MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 
 
  
 



در ســـوگ آزادی

روزهاى بهمن تبديل به روزهاى عربده ارتجاع به ياد پيروزى ضد انقلاب اسلامى در سرکوب انقلاب توده‌اى مردم براى آزادى شده است.

پاسخ مردم ستمديده و داغدار ايران همان است که مينا اسدى از روز اول داده بود... "آن نماند و اين هم نيز"

در ســـوگ آزادی

شعر مينا اسدی ١٧ اسفند ١٣٥٧

 

آزادی ای کلام حق، بنگر!

آزادی ای کلام حق، بنگر!

خاک است که شد کنون تو را بر سر

گلگون کفنا که جان ز کف دادی

تا قصه غم به سر رسد آخر

 

افسوس، افسوس، افسوس!

که در بهار آزادی، جای گل و ساقه‌های بارآور

روييد ز خاک خار استبداد

روييد به دشت دشنه و خنجر...

 

ای آنکه به نام دين کنی رنگين

از خون برادران من بستر

با زور نشد جهان بکام کس

نفروخت کسی عقيده را با زر

 

شد دامن مادران خونين دل

از خون هزار مرد ميدان تر

خون بود که ريخت از در و ديوار

جان بود که باخت مرد گل پرور

 

پاداش چنين دهند انسان را؟

بعد از همه روزهای دردآور!

دين گفت دهان ببند اگر حق گفت؟

گر خواست پرد پرنده بندش پر؟

 

دين گفت دهان ببند اگر حق گفت؟

گر خواست پرد پرنده بندش پر؟

پاداش چنين دهند انسان را؟

بعد از همه روزهای درد آور!

 

اين حکم که تو ز جهل و کين دادی

ای وای، ای وای، ای وای

کجا شود مرا باور

 

نه خانگی‌ام نه در خيابانم

حيرانم از آنچه آمدم بر سر

پنداشته‌ای که خلق جان داده

تا بر سر من ز نو رود "معجر"؟!

جان داده رفيق راه آزادی

تا باز شوم "کمينه" و "احقر"؟!

 

بيمايه زند به تار دولت چنگ

بيمايه زند به تار دولت چنگ

جانباخته را نصيب شد نشتر

شهد است به ساغر دغلکاران

زهر است به کام دوستان اندر

 

ای آنکه به حيله و ريا گشتی

خورشيد طلوع کرده از خاور

بردار حکايت من و ما را

انديشه به ما کن و ز من بگذر

 

تاريخ دوباره ميشود تکرار

اين قصه نيمه ميشود آخر

هشدار، هشدار، هشدار!

که آن نماند و اينهم نيز

آينده به کار ما شود داور!

آزادى و برابرى شعار انقلاب ايران بود. حکومت اسلامى شعار ضد انقلاب.

در دوران انقلاب، اين چهره مردم انقلابى بود...

 

 برگرفته از سایت صدای زنان



*سالگرد قتل های زنجیره ای *


محمد مختاری پس از بازگشت به ایران در زمان حکومت جامعه ی مدنی!!! (خاتمی) به قتل رسید. نویسنده اگر سویدی باشد قدر می بیند و برصدر می نشیند و اگر ایرانی باشد برای هر ابراز نظر ساده زندانی می شود ... شکنجه می شود و جان می بازد. محمد مختاری جزو معدود هنرمندان ایرانی بود که در سفرش به اروپا بدون ترس و وحشت در بحث های مربوط به جنایت رژیم شرکت می کرد . از پاسخ به پرسش مخالفان رژیم گریزی نداشت و در بسیاری ازموارد پیشروتر بود و سر نترسی داشت .روزهایی که من او را دیدم به دقت حرف هایم را در باره ی شوی جامعه ی مدنی شنید و با مهربانی جواب داد. در جاهایی از این گفتگو، که من تند شدم و صدایم بالا رفت مرا به چیزی متهم نکرد، کنارگود نشین ، و خارج کشوری! ننامید و خودش هم قاطعانه، به نگاه ذوق زده ی نویسندگان و روشنفکران ایرانی از حضور پدیده ای به نام اصلاح طلبی انتقاد کرد . او در بازگشت به ایران کشته شد. قتل او و دیگر هنرمندانی که در پروژه ی قتل های زنجیره ای کشته شدند نه تنها خواب زدگان را بیدار نکرد بل که موج سواران هر چند سال یکبار به امام زاده ی تازه ای دخیل بستند و از تجربه های تلخ خویش نیآموختند.
یادش همیشه در خاطرم گرامی ست و جای او در میان ما که هنوز ایستاده ایم و نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم، خالی ست.
رژیم اسلامی ایران نه اصلاح پذیر است و نه از سر این ملک و ملت دست بر می دارد.سرنگونی سرنوشت محتوم این حکومت عصر حجر است .دیر و زود هم که به شود سوخت و سوز ندارد.
مینا اسدی- پنج دسامبر سال 2015
محمد مختاری - مینا اسدی
استکهلم - شهر قدیمی Gamla Stan در کنار Evert Taube نویسنده- خواننده و هنرمند سرشناس سوید
عکس از آلبوم مینا اسدی

mina.assadi@yahoo.com

 



* خیابان های "فیلا دلفیا" ترا به یاد میاورند*

باشیم؟
فقط در اندازه ی نفس کشیدن
که زمستان از ما بگذرد
در کابوس های رو.یا مانند؟
صدا در گلویمان بشکند
و لبهایمان فقط برای کشیدن آه
باز و بسته شود
پاهای بیقرار با ریتم دردناک استخوان ها تکان بخورند
و جرینگ جیرنگ صدا کنند
و آوازهای کلیسایی بخوانند؟
زندگی همان مرگ باشد
و مرگ همان زندگی؟
بخاطرتوکه از مرگ می ترسی
من باید روبرویت، نیمه مرده بنشینم
و دردهایم را پنهان کنم؟
بیا
سیرسیر نگاهم کنِ
و بیادم آور در کوچه هایی که راه می رفتیم
در خیابان های خاکی
و در مغازه های سرشار از مردم کریسمس
و در شادی کودکان، بهنگام خرید لباسهای نو.
همه ی خاطراتم را در خانه...در شهر و در
خیابان
جا گذاشته ام.
به هر گوشه ای از فیلادلفیا * که نگاه کنی
روز های مشترک ما را می بینی
آنقدریاد وخاطره می بینی
که برای هزار سال بس است.
حالابرای مرورخاطره ها یمان هم که شده بزن به خیابان
ببین
با چشمان روزگارانی ببین
که من و تو بی اعتنا به مرگ درخیابان های فیلادلفیا راه می رفتیم وآوازمی خواندیم.
بی من در خانه نمان .

