MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 
 
  
 



امشب دوستی می‌میرد


هم اکنون از بیمارستان به خانه رسیده ام. به دیدار دوستی قدیمی رفته بودم که ناگهان مرده بود. در راهروی بیمارستان دوستان و فامیل را دیدم که به هم تسلیت می گویند و اشک ریزان یکدیگر را در آغوش می کشند. به اتاقی راهنمایی شدم برای آخرین دیدار. دیدار کسی که چهار روز پیش از آن زنده بود، شاد بود و صدای خنده اش، از خنده های منیر که همیشه و به هر حرفی میخندد بلندتر بود. من و منیر بیضایی او را دیدیم که خندان از یک فروشگاه بیرون آمد. ما را بغل کرد. سر ... حرف مان باز شد و نیم ساعتی گفتیم و خندیدیم که او به ساعتش نگاهی انداخت و با گفتن جمله ی "دیرم شد" شتابزده به خیابان دوید. من و منیر  خنده برلب به راهی که می رفت چشم دوختیم و من نمی توانستم باور کنم که دیگر او را نمی بینم و  او تا مرگ، تنها چند روز فاصله دارد.

وقتی خبر را شنیدم  به همراه چند دوست به بیمارستان رفتم. همه جا پر از ایرانیانی بود که او را می شناختند. به اتاق که وارد شدم او را دیدم که روی تختی خوابیده بود. به مردگان شباهت نداشت. لوله های مختلف هنوز به دست و پایش وصل بود و نفس می کشید. مات و مبهوت جلو رفتم و چون "مرده "نبود به پیشانی اش دست کشیدم ... و دستش را نوازش کردم. گرم بود و به آرامی نفس می کشید... صدایش کردم: ناصر... ناصر... جوابی نشنیدم. گفتند که قلبش را جراحی کرده اند و عمل موفق بوده است اما مغزش از کار افتاده است و چون هنوز مرگی روی نداده بود، به کسی تسلیت نگفتم.

امشب سر ساعت دوازده، با بسته شدن دستگاه، او میمیرد و اعضای بدنش به بیماران نیازمند بخشیده می شود. هنوز ساعتی تا مرگ او مانده است. آیا اگر امید داشته باشم که در این ساعتی که از زندگی او باقی مانده است ... چشمهایش را باز کند و از خواب بدی که دیده است بیدار شود، رویاپرورم؟ کاش پزشکان اشتباه کرده باشند... کاش... نشسته ام و لحظه ها را می شمرم.

مینا اسدی- سه شنبه بیست و پنجم اوت دو هزار و پانزده استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 



سکوتم را نکن باور

این خانم یک دونده سویدی ست .به ایران می رود تا بدود و به ایرانیانی که از ستم یک رژیم قرون وسطایی از همه چیز دست کشیده اند و برای نجات جان جوانانشان به این درگاه به پناه آمده اند بگوید که: پیشداوری نکنند و خطرات این سفر را برای او بر نشمارند و این همه از اسلام واهمه نداشته باشند.

رژیم ایران باید چقدر بی چاره و در مانده باشد که به این مهره های کو چک آویزان شود.گیرم که این خانم دور جهان هم بدود و پرچمدار دفاع از یک رژیم آبرو باخته شود و گیرم که همه ی خوانندگان و هنر پیشگان و نویسندگان و دانشمندان جهان هم همراه ایشان بدوند و آنجلا جولی هم همراهشان باشد و لچک به سر با رهبر ،عکس یادگاری بگیرد چه چیزی تغییر می کند.مادران ،کشتار فرزندانشان را از یاد خواهند برد؟

قتل عام زندانیان سیاسی در سال شصت و شصت و شصت و هفت از یاد ها خواهد رفت؟ سنگسار زنان فراموش خواهد شد؟ جاپای اینهمه جنایت و خیانت پاک خواهد شد؟ایرانیانی که این خانم را به این کار مهم گمارده اند شب ها با وجدان راحت می خوابند؟ اصلن از خود آنها می پرسم چرا خودشان کشورشان را ترک کرده اند ؟چرا از آنهمه آسایش و امنییت ...از آنهمه آزادی و رفاه گریخته اندو به کشوری سرد و تاریک پناه آورده اند.

مگر نه اینست که خود را در خطردیده اند و حضور یک رژیم واپسگرا آنها را به این سر دنیا پرتاب کرده است. اگر همه ی جهان در برابر این رژیم خم و کم شوند و کرنش کنند و اگر همه ی زنان ورزشکار و سرشناس چادر و چاقچور کنند و پرده بر سرکشند، کوچکتر از آنند که پرده دار این رژیم آدمخوار شوند و ذهن و زبان مردم را از آنچه که برسرشان رفت و می رود پاک کنند . قتل جوانان ،سنگسار زنان...کشتار کارگران ، به بند کشیدن آزادی خواهان و دگر اندیشان ،اتفاقاتی نیست که فراموش شود. مردم نه می بخشند و نه فراموش می کنند.سکوتشان را باور نکنید.


