MINA ASSADI 

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 
 
  
 





 

 



آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد

ژیلای عزیزم ... دوست دیرینم...نازنینم ...رفتنت مرا در اشک وبهت و ماتم فرو برد.یعنی دیگر ترا نمی بینم؟دیگر در خیابان های فیلادلفیا قدم نمی زنیم و ترانه ی "آن گلسرخی که دادی"را با صدای بلند نمی خوانیم؟
گذشته ها را به یاد میاورم ..در سالن غذاخوری مدرسه ی عالی دختران. تو...عهدیه ...فاطی و من و چند نفر دیگری که به یادشان نمی آورم همه از عهدیه می خواستند که بخواند وخواننده ی سرشناس آن روزگار که همکلاسی مهربان ما بود به سادگی تن نمیداد و در سکوت لبخند میزدو این تو بودی که سکوت را می شکستی و "آخر ای محبوب زیبا... و ما با تو همصدا می شدیم و سالن پر از آواز دانشجویانی می شد که در سالن بودند و یک نفس "آن گل سرخی که دادی...در سکوت خانه پژمرد .آنروز که مدرسه تعطیل شد تو دوان دوان به طرف اتوبوسی که ایستاده بود می رفتی تا در صف طویل دانشجویان جا بگیری ناگهان من فریاد زدم ژیلا ژیلا نرو. منصور می آید مرا ببرد تو را هم می رسانیم.

آنروز تو پالتوی سقید زیبایی به تن داشتی و زیباتر از همیشه بودی. ایستادی منصور آمد و من و تو سوار شدیم. به طرف اتوبان پارک وی حرکت کردیم. در راه حکایت روز گفتم که ژیلا آواز خواند و عهدیه را به شوق آورد. منصور از توی آینه ماشین به ژیلا نگاهی کرد و همزمان گفت بخوانید ببینم. تو اخم هایت را در هم کشیدی و گفتی من خواننده نیستم و منصور پیله کرد. حالا که نوبت ما شد نمی خوانید؟ تو سکوت کردی منصور دوباره تکرار کرد فضا سنگین شد من به منصور چپ چپ نگاه کردم. او برآشفت و گفت خب حالا چه می شود که بخواند از او اصرار و از تو انکار که ناگهان منصور در وسط اتوبان ترمز کرد و گفت خانم ها پایین و در مقابل چشم های متعجب من در را باز کرد و محترمانه ما را بیرون انداخت. ما اهمیتی ندادیم و خندیدیم و او پا را روی گاز گذاشت و به سرعت رد شد. لحظه یی نگذشت که ماشینی در کنارمان ترمز کرد و ما پسران رشته ی آرشیتکت دانشگاه ملی را دیدیم که در ماشین را باز کردند و گفتند بیایید بالا. خاک بر سر منصور شما را پیاده کرد؟ فردا در دانشگاه حسابش را می رسیم. ما خسته و کوفته به خانه رسیدیم. دوروز با منصور حرف نزدم روز سوم منصور گفت من امروز ژیلا را از مدرسه به خانه می آورم. من گفتم پس من چی؟ در حالی که می رفت به خنده گفت: با اتوبوس.

از آن روز به بعد تو و منصور شب و روز با هم بودید و فقط من بودم که بی ماشین شده بودم. دیگر من ترا کم می دیدم و با قبول شدنم در علوم ارتباطات اجتماعی راه ما هم از هم جدا شد. اما تو دیگر عضوی از فامیل ما شده بودی. در مراسم ساده ی عقد تو چند نفری از دوستان من و منصور آمده بودند. از این عشق، بابک من و تو به دنیا آمد روزی که تو و بابک عازم آمریکا بودید بدترین روز زندگی من بود منصور مانده بود که شش ماه دیگر بیاید و زندگی ات چه خوب و چه بد در آن جا ادامه یافت و هرگز شانس دیدن دوباره ی میهنت را نیافتی پیش من هم نیامدی اما من هر بار که به آمریکا آمدم شانس دیدار شماها را از دست ندادم. و امروز تو دیگر در میان ما نیستی می آیم که تو را پیش از خاک سپاری ببینم و بر سر مزارت آن گل سرخی که دادی را به آواز بلند بخوانم. در راهم ...

https://www.youtube.com/watch?v=wBEEaxG3NcI

مینا اسدی 30 نوامبر 2014 استکلهم

mina.assadi@yahoo.com



پشت ...و...رو (قسمت پنجم)

