MINA ASSADI 

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 
 
  
 



*او امید رضا میر صیافی بود*

برمی گردم...در خانه ...و در خیابان و هنوز "هفت سین"ام چیزی کم دارد. از دوست می پرسم ...از آشنا می پرسم...از همه ی کسانی که عرق ریزان می دوند تا مباداسفره ی " هفت سین " شان چیزی کم داشته باشد .آنها هم نمیدانند ...همه گیج و مات و حیران به دنبال گمشده ای می گردند که در بساط عید پیدا نمی شود . سنبل؟...سمنو؟... سماق ؟ سبزه ؟...سیر؟...سکه ؟.سیب ؟ .. همه ی اینها را دارند اما باز هم سرگردان ،طول و عرض دکان ها را متر می کنند .بالا و پایین می روند. دوباره بر می گردند...قیمت همه چیز را می پرسند ... پولهایشان را می شمارند
...به خانه های سرشار از گل و روشنایی باز می گردند .می خورند ...می نوشند...هدیه می دهند...هدیه می گیرند ...می خندند ...قهقهه میزنند ...میرقصند ...درآغوش می کشند...عشقبازی می کنند ...جنگ و صلح شان ساعتی بیش نیست . هر چه بیشتر پیش می روند کمتر احساس رضایت می کنند.

اما من پس ا زمرگ امیدرضا- دو روز پیش از نو شدن سال- سفره ای نداشتم که روی آن هفت ،"سین "را ردیف کنم .پنج سال؟ کمتر یا بیشتر .
امیدرضا برای من نام آشنایی نبود ...خودش از خودش برایم نوشت...من امید رضا میرصیافی هستم "نویسنده ی وبلاگ روزنگار.". و من با او آشنا شدم.سایه"سعیدی سیر جانی" او را می شناخت و می دانست که او به من نامه می نویسد و از او به خوبی یاد می کرد .در نوشته هایش مهربان بود و بی پیرایه.
این آشنایی به درازا نکشید. وبلاگ نویس جوان زندانی شد به جرم توهین به رهبر.محکوم به دو سا ل حبس .
بیست ونه اسفند سال هزار وسیصد و هشتاد و هفت -یک روز پیش از تحویل سال نو- در خیابان ها به دنبال آخرین "سین" هفت سین می گشتم که شنیدم امید رضای بیست و هشت ساله در زندان اوین در گذشته است متولد هزار و سیصدو پنجاه و نه، "نویسنده ی جوان " ،ساقه ای که هنوز سر برنکشیده بود.پیچیده در ملافه ای خونین ...علت مرگ: خودکشی با قرصهای آرامبخش!
محل درگذشت:زندان اوین
تاریخ مرگ: بیست وهشت اسفند
و من سرگرم نوروز ، یک روز خبر را دیر تر شنیده بودم.
یک روز بیشتر به دنبال "سین"ها دویده بودم.
خبرنگاران بی مرز ،رژیم بی مغز را محکوم کرده بودند.
جمجمه شکستگی داشت

وقتی جسد را می شستند هنوز از گوش سمت چپ خون بیرون می زد
این ها را برادرش گفت که شاهد کفن و دفن بود . . دیگران چه گفتند و چه شنیدند نمی دانم،اما خودم را می دانم که جهان پیش چشمم تار شد ...به جنگل رفتم و ساعت ها گریستم.

سالها پس از آن سفره ای نچیدم و به دنبال نوروز ندویدم...چگونه می توانستند پسر جوانی را دو روز مانده به عید بکشند و عید مادری را به عزا بدل کنند؟این جانیان از کجا آمده اند که هیچ انتقاد و اعتراضی را بر نمی تابند و با هر بهانه ای مردم را به سیخ و میخ می کشند؟چندسال جنایت و چه اندازه رذیلت؟چقدرجنون...چقدر جنازه؟ چقدر خون
......امسال در سالگشت مرگ امیدرضا و در گیرودار نوروز،جوانان، به خانه ی من می آیند ...خانه ام را از گرد و غبار رفته ام...به گلها آب داده ام...پنجره ها را بروی نور گشوده ام ...به
پرندگان قفسی دانه داده ام... خودم را آراسته ام و زخم قلبم راپانسمان کرده ام ...اما هنوز "هفت سین" ام یک "سین" کم دارد...اما هنوز هرچه می شمرم یک "سین " کم میاورم...اما هنوز...