مینا اسدی- چهارشنبه نوزده یولی دوهزار و پانزده-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

منبع خبر «سایت استکهلمیان»

«سکوتم را نکن باور»ترانه ی پویان مقدسی.


پیام  کریستیان پالتن دونده سوئدی که آماده دویدن ۲۰۰۰ کیلومتری در داخل ایران می‌شود

https://www.youtube.com/watch?v=Skmt01YeaUw

 



ترانه‌ها

در جستجوی کارهایی که چاپ نکرده ام اتاق هایم را زیر و رو می کنم، کولبار این همه نوشته ، گفتگو، مقاله، شعر و ترانه بر شانه هایم سنگینی می کند . روزی چندبار خودم را سرزنش می کنم: زنی شلخته و بازیگوش ،عاشق کوچه و خیابان .....بریز و بپاش... هربار که در بیرون ازخانه کاری دارم دنبال کیف و کلاه و جوراب و کفش، همه ی اتافها را می گردم و به خودم فحش خواهر و مادر می دهم.!

از پدر و مادرم که سالهاست مرده اند بازخواست می کنم. چرا مرا نا مرتب و سر به هوا بار آورده اند . کاغذها وسط اتاق خوابم پرت و پلاست. پسرم بابک که مرتب و جمع و جور است تا مرا می بیند یادش می افتد که من به جای هر کاری باید این کاغذ ها را جمع کنم. می ترسد پس ا ز من از ریختن این کاغذ پاره ها ناراحتی وجدان بگیرد . می داند که من از هم اکنون نوشته ام که او چون حقوقدان است وکیل منست . می گوید تا اینها را جمع و جور نکردی چیز تازه ننویس . با من زندگی کرده است و دیده است که تا ننویسم نمی خوابم اما حالش از اینهمه آشفتگی به هم می خورد. خیال می کند که من می نویسم که نوشته باشم . مثل اینست که به گویند " نفس نکش" . پسر بزرگ *بهرنگ* که اهل بخیه است و من در دلم اعتراف می کنم که بسیار خوب می نویسد، مرا می فهمد چون خودش روزنامه نگار است و از راه نوشتن زندگی می کند، اما او مثل من نیست و معنای نظم را می داند.

 بسیاری از نویسندگان مرد ، البته نوع ایرانی اش ، از من شلخته ترند ، اما حتا اگر مرتب و منظم هم باشند سختی های یک زن نویسنده را ندارند. شانس بزرگشان اینست که زن دارند:عزیزم جورابم کجاست؟ سویچ ام را ندیدی؟ آی کیفم کو؟ در اینجا کمی بهتر شده اند . نویسندگانی را در ایران می شناختم و می شناسم که نمی دانستند و هنوز نمی دانند بچه هایشان در چه کلاسی درس می خوانند. پس کار من که زنم سخت تر است.

اینها را نوشتم که بدانید در این سن و سال با اصرار و پا در میانی دوستان در حال پیدا کردن گمشده هایی هستم که اینهمه سال گرد و خاک خورده اند .در این گرد گیری ها گاه نوشته هایی پیدا می کنم که شاید ا ز آب گذشته باشند، اما با تاریخی که زیرشان نوشته است مرا به فکر فرو می برند. مثل این ترانه که سی و نه سال از نوشتن آن می گذرد . اگرچه امروز سوژه ی تازه ای نیست .

 مینا اسدی... یازدهم مه دو هزار پانزده، استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 .......حکایت من و تو قصه نیست

 حدیث عشق ریشه است و خاک.

 دوباره ساقه می دهم

 دوباره شاخه می شوم

 شکوفه می دهم

پر ا ز جوانه می شوم

 درخت می شوم

پر ا ز ترانه می شوم

 مرا چه باک ا ز تو ای تبر

 هنوز ریشه های من

 درون خاک میهنم

 در انتظار فصل دیگری ست

 حکایت من و تو قصه نیست

 حدیث ریشه است و خاک

 مرا ز قطع شاخه ها چه باک.

 

مینا اسدی

اکتبر هزار و نهصد و هفتاد و شش - استکهلم



تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است

این را یک روزنامه نگار، در مهر نیوز می نویسد. من نمی دانم چرا زنان خواهان اخراج و مجازات او هستند . یک روزنامه نگار تربیت شده در آن رژیم خیلی که ذهنش باز باشد و خود را روشنفکر و نظریه پرداز هم به داند،در فکرش،در نگاهش و در پس پشت کله اش ،زن یک آلت جنسی ست و مرد با نزدیک شدن به این موجود ،چه بی حجاب و چه در حجاب ، حالی به حالی می شود .و تا خودش را به او نمالد و فشارش ندهد آرام نمی شود .در حالی که یک زن در خانه در انتظار اوست و نگران ، که مبادا زیر... ماشین رفته باشد.