پیش از آن که خواب شما ،ماندگان در مرداب عفن را بیاشوبم، از خودم و آرزوهایم حرف می زنم...از رویاهایی که پروراندم و هنوز و تا همیشه می پرورانم...
تا آمدم خودم را بشناسم شعر مرا از کودکی ام ربود ...بر زبانم آمد ...بر شانه ام نشست...به من بال و پر داد که بر بامها بنشینم...در دشتها برقصم ...در بیابانها بدوم و بر فراز سر ستارگان به پرواز در آیم...و عاشق شدم ..عاشق بردگان ...عاشق چادر نشینان...عاشق کودکان پا برهنه ی بی نان ...عاشق گمشدگان بی نشان ...و در این رهگذر با مردمی آشنا شدم که بی ترس و واهمه...از عشق من حرف می زدند ...و به زندان می رفتند ...شکنجه می شدند ...و جان برسر نظر می باختند و من بیتاب آنان، بودم و پریشانی ام را در شعرهایم و ترانه هایم می نوشتم و جویبار کوچکی می شدم که شاید به رودی به پیوندد...به دریا بریزد و سرانجام اقیانوسی شود با امواج سهمگین ،و بنیاد ستمگران فرو ریزد. و انقلاب شد ...شاه رفت ... و بهار آزادی یکدم هم نپایید وعاشقان جوان بر دارها رقصیدند...دگر اندیشان در زندانها پوسیدند .و مادران سوگوار ، دیوانه و سر گردان، در گورستانها به یافتن گور فرزندانشان ،دل خوش کردند و در غم از دست رفتن
گلهایشان مشت بر سینه کوبیدندو گیسوان ،پریشان کردند.و ما ،دور از آن خاک ویران در جایی از جهان ساحلی یافتیم و جا خوش کردیم. نام زندانی سیاسی ، اسم شب و روز زندگی من شد.چه فخری می فروختم به آدمها که :آی...به خواری در این ها ننگرید...هر کدامشان یلی بودند و بخاطر مردم چه ها که نکردند.هر جا ،اجتماعی بود رفتم ...حرف زدم ...شعر خواندم...مشتهایم را رو به سوی دشمنان گره کردم ...نام آزادی را بر در و دیوار شعرم نوشتم و تا آنجا که در توانم بود براشتباهات همراهانم دیده فرو بستم ...اهل تعریف و تعارف نبودم اما تا آنجا که می توانستم کلاهم را قاضی می کردم که :من که یک سیلی هم نخورده ام ،چه حقی دارم که به این شکنجه شدگان و از مرگ گریختگان انتقاد کنم .اینها می خواهند مردم را از زندان بزرگی به نام ایران آزاد کنند .پس در بهت و سکوت ، و در
ستایش نام بزرگ "زندانی" خودم را تسلی می دادم

و اگر خطایی می دیدم که نمی شد از آن گذشت با دوستان و رفقا در میان می نهادم که در کتابها خوانده بودم :"آدم بچه اش را جلوی چشم غریبه ها
نمی زند". و آنها بچه های من بودند که دوستشان داشتم .سالها گذشت.رژیم پا بر جا ماند .یاران آشنا از هم جدا شدند ، سهل است که بروی هم شمشیر کشیدند...سنگ
به روی سنگ بند نشد...کم طاقت ها ،چشم بر جنایت رژیم بستند و به شوق دیدار میهنی که دیگر مال آنها نبود ودر آرزوی رسیدن به آخرین لحظه های دیدن مادر رو به مرگشان،سرافکنده وناچار راهی سفر شدند .طعن و لعن دوستان را شنیدند و آب خوشی از گلویشان پایین نرفت .و همه در هر جایی از جهان که بودند روز مرگی را زندگی نام نهادند تا به مرگ رسیدند.تعدادی هم نه در زندان بودند و نه در میدان .از بد حادثه ..ترک دیار کردند.آمدند و سیاسی شدند ...دستشان درد نکند که به هر حال قدمی در این راه برداشتند و حضورشان مثبت بود اما کم کم سیاسی شغل شد ...شغلی که با آن می شد برای مردم شاخ و شانه کشید ...و بر سرشان منت گذاشت...برای آنها تصمیم گرفت و خفتشان داد. تهدیدشان کرد و به حقوقشان تجاوز کرد . نه آقا...نه خانم عزای مردم ،سور شما نیست ...بچه های مردم را نمی کشند که دکان شما چهار نبش شود . باید به پذیرید که سر چهارراه اشتباه پیچیده اید ، میدان را اشتباه دور زده اید و سالهاست که به تیر چراغ برق خورده اید و راه عبور و مرور دیگران را بسته اید. انتقاد از خود نشانه ی آگاهی و تکامل است. آیا هرگز کسی از خود پرسیده است که چرا این رژیم قداره بند اینهمه سال دوام آورده است؟ آنقدر سر حرفهایتان بمانید تا چشم دوستان و دشمنان کور شود .
و اما حرف من با آقایان ادامه دارد ...پیرزن نامیدن من به عنوان پوز خند و تمسخر و نوشتن نامه های بی سر و ته با نامهای دروغین کاوه آهنگر...مهران نیکو و جمشید باقر راه به جایی نمی برد .من همان که بودم هستم و مینویسم و می گویم...زندگی آدمهایی که برای خودشان از دربدری و بدبختی قربانیان جنگ و جنایت،نام و نشان
دست و پا کرده اند و شخصیت های سیاسی شده اند و القاب دهان پر کنی دارند و از این راه بردوش مردم و پناهندگان سوار می شوند خصوصی - عمومی ندارد .راز پنهانی میان شما و دختران جوانی که شما را منجی بشریت می دانند وجود ندارد. از مزخرفات شما سر در نمی آورم"افشا گری ...راز مردم...زندگی خصوصی ما....خلوت آدمها ..... " .چگونه می توانید به دختران جوان ...و به زنان مردم دست درازی کنید .آیاقبول می کنید که کسی با فرزندان خودتان چنین رفتاری داشته باشد؟ این بیچاره ها از نوه های شما هم کوچکترند.هر جور که می توانید و با تمام توانتان برای خاموش کردن صدای ما تلاش کنید. متجاوزین با ید در برابر قانون پاسخگو باشند ،به ویژه آنانی که برای نگهداری این جوانان از دولت حقوق می گیرند و صدقورت و نیمشان هم باقی ست که جوانی شان را بپای مردم تلف کرده اندو لابد منتظر مدال و جایزه هم هستند!