مینا اسدی....بیست مارس سال دوهزار و چهارده ..استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



هفت سین "کارو"...

کارو در ذهن و زبان شاعر بود....می نوشید و از خود بیخبر می شد. به هر رستوران و کافه ای می رفتی کارو حضور داشت .در چند روزنامه و مجله می نوشت و پول کمی می گرفت و با آن اموراتش کم و بیش می گذشت.وگرنه ما همه در خدمت او بودیم.شبی که با شهین حنانه و حسین منزوی غزلسرا در مینی گلف نشسته بودیم ...کارو از در درآمد و یکراست به سراغ ما آمد منزوی خود بیشتر از کارو می نوشید.آن دو نیم نگاهی به هم انداختند ومن به کارو که ایستاده بود گفتم شاعر بنشین و با ما شام بخور .میدانستم که نمی نشیند...در اینوقت گارسون شام ما را آورد.و چپ چپ به کارو نگاه کرد و پرسیدمزاحم است؟ شهین به گارسون پرید که:شاعر بزرگ است...مزاحم یعنی چه ؟ گارسون با لحن تحقیر آمیزی گفت:من که شاعر ماعر سرم نمی شود .بعضی از مشتری هااز ایشان شکایت دارند.کارو به گارسون توپید:تو کار بزرگان دخالت نکن برو چتول اول را بیاور که خمارم. گارسون به سرعت شیشه ی ودکا را رساند و کارو همانجا ایستاده شیشه را سر کشید که منزوی شیشه را از دست او گرفت و با تلخی گفت:این چه کاری ست ...چرا تف کاری می کنی ما هم هستیم و یک جا باشکم گرسنه تا قطره ی آخر را نوشید و کارو قهر کرد و رفت.و هر چه صدایش کردیم بر نگشت .هنوز ساعتی نگذشته بود که منزوی از درد شکم به خود پیچید وبالا آورد...در اینگونه مواقع صاحب رستوران ،مهمانان را مودبانه جواب می کرد اما ما مشتریان همیشگی بودیم .در حال چکنیم چکنیم بودیم که به خانم رضوی مامای بیمارستان شهیاد فکر کردیم و فولکس واگن کوچکش که هرگز به ما نه نمی گفت .شهین از دفتر رستوران به او زنگ زد و قضایارا گفت دقایقی نگذشته بود که آمد.منزوی را به بیمارستان لقمان الدوله بردیم .تقریبن مرده بود ..اگر آن خانم مهربان نبود و پارتی ما نمی شد غزلسرای بزرگ پیش از این ها مرده بود! منزوی تا زنده بود غزل های زیبایی نوشت، غزلهای ناب و بی همتایی که دیگر شاعران اگر چه بر ارزش کار او واقف بودند دم فرو می بستند که خودشان میداندار باشند.
کارو اما بی اعتنا به دور و برش می نوشت و چون از درد مردم می نوشت در میان جوانان جایی بس بزرگ و در خور داشت. شعر هذیان یک مسلول... و حاجی فیروز و ببار ای نم نم باران را بیشتر دانش آموزان و دانشجویان از بر بودند.لالایی"ببار ای نم نم باران...با صدای ویگن برادرسرشناس کارو هنوز هم جزو ترانه های شنیدنی و ماندنی ست. برای آشنایی بیشترشما با آثار کارو بخشی از شعر حاجی فیروز را می نویسم .