 این که این مرد نادان اخراج شود ...یا مجازات شود ،دردی از کسی دوا نمی کند ،یک رژیم جنایتکار  و زن ستیز ، با اعوان و انصارش، با قوانین عهد عتیقش، پشت این نظر ایستاده است.به جای مجازات یک الف بچه، برای سرنگونی رژیم اسلامی که بانی همه ی این کلمات قصار است کاری بکنید. وگرنه اگر مردان ایرانی  به برابری زن و مرد باور داشتند به قوانین ضد زن ،"صیغه...تمکین  ویک مرد و دو زن ،تن ،نمی دادند. اعتراض می کردند ،در خیابان بست می نشستند و از حقوق زنان حمایت می کردند.

تا آنجا که من می بینم و می دانم بسیاری از مردان ،که خود را روشنفکر می دانند  و در حرفهایشان و ادعاهایشان، برای احقاق حقوق زنان گلو پاره می کنند  دو زن دارند ، معشوقه هم دارند ، تمکین هم می کنند،دختر بازند، همه ی گفتار و حرفهایشان به دور از عرصه ی پرنسیب اجتماعی شان سکسی ست. در محافل و مجالس خصوصی زنشان را در گوشه ای از سالن رها می کنند و به طرف دختران جوان می دوند  و از وصف عیش ، به نصف عیش هم به رسند ،خرسندند.

خانم های فمنیست ایرانی خود، بهتر از من این مردان هیز  و اهل تمکین و صیغه را می شناسند ، اما به دلیل موقعیت اجتماعی- سیاسی این آقایان والا مقام و صاحب نام ،صدایشان در نمی آید. چون این مردان می خواهند  در آینده ، زنان را با مردان برابر کنند.حجاب ها را به سوزانند،  و دیگر پس از سرنگونی این رژیم، آدم خوبی می شوند و  زن دومی نمی گیرند که از دخترشان ده سال کوچکتر باشد. چشمتان فقط  این جوان بیچاره را می بیند که شاید تا کنون دستش به یک زن نرسیده باشد و از شدت بدبختی رویای تجاوز به یک زن بی حجاب را در سر می پروراند و می خواهد برای کار ی که خواهد کرد عذر موجه بتراشد؟ زنان ایرانی زیر سلطه ی آن رژیم زن کش، با حجاب و بی حجاب ، مورد تجاوز قوانین مردسالارانه هستند .از بیکار شدن این جوان و مجازات او فقط دلتان خنک می شود .کسی درس عبرت نمی گیرد .این حکومت از بیخ و بن خراب است . چاره ی اساسی از ریشه کندن اینان است. دلیل را چاره کنید.بر شمردن  عیوب معلول کاری از پیش نمی برد.

و باقی ،بقایتان!

مینا اسدی -نهم آپریل دوهزار و پانزده- استکهلم

mina.assadi@yahoo.com


 



جا کش ها

می گویند :می توانستید اسم دفتر شعرتان را با نام جدید ی که رژیم ایران به جای جاکش ها از آن استفاده می کند بگذارید"بستر گستر".نام نرم تر و مردم پسند تری ست و نمیدانند یا نمی خواهند بدانند که بستر گستران،موضوع کار من نیستند . جاکش ها رهبران وحامیان و مریدان رژیمی هستند که مردمش نان ندارند ...خانه ندارند ...کار ندارند...بیمارستان و مدرسه ندارند و کودکان پابرهنه اش در کارتون ها می خوابند.چشم پوشی نکنید ...و
به جنایتکاران تخفیف ندهید.ولطفن با دقت به موجودی این اراذل واوباش در بانک های همه جای جهان نگاه کنیدو دره ی عمیق دهان گشوده ، بین فقر مردم و ثروت باد آورده ی این جماعت را ببینید.آنگاه به تفاوت کلمه بیرنگ و بوی "بستر گستر" با " جاکش "ها پی می برید و نمی بخشید و نسل کشی ها را از یاد نمی برید.اینها و ماله کشان و آستان بوسان درگاهشان،فقط یک کلمه را بر ذهن و زبانم جاری می کنند *جاکش*ها!

