی اعتبارـ

گورستانی برای خاطره هایم
پیدا کن.

*از دفتر شعر بی عشق ...بی نگاه* ۱۳۶۹-۱۳۷۲ * ۱۹۹۰-۱۹۹۳* مینا اسدی-استکهلم

 



پشت ...و...رو (قسمت سوم)

نه...همین ها را می نویسم. از "کل به جز" ؟ یعنی حواله به روزی روزگاری که این وضعیت عوض می شود ؟ حواله ی حقوق زنان به "وعده های سرخرمن"؟ نه...من به همان شیوه ای که خودم می خواهم عمل می کنم "از جز به کل".اتفاقن همین امروز وقت این حرفهاست. چه کسی اسید می پاشد؟ ....چه کسی در برابر قانون "دو زنه بودن مردها ، سکوت می کند؟ چه کسی میخ "تمکین " را می کوبد؟.

چه کسی از قوانین ارتجاعی رژیم اسلامی حمایت می کند؟ چه کسی به صد خانه سر می کشد تا دختر آفتاب مهتاب ندیده را با هزار منت به عقد خویش در آورد؟ چه کسی دختران جوان را به زیر تیغ جراحی می فرستد؟ چه کسی سبب مرگ دخنران و زنان می شود . چه کسی چاقو می کشد ؟ چه کسی پول عمل جراحی پستانهای آویخته‌ی زنی را می دهد ؟

آب مقطر در پستانهای زنی که با فشار دست مردی می ترکد و زن که علیل می شود مرد ،زن جوان دیگری می گیرد. این مردان دو زنه همه از اعضای دولتتند؟ حزب الهی یا مسلمانند؟ شما هم هستید ... از زندانی عقیدتی ... تا اصلاح طلب... و چپ سنتی و مدرن و روشنفکر تاریک فکر. چرا چنین است ؟ مردها چه میگویند و چه می خواهند ؟مخملباف مثال شماست که سبب شد همسرش خودکشی کند و با خواهر زنش ازدواج کرد .

من مردانی را می شناسم که به دست رژیم کشته شدند . رهبر و کارآمد... و شما نگذاشتید صدای زن دوم به گوش کسی برسد . چه تاییدی بر این کار بود که زن را پنهان کردند و نامش هرگز به گوش کسی نرسید و فریادش بازتابی نیافت. اگر زن معشوقه داشت به احترام شوهرش سنگسار نمی شد اما همه ی شما او را محکوم می کردید و دلتان به حال پیرمرد بیچاره می سوخت و در بهترین شکل این را امر خصوصی می نامیدید و بی اعتنا به زندگی زن که بیمار و بستری بود به بحث و فحص سیاسی می پرداختید.

کسی که چهره ی بیرونی از خودش می سازد زندگی خصوصی و عمومی ندارد ...مثال زیاد است : درباره‌ی زنان سخنرانی می کند اما هرگز بچه های خودش را ندیده است...با قصاص مخالف است ...اما به خاطر آنکه زنش بعد از طلاق از او با مرد دیگری زندگی میکند با ندیدن بچه هایش از زن انتقام می گیرد . فرهنگی ست؟ سیاسی ست ؟ مذهبی ست؟ اخلاقی ست؟ نمی دانم اما از پایه و بیخ و بن که نگاه کنید چهره ی بیرونی شما دروغین است. با خودتان صادق نیستید . هنوز خودتان قوانین اسلامی را رعایت می کنید . با این تفکرات بزرگ شده اید؟ تقصیر مادرتان بوده است؟ بیمار فرهنگی یا جنسی هستید؟ بروید خودتان را درمان کنید. با خودتان حرف بزنید و بپذیرید که رژیم اسلامی برپایه ی ضعف شما استوار است، بر پایه‌ی قدرتی ایستاده که به شما داده است . نیمی از مردم ایران "مردان" شاید بدون آنکه بدانند و به خواهند در برابر زنان صف آرایی کرده اند. زن دوم ...تمکین ...سهم ارث...صیغه....حضانت... و حق طلاق و در وقتی که لازم است همه ی مردان از آن سود می برند...

چقدر ماریای خودمان دوید تا بگوید که اسیدی که بر چهره اش پاشیده شد ...ناتوانش نکرد که هیچ ، آزادش کرد و چقدر به همراه هم دویدیم تا به صدای شما گوش ندهیم که :مشکل زنان و مردان نیست ...جمهوری اسلامی ست، وگرنه ما چنین چیزهایی نداشته ایم .!.. ماریا راهش را پیدا کرد و درود بر او باد که نخواست قربانی نامیده شود و خواری پذیرد. مبارزه فقط در خیابان نیست در خانه هم هست . آیا در این اسید پاشی های خیابانی و خانه‌ای دیده‌اید که زنی به صورت مردی اسید پاشیده باشد؟ به گفته ی شاعر: چون نیک بنگری همه برزیگران یکدگریم!

مینا اسدی...دوشنبه بیست و هفتم اکتبر هزار و چهارده- استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 

 



۲۳ نوامبر ۲۰۱۴
يكشنبه ۲ آذر ۱۳۹۳

صفحه‌ی نخست

شعر

مقاله

ویدئو

SWEDISH

تماس