*از زبان حاجی فیروز* ......کارو.....

.........این چه نظمی ست؟ چه رسمی ست؟چه وضعی ست خدا
سبب اینهمه بدبختی وغم چیست خدا
جز. خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچکس زنده در این شب بخدا نیست ،خدا!
کی شود روز و شود تیره بر این ظلمت تار
که پیاده ست در آن حق و ستمکار ،سوار
زیر خاک است گل و زینت گلدانها ، خار
سر نوشت همه بازیچه ی مشتی عیار
زندگی ، پول-نفس،پول-هوس،پول- هوار
مرغ حق یخ زده اندر قفس پول،هوار
هموطن!خنده مکن بر رخ این *حاجی * خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار
زاده ی فقرکجا و طرب فصل بهار...؟
من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ وتنم بسترسوز
کت من در گرو ی عید گذشته ست هنوز

به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بدآخر که چه باشد نوروز...
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک ،زنگ به زنگ
که تفو برتو محیط شرف آلوده به ننگ.
هفت سین! وه که چه *سین*ی و چه *هفت* همه رنگ
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سر سنگ
آخر ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فر ح بخش قرین

هفت سین کی به جهان دیده کسی بهتر از این؟.....

"من به روایت من"

*مینا اسدی-نوزدهم مارس دو هزار پانزده- استکهلم*

 mina.assadi@yahoo.com



من به روایت من

هرسال از اولین روز ماه اسفندتا روز بیست و دوم که روز تولد منست سالی را که گذرانده ام بررسی می کنم.روز اول دم آینه ی قدیمی می ایستم.به چین های پنجه گرگی پای چشمانم خیره می شوم...دستهایم را در هوا تکان می دهم...چند قدم راه می روم تا ببینم پاهایم چکاره اند ...خم می شوم و چیزی را از زمین بر می دارم .پشت راست می کنم ...و می ایستم ...به نسبت سالهایی که زندگی کرده ام
اوضاع روبراهی دارم...نه سیگار کشیده ام و نه پای منقل نشسته ام و نه الکل
اضافه به بدنم وارد کرده ام . پس به تخته میزنم که چشم نخورم! روز بیست و دوم اسفند بیاد مادرم می افتم و چشمهایم از اشک پر می شود...زنی که همیشه ی کودکی های من آبستن بود و نه بار زایید و روز بعد از زایمان در خانه راه رفت و خندید وشوخی کرد .چرا پدرم که این همه "مولودخانم "را دوست داشت به داشتن بچه های زیاد علاقه داشت...فکر نمی کرد که این زن برای دوباره باردار شدن به دو سه سال آرامش و استراحت نیاز دارد؟ من چهارمین بچه ی این خانواده بودم.بچه ی سوم که پسر بود و سعید نام داشت در چند ماهگی مرد ومن به سرعت درست شدم که جای او را پر کنم تا دامن مادرم خالی نماند .من در یک خانه ی اجاره ای در کوچه نعلبندان به دنیا آمدم. زن بیسوادی که مامای تجربی بود مرا با چنان شدتی بیرون کشید که هنوز از یادآوری آن روز کذا سردرد می گیرم!
مادر م به هنگام زایمان در اتاق راه میرفت و آدمهای نگران را که دور تا دور کرسی نشسته بودند با التماس صدا می کرد و کمک می خواست: زهرا خانم جان ....مهین جان...زن عموجان کمک ...دارم می میرم. و آنها هم یکریز دعا می خواندند و در اتاق فوت میکردند. مشد ننه که بیحوصله می شدمادرم را بزور روی تشک می خواباند وبا یک فشار به شکم او سر بچه را بیرون می اورد.و آنقدر سر بیچاره را می کشید تا بیرون بیاید و اولین نگاهش هم به پایین تنه بچه بود که اگر دختر می شد با فریاد می گفت بیا حاج آقا یک نان خور اضافه! ودستمزدش را می گرفت ومی رفت .به خانه ی روسها که اسباب کشی کردیم و پدرم وضع مالی بهتری پیدا کرد دیگر "مشد ننه " کاره ای نبود.
خانم درخشنده ی کلبادی مامای تحصیلکرده را خبر می کردند. و صدا که بلند می شد :خانم دکتر تشریف آوردند...مشد ننه که در همه ی زایمانها بعنوان سر قفلی حضور داشت خون خونش را می خورد و پس از تمام شدن کار و رفتن خانم دکتر ، از کارهای مامای جدید ایراد می گرفت و در باره ی خودش داد سخن می دادکه اینها دوخط در مکتب خواندند من هزار تا بچه سالم به دنیا آوردم .و وقتی با لب و لوچه ی آویزان خانه را ترک میکرد صدای پر از کینه اش بگوش می رسید که :نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.! و البته بابت نظارتش بر کار خانم دکتر ،از پدرم دستمزد برابر می گرفت!
حالا چهار روز از تولدم گذشته است.آثار آن را در فیسبوک پاک کردم که شما دوستان مهربانم اینروز را از یاد ببرید ، اما با اینهمه ،گلهایتان و پیامهایتان رسیدو
شادم کرد.سال، سال بدی بود ...مرگ و میر ...کشت و کشتار وجنگهای نابرابر و سوگ عزیزان ...دارم با خودم کار می کنم که دوباره آغاز کنم و زندگی را از سر گیرم...هر چه زندگی سخت و غیر قابل تحمل باشد باز هم روی خاک بودن بهتر از زیر خاک بودن است...و زندگی زندگان ادامه می یابد...دم غنیمت!
سپاس که مرا خواندید.