 

مینااسدی بیست آپریل دوهزار و پانزده -استکهلم.
پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

mina.assadi@yahoo.com


پول مقامات و رهبران جمهوری اسلامی در خارج
شبکه تلوزیونی CNN شب گذشته در گزارشی که روی سایت این شبکه قرار دارد، اعلام داشت که توسط یکی از کارکنان ایرانی بانک های کشور مالزی در جریان لیستی از پول مقامات و رهبران جمهوری اسلامی در خارج از کشور دست یافته است. این شبکه تلویزیونی مدعی شد که کارمند ایرانی بانک های مالزی به دلیل علاقه ای که به جنبش سبز در ایران دارد، این لیست را برای انتشار در اختیار CNN گذاشته است. ضمن تشکر از این فرد ایرانی که نام وی را اعلام نکرده است، لیست مورد بحث را انتشار کرده است که به شرح زیر است:
1-غلامحسین الهام : 25 میلیون دلار در دبی، 13 میلیون دلار در ترکیه، 17 میلیون دلار در سوئیس، 0.7 میلین دلار در بیروت
2-س.ح پناهی : 11 میلیون دلار در بانک اسلامی شریعت، 4 میلیون ایورو در مالزی
3-مسعود کاظمی:45 میلیون دلار در المان، 4.2 میلیون دلار در دبی
4-علی هاشمی بهرامیان: 5.2 میلیون دلار در کویت، 11 میلیون ایورو در بلژیک، 23 میلیون دلار در دبی،و مبلغی نا مشخص در الناخال کمپانی
5-محمد محمدی:12 میلیون دلار در دبی، 17 میلیون دلار در کویت، 8 میلیون ایورو در ترکیه
6-مهدی احمدی نژاد: 18 میلیون ایورو در بلژیک، 45 میلیون ایورو در سوئیس، 44 میلیون دلار در بانک اسلامی شریعت
7-نازیه خامنه ای : 7 میلیون دلار در ترکیه، 56 میلیون ایورو در المان، 122 میلیون پوند در انگلیس
8-صادق محصولی: 14 میلیون ایورو در ایالات متحده عربی،24 میلیون دلار در ترکیه،3 میلیون ایورو در مالزی
9-مجتبی خامنه ای:1 بیلیون پوند در گرین انگلیس(احتمالا بلوکه شده است)، 2.2 بیلیون ایورو در المان،766 میلیون دلار در قطر،مبلغی نامشخص در بانک سوئیس
10-حسین معادی خواه:15 میلیون دلار در کویت، 45 میلیون ایورو در استرالیا،7 میلیون دلار در امارات متحده عربی
11-عیسی کلانتری: 32 میلیون ایورو در بلژیک،1.2 میلیون دلار در ایتالیا
12-حسین طائب:122 میلیون دلار در امارات متحده عربی، 42 میلیون ایورو در ایتالیا
13-مسعود حجاریان کاشانی:92 میلیون دلار در استرالیا،13.7 میلیون دلار در قطر
14-سردار احمد وحیدی:32 میلیون دلار در امارات متحده عربی، 65 میلیون دلار در ترکیه، 122 میلیون دلار در آلمان (احتمالا بلوکه شده)
15-عباس کدخدائی: 2.5 میلیون دلار در ایتالیا، 7.1 میلیون دلار در کویت، 3.2 میلیون دلار در کویت
16-مجتبی مصباح یزدی: 184 میلیون دلار در دوبی، 221 میلیون دلار در الناخال کمپانی، 55 میلیون ایورو در اسپانیا
17-علی مصباح یزدی: 45 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 17 میلیون دلار در ترکیه، 65 میلیون پوند در انگلیس، 75 میلیون دلار در افریقا جنوبی، 110 میلیون ایورو در آلمان
18-حسین فیروزآبادی: 320 میلیون دلار در مالزی، 65 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 103 میلیون دلار در کویت، 17 میلیون دلار در ترکیه
19- پرویز فاتح : 16 میلیون دلار در ترکیه، 5.2 میلیون ایورو در ترکیه،22 میلیون دلار در سوئیس
20-حسین شاجونی: 66.5 میلیون دلار در دوبی، 39 میلیون دلار در کویت، 11.2 میلیون دلار در بیروت، 8 میلیون دلار در مالزی
21-حبیب الله عسگراولادی: 172 میلیون دلار در بلژیک، 120 میلیون ایورو در آلمان، 420 میلیون دلار در الناخال کمپانی، 42 میلیون دلار در ترکیه،219 میلیون دلار در مالزی
22-حسین جنتی: 228 میلیون دلار در دوبی، مبلغی نا مشخص در بانک سوئیس و مبلغی نا مشخص در بانک ترکیه، 200 میلیون دلار در مالز، 150 میلیارد دلار در ژاپن، 32 میلیون دلار در مالزی
23-سکینه خامنه ای: 25 میلیون دلار در مالزی،14 میلیون دلار در قطر،112 میلیون در دوبی
24-اسفندیار رحیم مشایی: 5.2 میلیون دلار در آلمان، 32 میلیون دلار در ایتالیا،41 میلیون دلار در دوبی
25-ح-محمدی آقایی: 48.4 میلیون دلار در دوبی، 2.4 میلیون دلار در بیروت، 56 ایورو در اسپانیا
26-علی اکبر ولایتی: 244 میلیون ایورو در آلمان، 6 میلیون ایورو در استرالیا، 56 میلیون دلار در مالزی
27- محمد محمدی ریشهری:241 میلیون دلار در الناخال کمپانی و 121 میلیون دلار در دوبی، 48 میلیون دلار در آلمان،43 میلیون دلار در ایتالیا
28-محسن هاشمی بهرامانی:35 میلیون دلار در ایالت متحده عربی، 56 میلیون دلار در بلژیک
29-محسن هاشمی ثمره:11 میلیون دلار در قطر، 5.9 میلیون دلار در مالزی،