مینا اسدی-اول ماه دسامبر دوهزاروپانزده- بیادژیلای عزیزم و در تسلای بابک ومنصور.

mina.assadi@yahoo.com



* پاسخ به یک سوال* "درباره ی مجموعه ی داستان *سه نظر در باره ی یک مرگ*

 -ما این انسانها را درست کردیم.از کی و چی انتقاد می کنیم ؟

منظورت از ما چیست؟ و کیست؟ این یک زندگی فرهنگی ست ...و قدیمی نیست .به روز است و هنوز ادامه دارد .داستانها مال نوزده سال پیش است ..من روی موضوع زنان کار می کنم.1280 مصاحبه دارم با زنان و مردان جدا شده چه آنان که در ایران ازدواج کرده اند و چه آنانی که پستی ازدواج کرده اند و چه کسانی که در سوید با هم آشنا شده اند و با هم زندگی می کنند..هنوز همان رسم و رسوم است و بسیار بدتر از زمان ما و مادران ما. خاله به ایران می رود با پسر به دنیا آمده در خارج و دختر خواهرش را برای پسرش می گیرد!! هنوز سالی نگذشته جنگ خاله ی عزیز و خواهرزاده ی محبوب در می گیرد .به خون هم تشنه می شوند .پسر بزرگ شده در اینجا نمی داند جانب چه کسی را بگیرد .خاله میخواهد خواهر زاده را به ایران بفرستد و یک فامیل به جان هم می افتند و در مدت کمتر از یکسال دشمن هم می شوند و به هم چنگ و دندان نشان می دهند.از من نپرس که چرا پسر حاضر می شود به این ازدواج تن در دهد.و اما این خانواده هایی که فرزندانشان را به میل خودشان تربیت می کنند چه زن و چه مرد درس خوانده و دانشگاه دیده اند ...در آنجا عروسی های مفصل می گیرند و چشم حسود و بخیل را کور می کنند .ورق که بر می گرددبیشترشان، از مادر بزرگ مادر من عقب افتاده ترند .باز آنها می گفتند خدا را خوش نمی آید که د ختر مردم را آواره کنی بگذار اقامت بگیرد و اینجا بماند.اینها تا یکدگر را قیمه،قورمه نکنند ...دست بر دار نیستند.هرچه را که به زبان ساده می نویسم به چشم دید ه ام .در دادگاهها بوده ام به درددلها گوش کرده ام و همه ی وقتم را گذاشته ام تا بگویم که این رژیم شبانه به ما شبیخون نزده است ...در ذهن و زندگیمان،سالیان سال است که ریشه دوانده است وگرنه چرا یک ماده گرا ...یک فیزیک دان و یک روشنفکر، خمینی را در ماه می بیند ....چرا ایرانی ها بیشتر از عربها که اسلام از سرزمین آنها به ما هدیه داده شده،به زبان بیگانه رو به قبله می ایستنند. چرا جوانان با زبان عربی عقد می شوند و اگر یک آخوند صیغه را جاری نکند بچه هایشان حرام زاده اند...چرا این مردم از پاپ کاتولیک ترند.چه اتفالی در آنجا می افتد که دختران ترگل و ورگل که از صح تا شب در حال جراحی و خریدن لباسهای "مارک دار هستند، نذر می کنند و پیش ددعا نویس و رمال می روند و به خرافات تن می دهند ،سفره می اندازند و برای رسیدن به آرزوهایشان ،از حضرت زینب و قاطمه ی زهرا و حضرت عباس کمک می گیرند؟اینها که با اآحرین پدیده ی علمی آشنا هستند ....تلفن های آنچنانی دارند...و همه ی زندگی شان بر مبنای دانش بشری می گردد چرا به این همه جهل تن د می دهند؟نمی گویم که کاری بکنند و در اموری که از آن می ترسند دخالت کنند اما می توانند تعیین کنند که چه به پوشند و .و در حالی که بیش از نیمی از مردم زیر خط فقرند کمی نگاه کنند ...زیر چشمی ،نه آنگونه که خطری متوجه شان باشد،به بینند که چرا آن عروسی های شاهانه را راه می اندازند در حالی که جوانانی هستند که اگر یک صدم خاصه خرجی های اینها را داشته باشند تشکیل خانواده می دهند .من از دور دستی بر آتش ندارم .می بینم بیشتر از کسانی که نزدیک آتشند می سوزم. حرف بسیار است ... و این نمونه ی کوچکی ست از خروارها.


مینا اسدی-بیست وهفتم نوامبر سال دوهزار و پانزده

mina.assadi@yahoo.com

 