مینا اسدی-شانزدهم مارس دوهزاروپانزده-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com 



ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف

تواب می تواند یک روزنامه فروخته باشد ...یا در خیابان دست در دست دختری راه رفته باشد... یا سرخوش از یک اتفاق ساده ،سوت زنان از کنار امام جمعه ای گذشته باشد ، و شرط ادب به جا نیاورده باشد ...و ناگهان خودش را در سلول زندان اسیر دیده باشد و از سر ترس و وحشت و برای نجات جانش پذیرفته باشد که توی صورت هم بندش تف کند .. اصلن می تواند رهبر یک سازمان عریض و طویل باشد ...و یا در یک مبارزه ، با مسلسل و تیر و تفنگ به دست دشمن افتاده باشد و شکنجه را تاب نیاوردو بگوید و توبه کند ودر انکار گذشته ی خود کولبارش را بر دارد و به کشوری دیگر بگریزد و یا سفر کند و از چشم و خشم زخم خوردگانی که با توبه ی او دوست ...رفیق ویا برادر و خواهری را از دست داده اندپنهان بماند و روزگار دردناک و غم انگیزی را در کنج خلوتی بگذراند که هزار بار از مرگ تلخ تر و ناگوار تر است.اما توبه آن سوی شکنجه است...آن سوی سیخ و میخی ست که بر جسم ناتوان آدمی فرو کرده اند که تاب درد را ندارد ...می خواهد بمیرد یکبار بمیرد ، تا از شدت درد ،خواهرش را لو ندهد ... تا هر آنچه را که به او دیکته کرده اند بگوید... و شرمسار تواب شدنش در پستوی لانه های این شهر و آن دیار ،در بدر.. نباشد.تا اگر جرات می کند و چهره نشان می دهد تلاش کند که لکه های تیره ی گذشته اش را به شوید با یک انتقاد از خود ، زندانیان سابق را که هنوز در تبعید هم زیر تیغ جاسوسان رژیم اسلامی هستند یاری دهد . مرگ بر جنایتکارانی که دگر اندیشان را می کشند و از بازماندگان تواب می سازند ...و مزدورانشان را در میان تبعیدیان جاسازی می کنند . اگر شما یک "مینوی همیلی باشید زندانی سیاسی سابق و در جلسه ای شرکت کنید وناگهان تواب همبندتان راببینید که در کمال بی شرمی از بی کسی و بدبختی مخالفان سود می برد و میکروفون "حقوق بشر " در دست ،بر سکوی افتخار سیم و زر ایستاده است چه می کنید ؟ آیا از او نمی خواهید که چمدان گذشته اش را یکبار برای همیشه باز کند و سپس مجلس گردان زندانیان در بند و مادران کشته شدگان باشد ؟ ببینید که نه تنها شرمسار نیست به کشور اسلامی هم می رود و تجدید قوا می کند و بر می گردد . ...نمی گویم که تواب گذشته را برانید ...نمی نویسم که کسی....کسانی را به جرم گذشته ای که خود از آن گریزانند انگشت نشان کنید و می خواهم همه ی مشت ها به سوی رژیم نشانه رود اما چرا حقیقتی که در نوشته های مینو همیلی به روشنی پیداست ،شما را می آزارد و در نوشته هایتان به او شلیک می کنید؟.من هرگز مینو همیلی را ندیده ام اما آنچه که نوشته است و می نویسد و در آن پای می فشارد مرا بیشتر با زد و بندها آشنامی کند. چرا حرف های مینو منطقی نیست؟این که یک زندانی ، تواب یا شکنجه گرش را می بیند و واکنش نشان می دهد، امر تعجب آوری ست
که شما را به دفاع از تواب وا می دارد ؟ پشت پرده ها چه چیز پنهان است ؟
.چرا وقت و انرژی برای سرنگونی تواب سازان نمی گذاریم
و زخم توابان را پانسمان می کنیم؟ . چه کسانی در میان ما هستند که از بقای رژیم سود می برند؟
"مینو همیلی"زندانی سیاسی سابق
من حرف هایت را می فهمم و با تو همدردی می کنم و از سکوت تبعیدیان در حیرتم .