30-علی لاریجانی:185 میلیون ایورو در استرالیا،16 میلیون ایورو در امارات متحده عربی، 112 میلیون ایورو در مالزی
31-عباس اخوندی:9 میلیون دلار در امارات متحده عربی، 502 میلیون دلار در بانک بیروت
32-محسن رفیق دوست: 129 میلیون دلار در بلژیک، 44 میلیون دلار در کویت و 92 میلیون دیگر در کویت
33-حمید حسینی:30 میلیون دلار در مالزی، 82 میلیون ایورو در اسپانیا
34-محمد حسینی:14 میلیون دلار ایالات متحده عربی، 7 میلیون دلار در کویت، 3 میلیون دلار در ترکیه و 11 میلیون پوند در انگلیس
35-محمود حسینی:32 میلیون دلار در ترکیه، 11.4 میلیون دلار در کویت
36-مجتبی هاشمی ثمره:28 میلیون دلار در اسپانیا، 76 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 124 میلیون دلار در مالزی
37-کارمان دانشجو:76 میلیون ایورو در استرالیاف7.2 میلیون دلار در مالزی
38-احمد رضا رادان:98 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 65 میلیون دلار در کویت، 121 میلیون دلار در افریقای جنوبی
39-یدالله جوانی:22 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 5 میلیون دلار در هند، 23 میلیون دلار در پرتغال
40-غلامرضا فیاض:65 میلیون دلار در مالزی و 40.9 میلیون دلار در کویت
41-رضا فیاض:23 میلیون دلار در ایلات متحده عربی،17 میلیون دلار در ترکیه،7 میلیون دلار در ایتالیا
42-علی مباشری:12 میلیون دلار در بلژیک، 19 میلیون دلار در مالزی،42 میلیون دلار در کویت
43-محمد نقدی:142 میلیون ایورو در ایالات متحده عربی و 24 میلیون دلار دیگر در ایالات متحده عربی،66 میلیون دلار در مالزی
44-فرهاد دانشجو:2.3 میلیون دلار در ایالات متحده عربی5.6 میلیون دلار در ترکیه
45-خسرو دانشجو:11 میلیون دلار در ترکیه، 7 میلیون دلار در جمهوری چک
46-حمید حسینی:42 میلیون مالزی،28 میلیون در ایالات متحده عربی
47-محمد باقری خرازی:120 میلیون دلار در لبنان، 86 میلیون دلار در ایالات متحده عربی،42 میلیون دلار در برکلی بانک افریقای جنوبی
48-مهدی هاشمی ثمره:5.7 میلیون دلار در ترکیه،44 میلیون دلار در کویت
49-حمید رسائی:62 میلیون دلار در مجارستان،32 میلیون ایورو در المان، 18 میلیون پوند در انگلیس،14 میلیون دلار در ایالات متحده عربی
50-حسین موسوی اردبیلی: 21 میلیون دلار در کویت، 110 میلیون دلار در ایالات متحده عربی،32 میلیون دلار در مالزی
51-علی مبشری: 7 میلیون ایورو در استرالیا، 22.4 میلیون دلار در ایالات متحده عربی
52-حسین شریعتمداری: 225 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 54 میلیون دلار در الناخال کمپانی، 65 میلیون ایورو در » ح.س.ب.س» بانک انگلیس
53-حسین شاهمرادی:56 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 64 میلیون دلار در مالزی، 7 میلیون دلار در هند
54-کامران دانشجو:24 میلیون دلار در ژاپن، 43 میلیون دلار در مالزی
55-داوود احمدی نژاد:65 میلیون دلار در ایالات متحده عربی،48 میلیون ایورو ایالات متحده عربی، 8 میلیون دلار در بانک پترزبورگ روسیه
56-عبدالله عراقی:84 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 127 میلیون دلار در لبنان، 67 میلیون دلار در مالزی، مبلغی نامشخص د بانک سوئیس
57-بهاالدین حسینی هاشمی:45 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 80 میلیون دلار در مالزی
58-محی الدین فاضل هرندی:52 میلیون دلار در عمان، 45 میلیون دلار عربستان سعودی
59-احمد جنتی:450 میلیون ایورو در بلژیک، 143 میلیون دلار در الناخال کمپانی،124 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 265 میلیون دلار در مالزی،118 میلیون دلار در افریقای جنوبی و مبلغی نا مشخص در بانک سوئیس
60-علی جنتی:35 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 155 میلیون دلار در ترکیه، 55 میلیون دلار در آلمان، مبلغ نا مشخصی در سوئیس
61-مرتضی رفیق دوست:120 میلیون ایورو در آلمان، مبلغی نا مشخص در بانک سوئد
62-م-ح پارسا:43 میلیون دلار در ترکیه، 12 میلیون دلار در مالزی
63-فاطمه اسگراولادی:43 میلیون دلار در قطر، 16 میلیون دلار در ترکیه
64-علی اکبر محتشمی:125 میلیون دلار در شارجه، 85 میلیون دلار در کویت، 200 میلیون دلار در مالزی، مبلغ نا مشخص در بانک سوئیس
65-یاسر بهرامانی هاشمی:22 میلیون ایورو در آلمان، 12 میلیون ایورو در استرالیا، 14 میلیون دلار در ایالات متحده عربی
66-غلامعلی حداد عادل:12 میلیون دلار در ترکیه، 2.4 میلیون دلار در مالزی،43 میلیون دلار در ایالات متحده عربی