مینا اسدی...جمعه بیست وهشتم نوامبر سال دوهزار و چهارده....استکهلم

mina.assadi@yahoo.com
ادامه دارد



پشت ...و...رو (قسمت چهارم)


*پشت و رو*....*مینااسدی*

*قسمت چهارم*
روز جهانی منع خشونت علیه زنان را به مردی تبریک می گویم که در آستانه ی هفتاد
سالگی هنوز خودش را جوان بیست ساله می پندارد و دختر ی را که از بد حادثه
به این پیرمرد ریش سفید پناه آوده است مورد تجاوز قرار می دهد...به شما تبریک می گویم آقا که گلوی نازنینتان را برای احقاق حقوق زنان پاره می کنید ...اما اصلی ترین سرگرمی تان ، دختران جوان سر در گمی هستند که راه به جایی ندارند و در شهر کوران به دنبال پادشاهی یک چشم می گردند...به مردان غیوری تبریک می گویم که برای سرپوش گذاشتن بر کثافتکاری هاییشان ، با کوششی خستگی ناپذیر به ما مردم نادان ثابت می کنند که زندگی خصوصی آنها به هیچکس ربطی ندارد و آنها می توانند در خانه ، که "چهار دیواری و اختیاری " ست زنشان را به قصد کشت کتک بزنند ...معشوقه بگیرند...معشوقه ها را به جان هم بیندازند ...به زن و خواهر بغل دستی شان هم رحم نکنند ...و پس از آنکه همه را لت و پار کردند.دوش بگیرند ...یک گیلاس شراب سرخ بنوشند ... و شال و کلاه کنند .از خانه بیرون بزنند و در اولین جهار راه جمعیتی فراهم آورند ...از سکوی خطابه بالا روند و خطاب به حاضران در صحنه هوار بزنند :آی ای مردانی که به زنان تان بالا تر از برگ گل می گویید این گلهای عزیز را پرپر نکنید...قدرشان را بدانید و برفرق سرتان بنشانید... وگرنه ما خودمان از آنها مراقبت می کنیم!
و لازم می دانم که این روز عزیز و فرخنده را به زنانی شادباش بگویم که پس از نوش جان کردن دوپرس کتک فرد اعلا،هفت قلم آرایش می کنند و دست در دست همین شوهران"زن ،زن" به سمینار
ها ...کنفرانس ها و مجامع و محافل سیاسی و ادبی و فرهنگی میروند و همزمان که دلخون و سرشکسته اند طاووس وار می خرامند و لبخند می زنند و به زنان حاضر در سالن فخر می فروشند که:هر گهی که در بیرون می خورد باز هم شوهر منست و ازمیان همه ی شما فقط با من زیر یک سقف زندگی می کند.
روز جهانی منع خشونت علیه زنان را به همه ی مردان چند چهره تبریک میگویم ...و به همه ی
روشنفکران بند شلوار شل که در حضور ، از شنیدن کلمه ی "جاکش،چهره در هم می کشند .هرگز فحش نمی دهند ...حرف بد نمی زنند و احترام و ادب تنها شعار و دثار زندگیشان است ...اما در غیاب ، مشتریان پروپا قرص دختران نو رسیده ای هستند که در برنامه های فیس بوکی دنبال شاهزاده ی رویاهایشان می گردند و نمی دانند که در پشت این چهره های جوان، مردان سالمندی نشسته اند که بیمار جنسی هستند و حساب سالها از دستشان در رفته است!
خوبست که از این موقعیت و از این روز با سعادت و مبارک استفاده کنم و به هنرمندان و شاعران ونویسندگان...و سینماگران ایرانی در وطن اسلامی هم تبریک و تسلیت بگویم که بیچاره ها ، دو زنه ...سه زنه وچند صیغه ای هستند و یک شب هم طاقت ندارند که بدون زن ، در رختخوابشان آرام بخوابندو در نبودهمسرانشان ،شبانه، زن موقتی می گیرند و با آنکه بشدت مخالف قوانین ضدزن رژیم اسلامی هستندو فیلم ها یی هم در ستایش زن می سازند و در نوشته ها و مصاحبه های جنجالی به چهره ی قوانین ضد زن تف می کنند اما از کنترل این بخش از بدنشان نا توانند!
خانمها ...آقایان سال که فقط همین یکروز نیست .سیصد و شصت چهار روز دیگر هم هست. و تازه همین یکروز هم از سر ما زنان زیاد است.پررو می شویم!!!