مینااسدی...سه شنبه دهم مارس دوهزار و پانزده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



روز آفتابی هشت مارس

روزی آفتابی...آسمان،یک دست آبی...نشسته ام با مرور همه ی روز های هشت مارس ...از اولین روز هشت مارسی که در خیابان های تهران می دویدیم و زن و مرد و دختر و پسر را در آغوش می کشیدیم ...گل می گفتیم و گل می شنفتیم. رها ..رها از بند ... از بند بردگی...چه ساده دل بودیم...خودم را درآنروز خوش ورق می زنم...مثل روزنامه های "شاه رفت" مثل مجله های "عوامل اصلی ساواک دستگیر شدند" ...مثل "عکس ها ی دونیمه کردن دشمنان انقلاب روی بام مدرسه ی "رفاه" ...و مثل "نیش باز روزنامه نگاران خوشرقص روی جلد فوق العاده !". و آن لحظه ای که "یا روسری یا توسری" مثل بمب دستی ساعتی توی گوشم منفجر شد.....و چیزی که تا آن دم ازبودنش خبر نداشتم در شکمم تکان خوردو وحشتم خونی شد که از پاهایم سرازیر شد. زنی آبستن در کنار من با سر و صورت خون آلود و چشمان پر از ترس فریاد زد: برادران ...بجه ام ...بچه ام و بیهوش بر شانه های زنانی افتاد که هنوز درانتظار آن بودند که:خمینی حکم جهاد دهد ...که بی امان بزنند و بکشند تا آنجا که "لشگر خونریز نتواند که جوابشان دهد"
. زنی داد زد :تظاهرات به هم نخورد و زنی دیگر که روسری داشت با طعنه گفت:این خانم های اعیان و اشراف را از صف بیرون کنید...و با هم دم گرفتند: یا روسری یا تو سری...و رفیق کنار دستم گفت:نظم انقلاب را بهم نزنید.بروید بیرون ...و در گوشم گفت اگر ما همراهی نکنیم اینها انقلاب را می دزدند...یکی دیگر گفت: مدارا کنید...یک گوش در ...یک گوش دروازه...سخت نگیرید.آخر ما چگونه میتوانستیم سخت بگیریم ،ما که یک در صدی بودیم و و برای دفاع از خود حتا یک قیچی زنگ زده هم نداشتیم.
نشسته ام و مرور می کنم همه ی هشت مارس ها را که چه جانی کند م...که چقدر نوشتم... چقدر ترانه ساختم و چگونه انچمن مستقل زنان ایرانی در تبعید را بنا نهادم و چه کشیدم از دست مبارزان که مرا "بختیاری "نامیدند و چون زورشان به من و دختران و زنان جوان عضو انجمن نرسید مرا جاسوس و روزی نامه نگار خواندند. و میز کتاب انجمن را از جشن هشت مارس بیرون انداختند... وهزار ترفند بکار بردند که انجمنی
مستقل بدون حزب و سازمان و دسته ی آنان به جای نماند وحالا بدون آنکه کمترین
انتقادی به کارهایشان بکنند ...خودشان دم به ساعت انجمن و کانون مستقل می زنند.البته در میان آن آدمهای زبان نفهم ، دوستان و رفیقان شفیق و مردان مبارزی هم بودند که از جلسات ما حمایت می کردند .
روز آفتابی هشت مارس است و من در دریای خاطره موج به موج سفر می کنم که صدای زنگ در خانه رشته ها را پاره می کند.پشت در حیدر جهانگیری با دو شاخه گل سرخ ایستاده است با لبخند و تبریک روز زن...با گلهایش عکس می گیرم .چه نیرویی دارند این خانواده...مادر مه لقا جهانگیری که پس از کشتار جوانانش الله قلی جهانگیری...محمد قلی جهانگیری... مهین جهانگیری....و جعفر جهانگیری هنوز در میدان ایستاده است ...مادری که خاکها را پس زد و جسد "مهین"اش را از رنگ دامنش شناخت.چه نیرویی دارند این مادران و این زنان جوان از دست داده...حیدر جان چه خوب شد که آمدی...سپاس از گلهای زیبایت ...
حالا من اندوهم را در خانه میگذارم و به خیابان می روم ...من آدم میدانم ...زن خانه و فرش و جارو نیستم...مثل مادرت مه لقا و مثل همه ی مادران در میدانهای اعتراض ایستاده.
هنوز هستم!

مینااسدی- روز هشت مارس دو هزار و پانزده...استکهلم

 mina.assadi@yahoo.com



جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را!