هفت سین "کارو"...

کارو در ذهن و زبان شاعر بود....می نوشید و از خود بیخبر می شد. به هر رستوران و کافه ای می رفتی کارو حضور داشت .در چند روزنامه و مجله می نوشت و پول کمی می گرفت و با آن اموراتش کم و بیش می گذشت.وگرنه ما همه در خدمت او بودیم.شبی که با شهین حنانه و حسین منزوی غزلسرا در مینی گلف نشسته بودیم ...کارو از در درآمد و یکراست به سراغ ما آمد منزوی خود بیشتر از کارو می نوشید.آن دو نیم نگاهی به هم انداختند ومن به کارو که ایستاده بود گفتم شاعر بنشین و با ما شام بخور .میدانستم که نمی نشیند...در اینوقت گارسون شام ما را آورد.و چپ چپ به کارو نگاه کرد و پرسیدمزاحم است؟ شهین به گارسون پرید که:شاعر بزرگ است...مزاحم یعنی چه ؟ گارسون با لحن تحقیر آمیزی گفت:من که شاعر ماعر سرم نمی شود .بعضی از مشتری هااز ایشان شکایت دارند.کارو به گارسون توپید:تو کار بزرگان دخالت نکن برو چتول اول را بیاور که خمارم. گارسون به سرعت شیشه ی ودکا را رساند و کارو همانجا ایستاده شیشه را سر کشید که منزوی شیشه را از دست او گرفت و با تلخی گفت:این چه کاری ست ...چرا تف کاری می کنی ما هم هستیم و یک جا باشکم گرسنه تا قطره ی آخر را نوشید و کارو قهر کرد و رفت.و هر چه صدایش کردیم بر نگشت .هنوز ساعتی نگذشته بود که منزوی از درد شکم به خود پیچید وبالا آورد...در اینگونه مواقع صاحب رستوران ،مهمانان را مودبانه جواب می کرد اما ما مشتریان همیشگی بودیم .در حال چکنیم چکنیم بودیم که به خانم رضوی مامای بیمارستان شهیاد فکر کردیم و فولکس واگن کوچکش که هرگز به ما نه نمی گفت .شهین از دفتر رستوران به او زنگ زد و قضایارا گفت دقایقی نگذشته بود که آمد.منزوی را به بیمارستان لقمان الدوله بردیم .تقریبن مرده بود ..اگر آن خانم مهربان نبود و پارتی ما نمی شد غزلسرای بزرگ پیش از این ها مرده بود! منزوی تا زنده بود غزل های زیبایی نوشت، غزلهای ناب و بی همتایی که دیگر شاعران اگر چه بر ارزش کار او واقف بودند دم فرو می بستند که خودشان میداندار باشند.
کارو اما بی اعتنا به دور و برش می نوشت و چون از درد مردم می نوشت در میان جوانان جایی بس بزرگ و در خور داشت. شعر هذیان یک مسلول... و حاجی فیروز و ببار ای نم نم باران را بیشتر دانش آموزان و دانشجویان از بر بودند.لالایی"ببار ای نم نم باران...با صدای ویگن برادرسرشناس کارو هنوز هم جزو ترانه های شنیدنی و ماندنی ست. برای آشنایی بیشترشما با آثار کارو بخشی از شعر حاجی فیروز را می نویسم .

*از زبان حاجی فیروز* ......کارو.....