*سه نظر در باره ی یک مرگ *

"آخرین داستان از مجموعه ی داستان سه نظر در باره ی یک مرگ" 1997 میلادی...1376 خورشیدی- استکهلم.
*نگاه مادر*
«یک »
دیدید ؟ دسته گلم چگونه پرپر شد؟ پسر نازنینم ،جان جانانم ،سی سال جان کند. سی سال آزگار دوید ، از ده سالگی کار کرد ،بمیرم برای جوانی اش ، برای قلب پر آرزویش ، برای امیدهایی که داشت ، پدرش که مرُد فقط نه سال داشت .هم مدرسه می رفت و هم پیش دایی اش کار می کرد . اگر نبود من با چهار بچه ی ریز و درشت چه می کردم . ای خاک بر سرم . دیدید ؟ چگونه خاک عالم بر سرم شد . دیدید چگونه در بدر شدم ؟ امان از نفس بد ، امان از دست مردم ، خدا ...خدا ... بکش مرا ...نگذار بعد از شاه پسرم زنده بمانم .
راست است که آدمها ی خوب زود می میرند و گرنه چرا من مریض و علیل باید زنده بمانم و پسر صحیح و سالمم به زمین گرم بخورد .همین جوری یک دفعه بگوید آخ قلبم و بیفتد .خدایا از سر تقصیرات باعث و بانی اش نگذر ... داغ بچه هایش را به دلش بگذار . نگذار طعم خوشی را بچشد.
دیدید؟ بعد از هفده سال زندگی هیچکدامشان نیامدند .نه در مراسم خاک کردن ، نه سوم و نه هفتم.
خدا ... نگذار روی خوش ببینند . نگذار آب خوش از گلویشان پایین برود . ای خدا ... بافقیری و صغیری بزرگش کرده بودم . تازه داشت مزه ی زندگی را می چشید . تازه داشت معنی جوانی را می فهمید . ازچه بگویم .. از کجا بگویم .. تا آمد به خودش بجنبد و روی پاهایش بایستد دختره چفتش کرد . الهی که خیر نبینی زن . هفده سال خون به دلش کردی . هفده سال عذابش دادی ، هفده سال فقط زايیدی و غر زدی .
من از تو نمی گذرم .. خدا هم از تو نگذرد. خودت و مادرت و خانواده ات خون به دلش کردید . از دست شما دق کرد . از دست بچه هایش دق کرد و گرنه چرا باید جوان رعنایم برودتوی خیابون و پس بیافتد . در کجای دنیا بچه ی پنج ساله به پدرش امر و نهی می کند ، به بچه ها چه مربوطست که یک مردچهل و پنج ساله چه می خواهد بکند . خودت نتوانستی جلوی پسرم را بگیری ،بچه ها را به جانش انداختی .این اواخر همه اش افسرده و نگران بود .می گفت مادر احساس بدی دارم دلم برای فهیمه و بچه ها می سوزد اگر جلویش را نمی گرفتم دوباره بر می گشت به همان منجلاب . شب و روزش را نمی فهمید . شبها خوب نمی خوابید . اگر گیتا نبود خیلی زودتر از اینها ازدست رفته بود . الهی بمیرم برای دل پر آرزویش
هزار بار گفتم پسرجان به فکر خودت باش . آنقدر به بچه هایت فکر نکن . بچه با پدر و بی پدر بزرگ می شود برو دنبال دلت ،برو بگرد ، برودنیا را ببین ، مگر کم از زندگی کشیدی ؟ خدا عمرش بدهد- اگر کمک های او نبود خیلی زودتر از اینها اتفاق می افتاد ، مادر .... الهی سالت نشده خدا جان مرا بگیرد.وصیت کردم کنار تو درازم کنند . الهی که هیچ مادری داغ فرزندش را نبیند . خدایا چه کنم ؟ چقدر محبوب بودی پسرم ، چقدر همه دوستت داشتند. چقدر برایت گل آورده بودند آخ آخ آخ خدا... آنهمه آدم غریب و آشنا ،ِ دور و نزدیک بیایند و آنوقت بچه های آدم آنقدر سنگدل و ناسپاس باشند؟ بچه بودند؟ غصه می خوردند؟ ای بدرک !
سر خاک نیامدند خبر مرگشان، پیش من دلسوخته که می توانستند بیایند. پیش عمه های عزادارشان که می توانستند بیایند . خدایا یعنی اینقدر جهان بد شده ؟ یعنی اینقدر مردم بد شده اند ؟
گفتم فهیمه اینقدر گریه و زاری نکن ،اینقدر همه را عذاب نده ، دنیا که به آخر نرسیده . مادر ش آمد . یقه اش را جر داد . موهای سرش را کند . هوار کشید که آی مردم دختر جوانم با چهار بچه چه کند ؟ گفتم خانم جان پسر من اولین مرد عالم نیست که می خواهد از زنش جدا شود آخرین مرد هم نخواهد بود . از زمان حضرت آدم تا کنون این رسم بر قرار بوده و تا دنیا دنیا ست بر قرار خواهد بود . برادرش آمد . عتاب و خطاب کرد که آخر این رسم جوانمردی نیست . گفتم برو پسرجان جوانمردی مال آنزمانها بود که جوان ها توی زور خانه ها جلوی مرشد سر خم می کردند و کباده می کشیدند . دنبال جیز کمیابی آمدی . نه گذاشت و نه بر داشت و، گفت خانم اینهمه مرد دارند با خوب و بد زنشان می سازند به پسر شما که رسید جوانمری از جهان پر کشید ؟ و بعد با وقاحت گفت مگر همین خود شما پاشنه ی در ما را نکشیدید که پسر و دختر همدیگر را می خواهند چرا جلوی یک کار انسانی و شرعی را می گیرید ؟ مگر همین خود شما نبودید که آنهمه از شرف و جوانمردی پسرتان داد سخن دادید ؟
داشت از دهنم در می رفت که بگویم اگر خیلی از مردها با خوب و بد زنشان می سازند مثل جنابعالی کوتوله و کچل و بی سر و شکلند چه ربطی به پسر من دارد که ماشاالله یک تار مویش نریخته است . تازه اگر من آمدم که برای این وصلت دست و پا کنم بخاطر خواهر پتیاره ی خودتان بود که ته اش را هول هولکی بباد داده بود که مبادا پسرم را از دستش در بیاورند . حالا کار خیر کردم و آبروی فامیل شما را خریدم کار بدی کردم ؟. می خواست نجیب و دست نخورده باشد تا بیایند منت اش را بکشند و حلوا حلوایش کنند. از اول معلوم بود که پسرم با خواهر شما نمی ماند . با یک پاچه ور مالیده که توی حجله دختر نبود!