مینااسدی....بیست و ششم ماه نوامبر سال دوهزار و چهارده....استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 



تنهایی

مرد بی هوا از وسط خیابان رد می شد که برود به آن طرف خیابان، که پارکینگ عمومی بود. زن که به طرف پارکینگ می پیچید به شدت ترمز کرد. سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد که بگوید:

آقای محترم مگر کورید؟ که چشمش به قیافه ی مرد افتاد و حرفش را قورت داد، در دل گفت:
- این دیگر کیست؟ چه بدریخت ... چه بدترکیب
و حالش بد شد.
مرد از صدای ترمز شدید ماشین به خود آمد. چشمش که به قیافه ی زن افتاد جا خورد. در دل گفت:
- چه آکله ای... نزدیک بود مرا زیر کند
و حالش بد شد.
زن پارک کرد... مرد در حال ورود به پارکینک از پاکت سیگاری که در دست داشت سیگاری بیرون آورد و بر لب برد. زن از ماشین پیاده شد و با لبخندی مصنوعی گفت:
- نمی بینید ؟سیگار کشیدن ممنوع است،همان طور که پارکینگ محل عبور عابر پیاده نیست!
و به تمسخر خندید.
مرد به زن نگاه کرد:
- چه دندانهای کج ومعوجی
مرد گفت:
- عبور از خیابان هم ممنوع بود اما دیدید که من رد شدم.
زن با خودش فکر کرد:
- با عجب یابویی طرفم
مرد باتحقیر به زن نگریست و با خود گفت:
- با عجب یابویی طرفم
زن به طرف دری رفت که از پارکینگ به بازار سر پوشیده راه داشت و آن را گشود. مرد از پشت سر رسید و به سرعت از در بیرون رفت.
زن در دل گفت:
- این بیچاره را خدا زده است. من خلق خدا چکاره ام که سر به سرش بگذارم.
مرد ایستاد و به زن نگاه کرد و در دل گفت:
- با این قیافه... ماشین به این خوبی را حرام می کند... بیچاره من که یک دوچرخه هم ندارم.
در بازگشت از بازار سرپوشیده، باز زن و مرد به هم برخوردند. زن در حالیکه در ماشین را باز می کرد گفت:
- شما ماشین دارید؟
مرد گفت:
- یک دوچرخه هم ندارم
زن گفت:
- پس چرا از توی پارکینگ رد می شوید؟ عابر پیاده...
مرد نگذاشت که جمله ی زن تمام شود زیر لب گفت:
- شاید شانس بیاورم و بروم زیر ماشین
و غش غش خندید.
زن گفت:
- من بیچاره چه گناهی کردم که شما بروید زیر ماشین من
و غش غش خندید
زن در دل گفت:
- ایکبیری...
مرد در دل گفت:
- آکله...
زن گفت:
- حالا مسیرتان کجاست
مرد گفت:
- خیابان ... ممنون ...اما با اتوبوس می روم
زن گفت:
- به خودتان وعده ندهید... فقط پرسیدم... من از آن طرف رد نمی شوم.
مرد گفت:
- اگر مرا زیر کرده بودید حالا باید در بیمارستان بودم و یک عالم دردسر و مشکلات...
و در دل گفت:
- بخشکی شانس... این پیرزن ماشین دارد با این ریختش...
زن در دل گفت:
- بخشکی شانس ... توی اینهمه آدم باید این پیرمرد برود زیر ماشین من؟
مرد گفت:
- حالا کجا می روید؟
زن گفت:
- جای مشخصی نمی روم... دنبال یک جوراب شلواری سفید می گردم که توی این بازار به این بزرگی پیدا نکردم.
مرد گفت:
- توی خیابان ما یک بوتیک هست، ارزان قیمت و از همه رقم... شلوار و جوراب ... و
زن در دل گفت:
- درک ... می رسانمش به بهانه ی بوتیک... این بیچاره هم، دل دارد
و به مرد گفت:
- خیلی خوب... بپرید بالا... برویم بوتیک دم خانه ی شما را هم ببینیم
مرد در دل گفت:
- درک ... از بوتیک تا خانه ی ما چند متر بیشتر نیست... بالاخره این بیچاره هم دل دارد
مرد در کنار زن نشست. زن چند دقیقه ای در سکوت راند. 
مرد سوت زد و سکوت را شکست.
زن خندید.
مرد خندید.
زن گفت:
- اگر رفته بودید زیر ماشین حالا سوت نمی زدید... فاتحه...
و با شیطنت پرسید
- می خواستید بروید زیر ماشین؟
مرد خندید:
- بله... اما نه زیر یک ماشین دست دوم...
زن نگاه سرزنش باری به مرد انداخت و گفت:
- دلتان بخواهد... این ماشین را دو سال پیش، صفر کیلومتر خریده ام
مرد سری تکان داد و با خنده گفت
- راست یا دروغ... قبول می کنم... چاره ی دیگری ندارم رل دست شماست.
و هر دو خندیدند.
دم بوتیک که رسیدند مرد گفت:
- نگه دارید ... همین جاست
زن کمی دورتر از بوتیک پارک کرد...
مرد- اما- به خانه نرفت... دنبال زن دراز شد و شانه به شانه ی زن به راه افتاد... زن به روی خودش نیاورد. 
وارد بوتیک شدند.
مرد، به شلوارها... جوراب ها و شورت های زنانه دست کشید و آنها را زیر و رو کرد.
زن... بدون توجه به حضور مرد، یک جوراب شلواری سفید... یک شورت و یک پستان بند کرم انتخاب کرد و پولش را داد و از بوتیک بیرون آمد. مرد هم به دنبال او روانه شد. دم ماشین که رسیدند زن گفت:
- حالا وقت خداحافظی ست... بروید صدقه بدهید که زن و بچه تان بی سرپرست نشدند... فکر خودکشی را هم از سرتان بیرون کنید.
مرد گفت:
- کدام زن و بچه؟... خودکشی کجا بود؟ امروز پنجاه ساله می شوم... می خواستم خودم را به یک قهوه مهمان کنم
زن با تعجب به او نگاه کرد:
- راستی؟ پنجاه ساله می شوید؟ ماشاالله جوان به نظر می رسید
و در دل گفت:
- بیچاره چقدر درب و داغان است... برای خودش پیرمردی ست.
مرد گفت:
- جوان که بودم چل چلی زیاد کردم، حالا که دیگر از ما گذشت.
زن بی اختیار گفت:
- من هم ... ای ... پنجاه سالی دارم... من هم جوانی ام را باطل کردم.
مرد گفت:
- باطل چرا؟ ... بالاخره خوشی و شادی هم بود
زن غش غش خندید و گفت:
- اما عروسی و دامادی نبود
مرد بی مقدمه گفت:
- مهمان من... یک فنجان قهوه...
و در دل گقت:
- سگ خور
زن گفت:
- تولد شماست دیگر... دستتان را رد نمی کنم
و در دل گفت:
- این بیچاره هم دل دارد.
و به مرد گفت:
- ماشین را ده دقیقه ای پارک می کنم
مرد گفت:
- چرا ده دقیقه؟ کمی دورتر از اینجا یک پارکینگ مجانی هست
زن این پا و آن پا کرد و زیر لب گفت:
- آخر...
مرد گفت:
- اول و آخر ندارد... تا بنشینیم و قهوه بیاورند خودش ده دقیقه طول می کشد
و در دل گفت:
- حالا این هم برای ما ناز می کند.
به اولین رستورانی که سر راه بود وارد شدند و نشستند.
گارسون سرخ مویی با شتاب به آنها نزدیک شد و ایستاد تا سفارش بگیرد.
مرد گفت:
- دو تا آبجوی قوی... شام را بعد سفارش می دهیم
گارسون سری تکان داد و رفت.
زن گفت: قرار آبجو نداشتیم... من رانندگی می کنم...
مرد گفت: حالا یک آبجو اشکالی ندارد
گارسون رسید با دو لیوان آبجو... در یک سینی و یک ظرف کوچک بادام... و یک برگ کوچک صورت حساب.
مرد گفت:
- عجله نکنید... صورت غذا را بیاورید شاید غذایی هم سفارش دادیم
گارسون رفت و دوباره شتابزده، با دو منوی غذا برگشت...
یکی را به زن داد و یکی را به مرد. صورتحساب را برداشت و رفت.
مرد جرعه ای از گیلاس آبجو نوشید و گفت:
- بخورید خانم... برای رفع افسردگی آبجو بهترین قرص جهان است.
زن گفت:
- بنوشید... بنوشید درست است. ما در فارسی به نوشیدن آب می گوییم :خوردن آب... و این غلط است. 
آبجو، آشامیدنی ست نه خوردنی.
مرد با صدای بلند خندید و گفت :
- ای خانم چه چیز ما درست است که حرف زدنمان درست باشد....گیلاس آبجو را برداشت و یک نفس سر کشید .
زن با تکان دادن سر حرف مرد را تایید کرد.
مرد گارسون را صدا زد و آبجوی دیگری برای خودش سفارش داد.
گارسون آبجو را آورد و همانجا ایستاد .لابد منتظر بود که سفارش غذا را هم بگیرد.
مرد به زن گفت:
- درست نیست... باید غدا هم بخوریم اینجا رستوران است.
زن گفت:
- شما یک غذا سفارش بدهید من هم نوک می زنم
مرد به حرف زن گوش نداد. دو پرس غذا سفارش داد.
یک پرس استیک با سیب زمینی سرخ شده و یک پرس اسپاگتی با فیله ی مرغ.
گارسون که رفت، زن به مرد گفت:
- من که نمی خواستم غذا بخورم حالا که سفارش دادید من سهم خودم را می دهم
مرد گفت:
- آبجویتان را بنوشید... "بنوشید" به قول شما !
و بعد آبجویش را یک جا سر کشید و گفت:
- چه کردند با ما این بی پدرها
زن گفت:
- منظورتان رژیم ایران است؟
مرد با تعجب گفت:
- مگر شما اهل بخیه هستید؟ چه طور فهمیدید منظورم کیست؟
زن گفت:
- امروز خر هم اهل بخیه است، با این همه کشت و کشتار.
مرد خندید و گفت:
- چه خوب... چه فکر می کنید؟ چه می شود؟
زن گفت:
- چه فرق می کند؟ یک زورگوی دیگر به دست می گیرد...
آن مملکت... مملکت به شو نیست.
غذا آمد... هر دو با اشتها غذایشان را خوردند.
مرد گارسون را صدا زد و دو گیلاس آبجو سفارش داد.
زن گفت:
- نه ... نه... برای من سفارش ندهید
مرد گفت:
- بابا... تولد منست... پنجاه ساله می شوم... بخورید یا بنوشید. یک شب است... یک شب هزار شب نمی شود.
نوشیدند... خندیدند... درد دل کردند و به هم نگاه کردند و ساکت ماندند.
مرد در دل گفت:
- دست و دلباز و خوش روست... هیکل پر و پیمانی دارد .!
و رو به زن کردوگفت:
- چه کنیم؟ شما که با این وضع و حال پشت رل نشین نیستید؟
زن گفت:
- حالا تا رفتن، خیلی مانده است... آبجو چیز مهمی نیست...
دو ساعت دیگر الکل از سرم میپرد.
مرد دستش را به دست زن که روی میز بود نزدیک کرد و گفت:
- مگر الکل پرنده است که بپرد؟
و هر دو شادمانه ، خندیدند.
مرد گفت:
- شب دراز است و قلندر بیدار... ادامه می دهیم.