.........این چه نظمی ست؟ چه رسمی ست؟چه وضعی ست خدا
سبب اینهمه بدبختی وغم چیست خدا
جز. خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچکس زنده در این شب بخدا نیست ،خدا!
کی شود روز و شود تیره بر این ظلمت تار
که پیاده ست در آن حق و ستمکار ،سوار
زیر خاک است گل و زینت گلدانها ، خار
سر نوشت همه بازیچه ی مشتی عیار
زندگی ، پول-نفس،پول-هوس،پول- هوار
مرغ حق یخ زده اندر قفس پول،هوار
هموطن!خنده مکن بر رخ این *حاجی * خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار
زاده ی فقرکجا و طرب فصل بهار...؟
من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ وتنم بسترسوز
کت من در گرو ی عید گذشته ست هنوز

به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بدآخر که چه باشد نوروز...
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک ،زنگ به زنگ
که تفو برتو محیط شرف آلوده به ننگ.
هفت سین! وه که چه *سین*ی و چه *هفت* همه رنگ
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سر سنگ
آخر ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فر ح بخش قرین

هفت سین کی به جهان دیده کسی بهتر از این؟.....

"من به روایت من"

*مینا اسدی-نوزدهم مارس دو هزار پانزده- استکهلم*

 mina.assadi@yahoo.com



من به روایت من

هرسال از اولین روز ماه اسفندتا روز بیست و دوم که روز تولد منست سالی را که گذرانده ام بررسی می کنم.روز اول دم آینه ی قدیمی می ایستم.به چین های پنجه گرگی پای چشمانم خیره می شوم...دستهایم را در هوا تکان می دهم...چند قدم راه می روم تا ببینم پاهایم چکاره اند ...خم می شوم و چیزی را از زمین بر می دارم .پشت راست می کنم ...و می ایستم ...به نسبت سالهایی که زندگی کرده ام
اوضاع روبراهی دارم...نه سیگار کشیده ام و نه پای منقل نشسته ام و نه الکل
اضافه به بدنم وارد کرده ام . پس به تخته میزنم که چشم نخورم! روز بیست و دوم اسفند بیاد مادرم می افتم و چشمهایم از اشک پر می شود...زنی که همیشه ی کودکی های من آبستن بود و نه بار زایید و روز بعد از زایمان در خانه راه رفت و خندید وشوخی کرد .چرا پدرم که این همه "مولودخانم "را دوست داشت به داشتن بچه های زیاد علاقه داشت...فکر نمی کرد که این زن برای دوباره باردار شدن به دو سه سال آرامش و استراحت نیاز دارد؟ من چهارمین بچه ی این خانواده بودم.بچه ی سوم که پسر بود و سعید نام داشت در چند ماهگی مرد ومن به سرعت درست شدم که جای او را پر کنم تا دامن مادرم خالی نماند .من در یک خانه ی اجاره ای در کوچه نعلبندان به دنیا آمدم. زن بیسوادی که مامای تجربی بود مرا با چنان شدتی بیرون کشید که هنوز از یادآوری آن روز کذا سردرد می گیرم!
مادر م به هنگام زایمان در اتاق راه میرفت و آدمهای نگران را که دور تا دور کرسی نشسته بودند با التماس صدا می کرد و کمک می خواست: زهرا خانم جان ....مهین جان...زن عموجان کمک ...دارم می میرم. و آنها هم یکریز دعا می خواندند و در اتاق فوت میکردند. مشد ننه که بیحوصله می شدمادرم را بزور روی تشک می خواباند وبا یک فشار به شکم او سر بچه را بیرون می اورد.و آنقدر سر بیچاره را می کشید تا بیرون بیاید و اولین نگاهش هم به پایین تنه بچه بود که اگر دختر می شد با فریاد می گفت بیا حاج آقا یک نان خور اضافه! ودستمزدش را می گرفت ومی رفت .به خانه ی روسها که اسباب کشی کردیم و پدرم وضع مالی بهتری پیدا کرد دیگر "مشد ننه " کاره ای نبود.
خانم درخشنده ی کلبادی مامای تحصیلکرده را خبر می کردند. و صدا که بلند می شد :خانم دکتر تشریف آوردند...مشد ننه که در همه ی زایمانها بعنوان سر قفلی حضور داشت خون خونش را می خورد و پس از تمام شدن کار و رفتن خانم دکتر ، از کارهای مامای جدید ایراد می گرفت و در باره ی خودش داد سخن می دادکه اینها دوخط در مکتب خواندند من هزار تا بچه سالم به دنیا آوردم .و وقتی با لب و لوچه ی آویزان خانه را ترک میکرد صدای پر از کینه اش بگوش می رسید که :نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.! و البته بابت نظارتش بر کار خانم دکتر ،از پدرم دستمزد برابر می گرفت!
حالا چهار روز از تولدم گذشته است.آثار آن را در فیسبوک پاک کردم که شما دوستان مهربانم اینروز را از یاد ببرید ، اما با اینهمه ،گلهایتان و پیامهایتان رسیدو
شادم کرد.سال، سال بدی بود ...مرگ و میر ...کشت و کشتار وجنگهای نابرابر و سوگ عزیزان ...دارم با خودم کار می کنم که دوباره آغاز کنم و زندگی را از سر گیرم...هر چه زندگی سخت و غیر قابل تحمل باشد باز هم روی خاک بودن بهتر از زیر خاک بودن است...و زندگی زندگان ادامه می یابد...دم غنیمت!
سپاس که مرا خواندید.