ای خدا خون به جگرشان کن که خون به جگرم کردند .
داغ عزیزشان را به دلشان بگذار تا درد من مادر داغدار را بفهمند . چه کشیدم . چه کشیدم ....چه گویم که ناگفتنم بهتر است ، خدایا خودت از همه چیز با خبری .
گفتم پسرجان تازه بیست وهفت سالت است جوانی کن .بگرد،تفریح کن .اگر خواستی بعد بیا بگیرش . فرار که نمی کند . خندید – الهی به قربان خنده هایش بروم – گفتم خنده که جواب من نشد . گفت مادر فهیمه بیست و پنج سالش است اگر نجنبم می برندش .انگار دنیا را توی سرم کوبیدند . نتوانستم مخالفت کنم . نتوانستم بگویم کجا می برندش . اگر خواستگار داشت که نمی ترشید . نتوانستم بگویم پسرجان دختر بیست و پنج ساله زن کامل است و پسر بیست و هفت ساله تازه اول جوانی اش . ده سال دیگر او پیر می شود و تو جوان می مانی . خواستم پشیمانش کنم . اما هنوز دهانم را باز نکرده بودم که گفت مادر کار ما از این حرفها گذشته است ما فقط می خواهیم شرعی ی اش کنیم . حساب کار دستم آمد . فهمیدم که کار از کار گذشته و از من کاری ساخته نیست . آنهمه دختر پانزده ، شانزده ساله توی دوست و آشنا بود ، حتما باید می رفت یک دختر ترشیده بیست و پنج ساله را پیدا می کردی ؟
ای خدا مرا ببر پیش پسرم . پیش نازنین پسر جوانمرگم .
با شوخی و جدی گفتم ....تو با این جشمهای سبز و موهای بور و فهیمه با چشمهای سیاه و پوست سبزه ، معلوم نیست بچه هایتان چه شکلی می شوند . خندید – چقدر خو شگل می شد وقتی می خندید - گفت مادر جان بهانه نگیر بگذار این ازدواج سر بگیرد. و سر گرفت .
مخالفت چه فایده ای داشت . دختر بیست و پنج ساله ی بدون پرده حتمن می رفت کلانتری و شاکی می شد . با پرده کسی نمی گرفتش حالا که بالا و پایینش را هم داده بود .
چه پسری مثل اروپایی ها !قد بلند ، مو بور ، چشم سبز ، سیب سرخ به دست چلاق . زنک شکل تب لازمی ها . و تازه ارواح مامان جانش فکر می کرد چاق است و رژیم می گرفت .
همیشه با پسرم بود . یک دقیقه هم مرا با او تنها نمی گذاشت . زائید دختر ، زائید پسر ، زائید دو قلو . آخر تاب نیا وردم یکروز وقتی پسرم اداره بود رفتم دم خانه شان رک و پوست کنده گفتم دختر جان این کارخانه را تعطیل کن . بس است دیگر . سرخ شد . خجالت کشید به تته پته افتاد : که باور کنید مادرجان تقصیر من نیست با پسرتان حرف بزنید . گفتم باشد. اما لال مانی گرفتم نمی توانستم به ایشان بگویم که پسرم مثل سگ از شما می ترسد و به من اجازه نمی دهد که پشت سر زنش بالاتز از گُل بگویم .
صبر کردم ...صبر کردم ...خدا خدا کردم . می دانستم ورق بر می گردد و دنیا همیشه بر وفق مراد فهیمه نخواهد ماند .
یک دانه پسرم ....گُل آلاله ام ...عزیزم .... مرا ببر پیش خودت . ای خدا باعث و بانی قتل پسرم را به سزای اعمالش برسان . خدایا تو جای عدل نشسته ای ....نگذار استغفرالله کفر بگویم ...
چه بگویم از پاره های جگرم که مرا بخاطر این زن غریبه سکه ی یک پول کردند . گفتم دخترجان از این زن دفاع نکن . اینقدر بهش رو نده که سر برادرت سوار باشد . چشمهایش را چنان دراند که ترس برم داشت : اوا مادر شما خیال می کنید علی تخم دو زرده می گذارد ؟ فهیمه چه عیبی دارد که شما آنقدر بهش پیله می کنید . هم زیباست هم تحصیل کرده و هنرمند .چرا همه جا می گو‌ئید پیر است تازه دو سال هم که از علی کوچکتر است .
در باره سن او که حرف زد انگار سیخ داغ را چسباند به قلبم ..تاب نیاوردم و فریاد زدم چی چی کوچکتر است دختر پیر خانه مانده را بستند به ریش ما . امان از دست زبان دراز اینها . تر و فرز جواب داد که مادر چشمهایت را خوب باز کن . مگر من از شوهرم هفت سال بزرگتر نیستم . شنیدید یک بار مادر شوهرم یک کلام بگوید . دیدید هیچوقت به من بی احترامی کند ؟
اینهم از دختر آدم . دختری که آنهمه برایش زحمت کشیدم . مرا با مادر شوهرش مقایسه می کند ... با زنی که دست چپ و راستش را نمی شناسد . اصلن این زن می داند سختی چیست ؟ تمام زندگیش نشست و یک عده دست به سینه جلویش ایستادند . من بیچاره شوهر داشتم که خرجم را بدهد ؟ اینست جواب جانفشانی های من ... دنیا را ببین ،دختر من با هزار هنر خودش را با فهیمه ی دست و پاچلفتی مقایسه می کند . ای دنیای بد . بشکنی ای دست بی نمک .
مادر ... نیستی که ببینی فهیمه جانت با من چه کرد . بچه هایت یک تُک پا نیامدند اینجا پیش مادر بزرگ داغدار شان .. یک قطره اشک هم نریختند . عزای ما عروسی شان بود . الهی که خیر نبینند. از انسانیت بویی نبرده اند به مادرشان رفته اند . خدا از سر تقصیراتشان نگذرد. فهیمه الهی داغ بچه هایت را ببینی .