زن گیلاس آبجویش را بلند کرد و محکم به گیلاس مرد کوبید:
- باشد... ادامه می دهیم...
و سپس مستانه آواز خواند:
- تولد...تولد... تولدت مبارک
و بعد به سوئدی خواند:
Jag må han leva
مشتریان دیگر رستوران به طرف صدا برگشتند. زن با صدای بلند فریاد زد:
- پنجاه ساله شد.
و به طرف مرد اشاره کرد.
و باز هم آواز خواند... دیگران هم خواندند و گیلاسهایشان را به سلامتی مرد بالا بردند.
قهوه و کنیاک را مهمان رستوران شدند. نیمه شب بود که آواز خوانان وتلوتلوخوران رستوران را ترک کردند. خانه ی مرد همان نزدیکی ها بود. مرد روی پا بند نبود... زن جیب های مرد را گشت... کلید خانه را پیدا کرد و در را گشود. مرد با کت و شلوار روی مبل افتاد و خروپفش به هوا رفت. زن روی تخت مرد خوابید و از شدت خستگی بیهوش شد. وقتی چشمهایش را باز کرد مرد را دید که روی او خم شده است و به دقت نگاهش می کند... سراسیمه از جا پرید.
مرد گفت:
- نترس جانم... در امن و امان هستید
و خندید
زن پریشان پرسید:

- من چرا اینجا هستم؟ شما به چه چیز نگاه می کنید؟
مرد گفت:
- نگران نباشید ...کمی که بنشینید ،خواب از سرتان می پرد و همه چیز به یادتان می 
آید... ضمنن من مرد بی آزاری هستم.

و چشمکی به زن زد.