در روزهای تلخ و غم انگیز سوگ و زاری و ناباوری از دست دادن عزیزانم، از مرگ دیگران غافل شدم و ندیدم که پرویز اصفهانی سردبیر نشریه نیمروز در گذشت. آدمی که در طول چند سالی که ستونی را به من اختصاص داده بود او را شناختم و در چند سفری که به لندن رفته بودم ازنزدیک با او آشنا شدم .وقتی مقاله "اولین نفر" را نوشتم و به شکل جزوه ای بیرون دادم دست به دست گشت و چون هنوز ایرانیان تبعیدی بودند، و راه بیا و برو شان به ایران هموار نشده بود از آن استقبال کردند و این جا و آن جا منتشر کردند و در رادیو هاخواندند .روزنامه ای هم به دستم رسید که آنرا چاپ کرده بود .نیمروز؟اولین بار بود که دیده بودم.چرا از من نپرسیده بود؟ به عقلم نرسید که وقتی مطلبی انتشار بیرونی یافت دیگر نمی توان تعیین کرد که در کدام نشریه چاپ شود ویا در کدام رادیو خوانده شود.گوشی را بر داشتم و به عتاب و خطاب ،تلخ شدم که شما از من نپرسیدید.در سکوت به من گوش کرد و گفت : من این جزوه را دیدم با تکثیر دیگران.نمی دانستم که باید از نویسنده پرسید.گوشی را که گذاشتم ،در کار خودم حیران شدم. این چه کاری بود که کردم؟ چند ساعتی نگذشته بود که تلفن زنگ زد :سلام من اصفهانی هستم از نیمروز. برای ما بنویسید.ما یک روزنامه عمومی هستیم. هر چه که بنویسید روی چشممان بدون بر داشتن یک ویرگول ، آنرا چاپ می کنیم. آنزمان روشنفکران نوظهور در بوق جامعه ی مدنی می دمیدند. در یک گردش ،به راست ،نویسندگان نامه نویس به درگاه عبا و عمامه سر ساییدند و روشنفکران مذهبی نامیده شدند.بیشرمی و بی چشم ورویی و خیانت ،فضیلت شد و به چشم بر هم زدنی رذیلت و ضد ارزش جایگزین ارزشها شد ...انگار نه انگار که خون جوانان هنوز در کوچه و خیابان جاری ست.گفتم تا چند دقیقه ی دیگر جواب می دهم.به برادرم مهران زنگ زدم و او با شنیدن یک جمله گفت :چرا نه ... به روزنامه ها و مجلات حزبی که کار نمی دهی ...می نویسی و انبار می کنی که چه بشود. جوابم "آری"بود .و از آن به بعد هر هفته نوشتم و نامه های فحش به نیمروز سرازیر شد. نویسندگان مخالفِ شوی "جامعه ی مدنی " همداستان شدیم و هر هفته در نیمروز نوشتیم. یکبار که مطلب یکی از این نویسندگان چاپ نشد و او گلایه کرد نامه ای به اصفهانی نوشتم .دلیل او این بود که در مقاله به یک فرد با نام توهین شده بود . هفته ی بعد همان مقاله را گذاشت و از نویسنده پوزش خواست. با آنکه در نوشته هایم با نظرات او تند و تیز بر خورد می کردم هرگز کلمه ای از مطالب من بر نداشت .پیش از آن نمی شناختمش و بیش از این هم از او نمی دانم...اما از همکاری ام با این روزنامه نگار خوشنود بودم. تا لحظه ی آخر صفحه بندی روزنامه زنگ می زد و با صبر و حوصله می پرسید مطلب چه شد...نیم ساعت دیگر روزنامه بسته می شود .گوشی را که می گذاشتم با صدای بلند داد می کشیدم اوف ... فاکس خراب است کی حوصله دارد برود سر خیابان فاکس کند و پسرم بابک از توی اتاقش فریاد می کشید :مامان درس دارم .باز روز "نیمروز" شد؟و در اتاقش را چنان به هم می کوبید که برق از چشمم می پرید و نوشته به دست به خیابان می زدم. از این همکاری بهره ی فراوان بردم :اول آنکه با آدمی آشنا شدم که مرا سانسور نکرد و به همه ی نظرها در روزنامه اش امکان حضور داد ...دوم آنکه با اصرار در گرفتن مقاله ، مرا به نظم هفتگی ناچار کرد و سوم آنکه نوشته هایم کتابی شد با نام"درنگی نه که درندگان در راهند" که این مجموعه هم به لطف مهران جمع آوری شد.و خوانندگان فراوانی یافت .این ها را نوشتم که یاد پرویز اصفهانی را گرامی بدارم، و نقاط قوتش را بر شمارم .