صدا که بلند شد فهیمه آمد دم در خانه ی ما . سال به سال تنها نمی آمد آرزو به دل من پیرزن ماند که یکبار بیاید و بپرسد چه دردی دارم . همیشه با شوهرش می آمد با شوهرش می رفت . شیون و زاری کرد . دختر پنج ساله اش را انداخت توی بغلم .. خانم جان بدادم برسید خانم جان نجاتم بدهید . گفتم چه شده .. چه خبر است ؟
زد توی سرش ، موهایش را کند و با گریه گفت علی ... علی ... به من خیانت می کند .. خودم را به بی خبری زدم و با تعجب پرسیدم ... علی به تو خیانت می کند ؟ این حرفها یعنی چه ... این وصله ها به پسر من نمی چسبد .. این دروغها از کجا آمده .. چرا به حرف مردم گوش می کنی دختر .
با اطمینان گفت : خودم دیدمشان ...دختره را می شناسم . به آرامی گفتم .. فهیمه جان مردند دیگر اینهمه توی سرت نزن خدای نکرده کور می شوی .
فریاد زد ... می کشمش ... زنک را می کشم .
توی دلم گفتم هیچ غلطی نمی توانی بکنی . این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست . پسرم آسایش می خواست . یک زن می خواست که بهش برسد . خانه اش که محل استراحت نبود ، زمین بازی بود . شده بود کودکستان . پسر بزرگش شانزده ساله بود واز پدرش یک سرو گردن بلندتر . مگرمی شد به او بالای چشمت ابرو گفت . چنان عر و تیز می کرد که نگو و نپرس . پسر بیچاره ام توی آن خانه کاره ای نبود . زنش هم که همیشه ی خدا جانب بچه ها را می گرفت ... نه عزتی نه آبرویی ... مگر مغز خر خورده بود که بماند و نق نق بچه ها را تحمل کند .
گفتم پسرجان ..قبل از اینکه از دست بچه ها دق کنی بزن بچاک ، جانت را نجات بده .. بیچاره پسرم ،پسر حرف شنوی خوب مادر ... فهیمه امیدوارم به درد من مبتلا شوی .
گیتا که پیدا شد پسرم شد همان پسر مهربان سابق . هر روز خانه ما بود . گیتا هم می آمد . چقدر به پسرم می رسید .. چقدر دوستش داشت ...
فهیمه !خدا جواب ترا بدهد که مرا سیاهپوش پسرم کردی .
گفتم کولی بازی در نیاور .. هیچ کاری نمی توانی بکنی .. شستش خبر دار شد که من می دانم .. دهانش را باز کرد و چشمش را بست : پس بساط سور و سات را شما پهن می کنید ؟ آن نماز و دعایی که می خوانید کمرتان را بزند .
گفتم اگر قرار به باز شدن چاک دهن باشد منهم چاک دهانم را باز می کنم ...مگر نگفتم راه و بیراه بچه پس نیانداز .. بد مادر شوهری بودم که آمدم دم خانه ات و نصیحت ات کردم ؟
مگر وقتی که رفتی توی رختخواب مرد غریبه نه عقد ی نه صیغه ای از ما پرسیده بودی که امروز هوارت را سرما می کشی ؟
گیتا یک دسته گل بود . تمیز ... مرتب ... کارمند ... دو سال تمام به ذلت و خواری تن داد که چه ... عاشق پسرم بود. او را با همه ی بدی ها و خوبیهایش قبول داشت . خم به ابرو نمی آورد که علی زن و چهار بچه دارد .اتفاقن خیلی هم برای بچه ها دلسوزی می کرد !! کاش زودتر از اینها با پسرم آشنا شده بود . او تنها کسی بود که درد مرا می فهمید . می فهمید که من فرزند مرده چه می کشم . هر روز آمد اینجا و مجلس داری کرد . نگاههای طعنه آمیز در و همسایه را تحمل کرد و پیش من ماند ... اما دخترهایم انگار نه انگار که تنها برادرشان جوانمرگ شد.
فهیمه که پایش را از خانه ی ما بیرون گذاشت تلفن کردم به علی ، گفتم پسرجان ، مرگ یکبار شیون یکبار . زنت جریان را می داند ... ترس به دلت راه نده ، گناه که نکردی ... اگر جُرم بود توی کتاب خدا نمی آمد پیغمبر اکرم همه چیز را با قاعده آیه به آیه نقل کرده ...
چه شبی بود ... گیتا آمد خوشحال و خندان با گل و شیرینی ... علی حال و حوصله نداشت . دلش برای بچه ها می سوخت . می خواست برود به خانه ... نگذاشتیم ... زنک مثل ببر تیر خورده بود هر کاری از دستش بر می آمد .
امان از دست دخترهایم ... تا قضیه دستگیرشان شد پایشان را از خانه ام قطع کردند آنقدر نیامدند تا پسرکم جوانمرگ شد . پیغام دادند که مادر نکن اینکارها عاقبت ندارد . گفتم من نکردم .. چشمش کور دندش نرم می خواست احترام مرا نگه دارد ... گفتم آقا داداشتان مرد است ، زن می خواهد . یک زن که همیشه ی خدا شکمش بالا باشد زن رختخواب نیست . شرم نکردند . احترامم را نگه نداشتند . نه گذاشتند و نه بر داشتند و جواب دادند شکم فهیمه که توی خانه ی مردم بالا نیامده آقا داداش جلوگیری کند...
ای خدا تو خودت جوابشان را بده ، نگذاشتند بچه هایشان را ببینم . دوسال آزگار همه دست به یکی کردند که پسرم را دق مرگ کنند . اگر گیتا نبود من پیرزن چه می کردم . دختر مردم برایم دختری کرد و دخترهایم به خاطر یک زن غریبه به امان خدا ولم کردند ...
آمدند.. نشستند و آبغوره گرفتند .صُم و بُکم عُمی فهُم لایرجعون . از زبان لال و از گوش کر ... آدم چهار تا دختر بزرگ کند و آنوقت آخر عمری توی دست و بال غریبه ها بمیرد ... ای خدا به من صبر بده ... نجاتم بده .. از دست قوم الظالمین ... کاری که اینها با من کردند شمر با امام حسین نکرد !
دوسال ... بیست و چهار ماه پسرم بچه هایش را ندید ... پیغام و پسغام داد ، جوابی نشنید . تلفن کرد فهیمه خانم گفت به من ربطی ندارد ... بچه ها خودشان تصمیم می گیرند گوشی را داد دست بچه ها ... آنها هم تا می توانستند به پدرشان فحش دادند و بد و بیراه گفتند ... بچه ام را گذاشتند سر دو راهی . بر گردد طرف زن و بچه هایش ؟ برود دنبال خوشبختی اش ؟