زن روی تخت نشست و به آرامی گفت:
- آه ... همه چیز بیادم آمد... چه شب خوبی بود.
مرد گفت:
- پنجاه ساله شدم
.. تنها و سرگردان... و شما شب مرا پر از شادی و خوشی کردید
و بی اختیار زن را بوسید.
زن گفت:
- نه ... بگذار بروم و دست و صورتم را بشویم.. مسواکم را هم نیاورده ام.
مرد خندید.
- مگر با مسواک به خیابان می روید؟
زن اخمهایش را در هم کشید:
- بگذار بروم... خواهش می کنم
مرد او را در آغوش کشید:
- بروی؟ کجا؟ تازه به تو رسیده ام... خواهش خوبی نیست!
و سر و روی و دهان زن را بوسید
و در دل گفت: چه بدن قشنگی!
زن خودش را در آغوش مرد رها کرد. به اندام مرد دست کشید و در دل گفت:
- چه اندام زیبایی...
در سکوت بهم پیچیدند و دیگر زن هرگز از آن خانه بیرون نیامد!

فوریه دوهزار و نه استکهلم - مینا اسدی

از مجموعه ی داستان های کوتاه*زن و سوراخهایش* آماده ی چاپ...

 mina.assadi@yahoo.com

 



فکرهای

... پس، از فکر اشک و آه و ناله و فریاد و اعتراض و دفاع بیرون آمدم و از یاد جهان غافل شدم. روی مبل دراز کشیدم و چشمان نیمه بینایم را به صفحه ی تلویزیون دوختم. شانس آوردم که از کشت و کشتار خبری نبود. نه هواپیمایی را ربوده بودند، نه خبرنگار رویتر را به گروگان گرفته بودند و نه دختر ی از هند ملکه ی زیبایی جهان شده بود و نه جایزه ی صلح
نوبل را به به رهبری داده بودندکه در حال جنگ و کشور گشایی بود .نه سیل آمده بود و نه زلزله... اگر جنگ جهانی سوم هم شروع شده بود ، من از آن بیخبر بودم و تصمیم نهایی ام را گرفته بودم که شبی را دور از دلهره ونگرانی و تنش سپری کنم . شانس آورده بودم که فستیوال آواز بود.
دختران زیبا و جوانی را دیدم که آواز می خواندند ،می رقصیدند و تماشاگرانی را که از پیر و جوان...زن و مرد دست می زدند و هورا می کشیدند... محو تماشا بودم که شنیدم وقت نظرخواهی ست . یک زن و دومرد داوران مسابقه ای بودند که گویا هزاران نفر در آن شرکت
کرده بودند و از آن فوج ، تنها چهار نفر -سه دختر و یک پسر- مانده بودند خوش صدا و خوش بر و رو . اول داوران نظر می دادند ...بحث می کردند و سپس مردم که به خواننده ی
مورد علاقه ی خویش رای میدادند و نظرشان تعیین کننده بود. هنوزدقایقی نگذشته بود که من بدون خواسته ی قلبی ام جذب برنامه شدم .و همزمان که صداها را می شنیدم کامپیوتر را روشن کردم و شتاب زده شرح حال و نظر داوران را در باره ی تک تک شرکت کنندگان،از نظرگذراندم.حالا که شرح احوال و زندگی این هنرمندان را می دانستم خودم یک پای قضیه شده بودم .در این گیرو دار تلفن ها هم یک بند زنگ می زدند وکفرم را در می آوردند و نمی گذاشتند که من در کمال انصاف بگویم که چه کسی باید بماند و کی باید اخراج شود! زیباترین صدا به گوش من ،صدای دختری 18 ساله بنام "مولی ...Mollie"بود .ساده بود...خوش صدا بود.. و و دو رگه ای زیبا بود. در دور دوم که خوانندگان ،ترانه های تازه خواندند من عاشق صدای مولی شده بودم و وقتی که داوران نظر دادند که خواننده ی مورد نظر من این بار مثل دفعات پیش نبوده و ترانه ها را خوب اجرا نکرده و شاید از مسابقه حذف شود، خونم به جوش آمد . رویم را به طرف تلویزیون کردم و خطاب به داوران ، که صدای مرا نمی شنیدندفریاد زدم :خیال کردید می توانیدحق کشی کنید ؟ و گوشی را برداشتم و از حق دمکراتیک خودم استفاده کردم و چند بار به مولی رای دادم و قید پول تلفن را زدم ... مبارزه شوخی بردار نیست.انسان باید در دفاع از حق و حقیقت بها به پردازد! . تلفن خانه و تلفن دستی ام کماکان زنگ می زد و مرا از تلاش و کوشش برای احقاق حق mollieباز می داشت.هر دو گوشی را برداشتم که ببینم این آدمهای پیله ای چه کسانی هستند .از تلفن دستی صدای پسرم بابک را شنیدم : مامان چرا جواب نمی دهی ؟ و من با عصبانیت گفتم : دارم به مولی رای میدهم و او که گویا خودش هم سرگرم تماشای برنامه بود و مادرش را هم خوب می شناخت و کارهای خیرخواهانه ی من برایش تازگی نداشت خندید و گفت: ما....مان ... صدایش خوب است و خودش بلد است که حقش را بگیرد به فکر آخرماه و پول تلفن باش و گوشی را گذاشت.کسی که به تلفن خانه زنگ می زد و دست از طلب بر نمی داشت هنوز گوشی را زمین نگذاشته بود .با لحن تلخی گفتم :بفرمایید...از آن طرف سیم صدای دوستی را شنیدم که پرسید:اگر بیدارید مزاحم می شوم برای خرید کتاب ...هوش از سرم پرید ...از آنهمه راه ...نیم ساعت رانندگی ...میایید کتاب بخرید ؟ و جواب ایشان: نمی رسیم ...کار ....گرفتاری ...بچه ها ...می شود هفته ی آینده. ساعت ده و نیم شب بود مردم بر خلاف نظر داوران ، به مولی رای داده بودند...نیم ساعت بعد دوست رسید .پنج جلد کتاب خرید .پولش را هم داد...ساعت دوازده شب بدون خوردن قرص خواب آور بیهوش و بی دم روی مبل خوابم برد.