مینا اسدی-شانزدهم مارس دوهزاروپانزده-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com 



ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف

تواب می تواند یک روزنامه فروخته باشد ...یا در خیابان دست در دست دختری راه رفته باشد... یا سرخوش از یک اتفاق ساده ،سوت زنان از کنار امام جمعه ای گذشته باشد ، و شرط ادب به جا نیاورده باشد ...و ناگهان خودش را در سلول زندان اسیر دیده باشد و از سر ترس و وحشت و برای نجات جانش پذیرفته باشد که توی صورت هم بندش تف کند .. اصلن می تواند رهبر یک سازمان عریض و طویل باشد ...و یا در یک مبارزه ، با مسلسل و تیر و تفنگ به دست دشمن افتاده باشد و شکنجه را تاب نیاوردو بگوید و توبه کند ودر انکار گذشته ی خود کولبارش را بر دارد و به کشوری دیگر بگریزد و یا سفر کند و از چشم و خشم زخم خوردگانی که با توبه ی او دوست ...رفیق ویا برادر و خواهری را از دست داده اندپنهان بماند و روزگار دردناک و غم انگیزی را در کنج خلوتی بگذراند که هزار بار از مرگ تلخ تر و ناگوار تر است.اما توبه آن سوی شکنجه است...آن سوی سیخ و میخی ست که بر جسم ناتوان آدمی فرو کرده اند که تاب درد را ندارد ...می خواهد بمیرد یکبار بمیرد ، تا از شدت درد ،خواهرش را لو ندهد ... تا هر آنچه را که به او دیکته کرده اند بگوید... و شرمسار تواب شدنش در پستوی لانه های این شهر و آن دیار ،در بدر.. نباشد.تا اگر جرات می کند و چهره نشان می دهد تلاش کند که لکه های تیره ی گذشته اش را به شوید با یک انتقاد از خود ، زندانیان سابق را که هنوز در تبعید هم زیر تیغ جاسوسان رژیم اسلامی هستند یاری دهد . مرگ بر جنایتکارانی که دگر اندیشان را می کشند و از بازماندگان تواب می سازند ...و مزدورانشان را در میان تبعیدیان جاسازی می کنند . اگر شما یک "مینوی همیلی باشید زندانی سیاسی سابق و در جلسه ای شرکت کنید وناگهان تواب همبندتان راببینید که در کمال بی شرمی از بی کسی و بدبختی مخالفان سود می برد و میکروفون "حقوق بشر " در دست ،بر سکوی افتخار سیم و زر ایستاده است چه می کنید ؟ آیا از او نمی خواهید که چمدان گذشته اش را یکبار برای همیشه باز کند و سپس مجلس گردان زندانیان در بند و مادران کشته شدگان باشد ؟ ببینید که نه تنها شرمسار نیست به کشور اسلامی هم می رود و تجدید قوا می کند و بر می گردد . ...نمی گویم که تواب گذشته را برانید ...نمی نویسم که کسی....کسانی را به جرم گذشته ای که خود از آن گریزانند انگشت نشان کنید و می خواهم همه ی مشت ها به سوی رژیم نشانه رود اما چرا حقیقتی که در نوشته های مینو همیلی به روشنی پیداست ،شما را می آزارد و در نوشته هایتان به او شلیک می کنید؟.من هرگز مینو همیلی را ندیده ام اما آنچه که نوشته است و می نویسد و در آن پای می فشارد مرا بیشتر با زد و بندها آشنامی کند. چرا حرف های مینو منطقی نیست؟این که یک زندانی ، تواب یا شکنجه گرش را می بیند و واکنش نشان می دهد، امر تعجب آوری ست
که شما را به دفاع از تواب وا می دارد ؟ پشت پرده ها چه چیز پنهان است ؟
.چرا وقت و انرژی برای سرنگونی تواب سازان نمی گذاریم
و زخم توابان را پانسمان می کنیم؟ . چه کسانی در میان ما هستند که از بقای رژیم سود می برند؟
"مینو همیلی"زندانی سیاسی سابق
من حرف هایت را می فهمم و با تو همدردی می کنم و از سکوت تبعیدیان در حیرتم .


مینااسدی...سه شنبه دهم مارس دوهزار و پانزده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



۲۸ اوت ۲۰۱۵
جمعه ۶ شهريور ۱۳۹۴

صفحه‌ی نخست

شعر

مقاله

ویدئو

SWEDISH

تماس