گفتم گیتا جان گریه نکن ... جهان همیشه به ظلم نمی ماند .. بالاخره زنک از خر شیطان پائین می آید و جان پسرم از دستش خلاص می شود .
چکنم ... چکنم خدا .. یا موسی ابن جعفر ، یا امام هشتم ... یا فاطمه ی زهرا جا نم را بگیرید .. از این زندگی خلاصم کنید . هفتاد سال زندگی کردم بسم است . هفتاد سال کشیدم از دست مردم .. از دست غریبه و آشنا .. از دست بچه هایم . آخر در کجای دنیا یک الف بچه ی پانزده ساله مادر بزرگش را تهدید می کند . . معلوم است که از چنان مادری بچه های بهتری بیرون نمی آیند.
گفتم ... دختر جان تو هنوز جوانی و می فهمی ... من پدرتان را از شما نگرفتم . اگر پسرم در خانه اش آسایش داشت که به سراغ زن دیگری نمی رفت . توی آن خانه ... اوف اوف قلب آدم می گرفت . زنیکه نمی توانست چهار تا بچه را جمع وجور کند . همیشه ی خدا آن و گهش قاطی بود .. معلوم نبود پسرم چه می خورد . بچه ها هم مرتب خرج می گذاشتند روی دستش . فهیمه خانم بیشتر اوقات نقاشی می کرد . مادرش هم هی پز تابلویی را می داد که دختر جانش به مبلغ بیست و پنج هزار تومان فروخته بود .
گفتم فهیمه بنشین توی خانه ات . اگر می خواستی زن بیرون باشی چرا اینهمه زائیدی ؟
می خندید . باورش نمی شد که عمر سعادتش کوتاه باشد . با پر رویی می گفت : خانم جان علی می گوید عاشقها باید صدتا بچه داشته باشند.
پس چه شد آنهمه عشق و عاشقی ؟ دیدی عاقبت حرف نشنیدن را ؟ دو سال توی خانه نشستی و گریه کردی . نگاه سگت هم نکرد بچه ها را قایم کردی چه شد ؟ هم پسرم جوان بود هم گیتا ،می توانستند صدتا از این بچه ها درست کنند . فکر کردی فقط کارخانه ی خودت کار می کند ؟
گفتم پسرجان .. گریه و زاری ندارد .. کا ری ست که شده...آبی ست که ریخته .انشااللله بهزودی سر و سامان می گیری و گیتا جان برایت طا ق و جفت بچه می زاید .. گفتم گیتا جان از من به تو نصیحت . . تا تنور گرم است بچسبان .. همان ماه اول بچه دار شو ، وقتی زائیدی علی از صرافت بچه هایش می افتد .
چقدر پسرم را بردند دادگاه .. دادگستری .. شهربانی گه چه ، بچه ها قبول نمی کردند پدرشان را ببینند . خدا بیامرزدت پسرجان ، اصرارت برای چه بود ؟ جانت را گذاشتی که چه بشود . دق کردی که این توله های نمک نشناس ارثیه ات را بخورند و لگد به گورت بزنند؟ هر چه کردی خودت کردی .. وصله ناجور را آوردی .. آدمش کردی .. ندانستی چو سگ خون می خورد خونخوار می گردد..
چه بگویم چه بگویم ... چه رفت با من .. چه کرد زندگی با من .. گفتم ... نکن ... کردی . نحسی اش دامن همه ی ما را گرفت . دخترها یک خانم جان می گفتند هزار خانم جان از دهانشان در می آمد . دامادها هم همین جور .
یک زن آنهم با این سر و ریخت ارزش اینرا داشت که یک فامیل به هم بریزد؟ که چه ... خانم می خواهد چهار چنگولی شوهرش را نگهدارد؟ بچه ها می خواهند شب و روز از سر و کول پدرشان بالا بروند ؟ مگر بجه های بیجاره ی من که بی پدر بزرگ شدند دل نداشتند؟ مگر من که در جوانی شوهر نازنینم را از دست دادم آدم نبودم ؟ قو قو تنها نشستم و به پای بچه ها سوختم . توی این دنیای بزرگ فقط پسر من بود که باید اوامر زن و بچه اش را اجرا می کرد ؟ اینهمه مرد که حرمسرا دارند ، زن می گیرند ، طلاق می دهند ، فسق و فجور می کنند ، هزار کثافت کاری و حقه بازی بلدند زن و بچه ندارند ؟ نوبت به علی من که رسید آسمان ترک بر داشت ؟
یک دفعه همه زنها قیام کردند که پسر مرا به گورستان بفرستند . امیدوارم داغ عزیز ببینند تا بفهمند که درد یعنی چه ؟
رفتم منزل گیتا به مادرش گفتم شما دیگر کوتاه بیائید از همه طرف که نمی شود به پسر بیجاره ام فشار آورد . می دانستم بالاخره همه ی این فشارها جمع می شودد و دق کُشش می کند . سرش را هم بر نگرداند . حتا توی ر ویم نگاه نکرد . به سردی گفت : گیتا فقط بیست و پنج سال دارد .
گفتم این حرفها کدامست . من در بیست و هفت سالگی با پنج بچه ریز و درشت بیوه شدم . به خشم آمد سرم داد کشید که : پسر شما بیست سال از این دختر دیوانه بزرگتر است . تازه اختلاف سنشان به کنار. پسر شما زن و بچه دارد .مگر قحطی مرد است که این دختر باید زن یک مرد زن و بچه دار بشود و آشیانه یک زن و چهار بچه بیگناه را خراب کند. می خواهم صد سال سیاه شوهر نکند . امیدوارم تا ابد کنارم بنشیند و این جنایت را مرتکب نشود . ما که رضایت نمی دهیم خودش هر غلطی که می خواهد بکند . ما بچه هایمان را با نان حلال بزرگ کردیم .
توپش خیلی پر بود . گفتم جوانان باید راضی باشند و خدا شما چکاره اید و از در بیرون آمدم .
زنک ... پیش پیش دم همه را دیده بود . پیش همه گریه و زاری کرده بود . همه را بر ضد پسرم شورانده بود..