مینا اسدی....جمعه ...بیست و دوم نوامبر دوهزار و چهارده -استکهلم...

mina.assadi@yahoo.com



فکرهای

پس از ده سال که دیوانه وار به جان نوشته هایم افتاده بودم و هر چه را که می نوشتم تکه تکه می کردم و دور می ریختم دوستی مرا از شیشه درآورد و من دوباره به شوق آمدم که خوانده شوم و شنیده شوم و زخم زنندگان را چاره کنم و همانجا باشم که باید ...و ایستاده باشم .اما من زیادی از شیشه بیرون آمدم و شب و روز مشغول جمع آوری کارهای پاره نشده هستم. همزمان فکرهای موذی به سرم فشار می آورند که:ما را بنویس و تهدید می کنند که: توی سرت می ترکیم و مغزت را داغان می کنیم...و به شقیقه هایم آنقدر فشار می آورند که من چاره ای ندارم جز اجرای فرمانشان.دیروز "جمعه بیست و یک نوامبر" به خیابان زدم که کتابها را پست کنم...پولهای رسیده را بگیرم...و پس از دخل و خرج خودم را به شام و گیلاسی آبجو دعوت کنم...از این پست به آن پست ...زیر باران ریزی که می بارید و سرمای ناگهانی ...بدون شال و کلاه و دستکش...صدایی را شنیدم که مرا نامید: میناجون...برگشتم ...سوگل بود .شاد شدم که پس از رزم روزم،با این زن جوان دوستداشتنی به بزم میروم ...با هم به رستورانی رفتیم و شام خوردیم.هر کس مهمان خودش، از آبجو خبری نبود... دوست جوان که سرما خورده بود و حوصله ی معاشرت نداشت به خانه اش بازگشت و من تنها شدم با سوژه هایی که در سرم می گشتندو پچ پچ می کردند...به خانه که رسیدم ..تلفن ها شروع به زنگ زدن کرد ...اعتنا نکردم .به دنبال کار باطل گشتم که فکر نوشتن از سرم بپرد. با صدای بلند با خودم حرف زدم:امشب باید آزاد باشی ...به خبرها گوش نده...چیزی را از دست نمی دهی ...فردا دوباره باز هم اسلحه ها به فروش می روند...و باز هم سران و همتایان کشورها با هم مذاکره می کنند ...باز هم خبرنگاران سرشناس پشت درهای بسته می ایستند و دور بین های بزرگشان را رو به در سالن های اجلاس سران دولتها زوم می کنند و عکس های بزرگ یادگاری می گیرند....باز هم بچه های بیخبر از همه جا ، به جرم دگر اندیشی پدران و مادرانشان، بمباران می شوند...باز هم دانشمندان با هم مسابقه می گذارند .....باز هم جلسات 5+1 و 6-2 تشکیل می شود و انرژی اتمی حق مسلم ما می شود و باز هم خانم کاترین استون در راهروهای پیچ در پیچ با آقای ظریف آبگوشت بز باش می خورد... قانع شدم که فقط من نیستم که در فکر مردم جهانم و این همه حزب و دسته و گروه و سازمان سراسری و غیر سراسری لنگ کار یک آدم نمانده اند ...حالا یک زن قلم به دست ، یک شب نگران جهان نباشد چه اتفاقی می افتد؟....

ادامه دارد....

مینا اسدی شنبه 22 نوامبر

mina.assadi@yahoo.com



تهمت

آب که سر بالا برود
قورباغه نیست
که ابوعطا میخواند
این همه جیغ و عربده
کار هیچ جانوری نیست
جز انسان
که قرار بود اشرف مخلوقات باشد!


مینا اسدی-شنبه پانزده نوامبر دوهزار و چهارده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



۲۱ دسامبر ۲۰۱۴
يكشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۳

صفحه‌ی نخست

شعر

مقاله

ویدئو

SWEDISH

تماس