مینااسدی- شنبه هفتم مارس دوهزار و پانزده- استکهلم
 


دلتنگی برای ساری

ای علف های خیس
که بر بستر رودخانه های سرزمین من می رویید
با نسیم که از شما می گذردبگویید
که بوی تن شما
دراین سوی جهان نیز
عاشقی دارد!
...........
*دلتنگی برای ساری* "دو"
پنجره های آواز
دورنمای سرخ
و حنجره ی زنی
از این سوی جهان
که می سراید:
آی گمشدگان
- سالهای گمشده ی من -
کودکی در خورشیدی حقیقی
دختر بچه ای خوابزده
بر شانه های زنی آبستن،
شاخه ای وابسته
به ساقه ی تنومند امنییت
می گردد
می گردد
در صندوقخانه
در جامه دان های قدیمی،
در کوچه های سنگفرش،
در ساحل های تنهایی،
و گمشده ای را نمی یابد.


مینا اسدی- از دفتر شعر * بی عشق بی نگاه *چاپ پکا پرینت، لندن- تاریخ نشر 1372-"1993"

mina.assadi@yahoo.com



می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم...

هر چه بیشتر اعتراض می کنم تنها تر می شوم اما از گفتن ، باز نمی مانم ...اگر همه ی آدمهای کره ی زمین مرا در بیابانی خشک و بی آب و علف رها کنند و خود در خوشی و شادی و ابزار و ابتذال غرق شوند و در دلار وکارت های اعتباری و سفرهای رویایی و عیش و عشرت و منقل و
تریاک و گردهای فراموشی شنا کنند من حرف می زنم و آنچه را که باید بگویم می گویم و هیچ آداب و ترتیبی نمی جویم.از چشمان لبریز از کینه و خشم شما نمی ترسم . به محبت زبانی شما ، یا کلمات تحقیر آمیزتان به اندازه ی یک ارزن بها نمی دهم .با آنکه افتادن تان را به دره ی بی انتهای چابلوسی...ناسپاسی و حقارت، با چشم باز می بینم و بیشرمی و وقاحت بی حد و مرزتان را در سخنرانی های تکراری می شنوم همانجا که باید ، ایستاده ام . همراه شما نمی شوم و مثل سگ هرزه مرض بدنبال تکه ای گوشت ، از این ده به آن ده نمی دوم. با کاسه ی چه کنم چه کنم پیش نوکیسه گان دست دراز نمی کنم وبه خرج تازه به دوران رسید ه ها سفره های خوش آب و رنگ نمی چینم و می دانم که تا شما روشنفکران قلابی و خود نما و صدرنگ و بی عمل خودتان را به جای
مخالفان رژیم جا میزنید و دست هیچ بلند گویی را رد نمی کنید و گل سرسبد همه ی مجامع و مجالس هستیدآش همان آش است و کاسه همان کاسه .به لطف شما
که هنوز در "شک میان دو نماز * ایستاده اید و در لجنزار سبز و آبی و زرد و سیاه و سفید دست وپا میزنید و برای هر بی سروپای جنایتکاری گلو پاره می کنیداین رژیم ،سرجایش محکم نشسته ، خون مردم را در شیشه کرده و به ریش ما می خندد.و..امامزاده های ساختگی اش را مثل شهر فرنگ در شهر و روستا می چرخاندو پابرهنگان و گرسنگان را به خدا حواله می دهد. در هفتاد سال، اگر هفت بار پشتک و وارو زده باشید و با هر تازه از راه رسیده ای همبستگی کرده باشیدو ببینید
هنوز سر جای اول ایستاده اید ، یعنی یک جای کارتان می لنگد ...یعنی باید شماره ی عینک تان را عوض کنید ...یعنی از این کنفرانس ها و سمینارها آبی گرم نمی شود ...یعنی خودتان را سرگرم می کنید ...یعنی که در جهان کشف و شهود، شما از ریسمان "اگر و مگر "آویزانید...یعنی که هنوز به "انیشتن"ها باور ندارید و پس پشت سرتان
شمع سوخته ی"پنج تن"ها سوسو میزند.
مینا اسدی.... دوشنبه..نوزدهم مای دوهزار و چهارده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



۳۱ مارس ۲۰۱۵
سه شنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۴

صفحه‌ی نخست

شعر

مقاله

ویدئو

SWEDISH

تماس