پسرم .. پسر خوب و نازنینم پاشو ... پاشو ببین چقدر برایت گل و شیرینی آورده اند ... ببین چه جشنی برایت گرفته اند . رخت دامادی ات را هم آورده ام ...پسرم ... جواب مادر در بدرت را بده .. خدا .. خدا ... پسرم ... آه قلبم . قلبم .
......
* نگاه معشوقه*
« دو»
دیدی چگونه پر پرت کردند؟ دیدی چگونه داغ یک زندگی آسوده را به دلت گذاشتند ؟
عاشقت بودم ، عاشقت خواهم ماند تا ابد ...
تو مرگ نداشتی ...تو مثل یک پرنده زیبا بودی ... تو گُلی بودی که در شوره زار روییده بود.
چگونه می خواستند ترا به خانه ای بر گردانند که در آن چیزی جز غم و درد در انتظارت نبود
من بودی .. مرد رویاهایم بودی و همه ی زندگیم به تو بسته بود ..کاش می مُردم و در عزای تو نمی نشستم . آه تو چه انسان بزرگی بودی ... تو که بخاطر من از خانواده ات بریدی .. بجه هایت را ندیدی و آنهمه رنج بردی .. علی... علی جان چگونه مُردنت را باور کنم .. خدایا چرا من زند ه ام .. چرا نمی میرم .. علی جا ن مرا پیش خودت ببر .. نگذار میان اینهمه گرگ درنده تنها بمانم ..
چه شبها یی .. چه شبهای پر خاطره ای .. لحظه های با تو بودن را تا ابد از یاد نخواهم برد.. تو مردی بودی پر از عشق و امید . یک انسان واقعی و دوست داشتنی . .
من و تو .. در کنار هم .. دست در دست هم بدون وحشت از کسی یا چیزی در خیابانهای مه گرفته پاییزی راه می رفتیم .. شاد بودیم .. خوشبخت بودیم .. و آزاد بودیم و همه جهان را زیبا می دیدیم .. لعنت بر کُشندگان شادی ما ، نفرین بر آنان که دست به دست هم دادند تا مرا از تو جدا کنند.
دیدی که آن زن پلید بالاخره نفس مسموم مرگ آورش را به خوشبختی ما پاشید ؟ .. آه خدایا چقدر ا ز آن زن متنفرم . از او که سد راه خوشبختی ما بود ..
خدایا .. خداوندگارا .. بدون علی چکنم ؟..به کجا بروم؟.. چگونه این زندگی سرد را تحمل کنم ؟ ..
ماهها بود که ترا می شناختم .. ماهها بود که دل در گروی عشقت نهاده بودم .. اما جرآت ابراز آنرا نداشتم . تو هر روز به اتاق کارمندان سر می زدی .. مهربان بودی و دوست داشتنی .. وقتی با آن لبخند
ریبا حا ل مرا می پرسیدی زندگیم لبریز از شور و عشق می شد .. چگونه تو گوهر یکدانه ی من توانستی اینهمه سال در کنار یک عفریته زندگی کنی .. روزی که از عشقم با تو سخن گفتم .. باور نکردی .. سرخ شدی .. خندیدی و گفتی که همسر و چهار فرزند داری ... اینها را از پیش می دانستم .. اما عشق مرز نمی شناسد .. عشق همه ی موانع را از پیش پای بر می دارد ... و من با نیروی عشق همه ی تلاشم را کردم تا تو نرم شدی .. اوایل تردید داشتی . وقتی با مادرت آشنا شدم و مطمئن شدم که تو خوشبخت نیستی تصمیم گرفتم که هر طور شده ترا از آن زندگی پر از رنج و عذاب نجات دهم مگر انسان چند بار به دنیا می آید ؟.. وقتی اینرا به تو گفتم کمی فکر کردی و سپس در باره ی پسرت گفتی که ترا می پرستد و در باره فهیمه و دخترانت .. گفتی نمی خواهی سر مشق بدی برای بچه هایت باشی .. گفتی چون خودت بی پدر بزرگ شده ای نمی خواهی بچه ها از محبت تو محروم باشند . مُرده شوی فرهنگ عقب افتاده ی ما را ببرد ..چرا باید بچه ها مانع خوشبختی پدرشان بشنوند .. چرا من وتو باید قربانی یک انتخاب اشتباه بشویم ؟
تازه دانشگاه را تمام کرده بودم که استخدام شدم از همان نخستین دیدار به علی دل باختم. او رییس بخش بود و من دختری جوان و بی تجربه که اولین قد مهای اجتماعی اش را بر می داشت. از همان روز اول آن حلقه ی لعنتی را بر انگشتش دیدم اوایل خودم را ملامت می کردم ، اما کم کم بر ترس و تردیدم غلبه کردم.اصلن معنای اخلاق چیست ؟ ..وجدان کدام است ؟ چرا من باید در عشق علی می سوختم و او با زنی بی ارزش که به قول خانم جان جز غرولند و نق نق کاری نمی کرد به یک زندگی کسالت بار ادامه می داد .نقاش بود ؟.. مرده شوی خودش را ببرند با هنرش .. بوی گند خانه اش همه ی دنیا را گرفته بود و ایشان نقاشی می کرد ؟ که چه بشود ، می ترسید دنیا یک هنرمند بزرگ را از دست بدهد ؟..
علی .. علی جان ... هر روز بدیدنت می آیم .. هر روز برایت نامه می نویسم .. هر روز برایت گل می آورم .. بگو .. بگو بدون تو در این جهان پر از دیو و دد چه کنم .. همه مرا طرد کرده اند .. انگار که قتل کرده ام .. هیچکس جز مادرت مرا درک نمی کند ..
از خواهرانت چه بگویم ؟.. نمی دانم چه هیزم تری به آنها فروخته بودم که همیشه با نفرت به من نگاه می کردند .. حالا که دیگر از ده فرسخی خانه ی ما هم رد نمی شوند .. همه سرزنشم می کنند انگار که من ترا کشته ام .. آخر چرا مردم اینقدر زبان نفهم هستند ؟ ای خدا .. خودت انتقام جوانی بر باد رفته ی علی را از قاتلانش بگیر ..
علی .. علی نازنین .. چرا از روز اول چشمهایت را باز نکردی . چرا سر در هر لجنی فرو بردی ؟.. چرا حرف مادرت را نشنیدی ؟ چرا منتظر من نماندی !!
اوایل علی مرا متقاعد کرد که پنهانی به روابطمان ادامه دهیم .. نمی خواست زندگیش از هم بپاشد .. اما من از آن وضعیت راضی نبودم .. نمی خواستم معشوقه ی او باشم .. می خواستم همسرش باشم .. می خواستم به همه بگویم که چقدر دوستش دارم . وقتی راز ما بر ملا شد . همه ی شهر مدعی شدند .. عده ای تلفن کردند .. عده ای نامه نوشتند .. عده ای اخم کردند و بد و بیراه گفتند .. همه ی مردم بر ضد ما شوریدند . علی خودش را باخته بود . از عکس العمل فهیمه و بچه هایش می ترسید... اما گناه ما چه بود جز آنکه عاشق بودیم و می خواستیم زندگیمان را بر پایه ی عشق بنا کنیم ؟ ..
مادرم خودش را در خانه زندانی کرد .. پدرم از غصه بیمار شد .. خواهر و برادر م سرزنشم کردند .. هیچکس مرا نمی فهمید .. از خواهرم چه توقعی داشتم .. دختر چشم و گوش بسته ای که تا دبیرستان را تمام کرد به برادر شوهر خاله ام شوهرش دادند . تا ازدواجش باعث دوام زندگی خاله ام بشود که همیشه طلاق و طلاق کشی داشت . اما برادرم که مثلن در فرنگستان تحصیل کرده بود .. او چرا کاسه ی داغتر از آش شده بود ؟ .. می گفت شما زنها بزرگترین دشمنان هم هستید .. آنقدر گفت وآنقدر سرزنش کرد که کاسه ی صبرم لبریز شد .. گفتم برادر عزیز ، آقای فرنگ رفته .. تو دیگر چرا ؟ تو که باید معنی عشق را بفهمی .. تو که در ناف پاریس قدم زده ای و فلسفه خوانده ای تو دیگر چرا چوب لای چرخ می گذاری ؟ گفتم آقای سوسیالیست مگر دو نفر که ازدواج کرده اند مجبورند تا آخر عمر با هم زندگی کنند ؟ .. مگر جنابعالی به خاله جانم که از دست شوهرش به امان آمده بود نفرمودید طلاق حق تعیین سرنوشت است .. حالا نوبت ما که شد طلاق فاجعه شد ؟
چنان به من نگاه کرد که فهمیدم فهیمه خانم دم ایشان را هم دیده است .. چشمهایش را دراند و با خشم گفت :
بله گفتم .. اما نگفتم که جنابعالی آگاهانه و با نقشه بروید و این حق تعین سرنوشت را به یک زن و چهار بچه تحمیل کنید . معنی حق تعین سرنوشت ریدن به سرنوشت دیگران نیست . و نیایستاد که جواب مرا بشنود . هیچکس حرف مرا نفهمید .. فهیمه بچه هایش را از این خانه به آن خانه چرخ می داد و شهید نمایی می کرد .. حتا مادر بزرگ پیرم را نیز بی نصیب نگذاشت . کاری کرد که پیرزن مُردنی مشت به سینه اش کوبید و نفرینم کرد که به عذاب الیم دچار شوم ..
چه دنیای پستی .. چه مردم بیسواد ی .. خدایا باید حتمن در میان اینهمه کشور متمدن ،مرا در وسط آسیا .. آنهم در ایران و در میان یک مشت آدم وحشی به دنیا می آوردی ؟..!
چه کسی می گوید که تو عادلی .. این چه عدلی ست که دو دلداده ی عاشق را اینگونه از هم جدا می کند ؟..
علی جان .. دلم از درد پر است .. تنها من و مادرت از مرگ تو آتش گرفته ایم . بقیه سُر و مُر و گنده به زندگی کثیف شان ادامه می دهند .. خودت را فدا کردی .. فدای بچه هایت که آنهمه بی محبت بودند .. حتا روز خاکسپاری ات نیامدند ..
علی .. علی جان .. تو بهترین مرد جهان بودی .. شهامت داشتی که « نه » بگویی .. بخاطر من و بخاطر عشق مبارزه کردی ، نامت ثبت تاریخ می شود !« هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق».
تو رفتی .. و من تنها باید بار اینهمه تهمت ، دروغ و افترا را به دوش بکشم .. علی .. علی جان بلند شو .. بلند شو ببین با من چه می کنند .. خدایا دیگر نمی خواهم زنده بمانم .. مرا بکش و راحتم کن .. مرا ببر پیش علی نازنینم .. مرد دوست داشتنی وخوبم .. زندگی بدون علی به چه کار من می آید .. مرا ببر تا در کنار تنها عشق زندگی ام به خوشبختی واقعی برسم .. آه خدایا .. خدا .. خدای مهربان ..
..............
*زن*
« سه »
دیدی چگونه پرپرت کردند ؟
دیدی چگونه هستی ات را به دست مرگ سپردند ؟
دیدی چگونه ترا با دستهای پلیدشان در خاک کردند ؟..
خدایا .. تو بهتر از هر کسی می دانی که علی مظلوم و بیگناه بود . خدا .. خدای بزرگ انتقام ما را از قاتلان علی بگیر ..
نانشان را به اشک و خون آغشته کن ..
از همان اولین نگاه فهمیدم که با وجود مادر علی هر گز آب خوش از گلوی ما پائین نخواهد رفت . به جای یک مادر دلسوز و مهربان ، با زنی روبروز شدم که صدایش پراز بغض و چشمهایش پُر از شراره های نفرت بود ..
گفتم علی جان .. عجله نکن .. من اصراری ندارم که این رابطه قانونی و شرعی شود .. به مادرت فرصت بده که مرا بیشتر بشناسد .. و این فرصت به او داده شد ، ماهها صبر کردیم اما در رفتار پیرزن تغییری ندیدیم ،همانگونه پر از بغض و کینه بود . با علی که بودم احساس شرمساری و گناه می کردم .. از مادرش به شدت وحشت داشتم .. رفتارش به زنی شبیه بود که شوهرش را با زنی دیگر همبستر می بیند ، مُدام ما را می پائید و حسادتش را آشکارا به من نشان می داد ..
می گفتند در جوانی بیوه شده و به پای بچه هایش نشسته است و بهمین دلیل نمی تواند به آسانی از آنها دل بکند و آنها را به دیگری بسپارد . توجیه نامعقولی بود اما من قبول می کردم و کارهایش را تاب می آوردم .
علی .. علی جان تو بهتراز هر کسی می دانی که من برای حفظ زندگی مان چقدر تلاش کردم ، چقدر از خودم مایه گذاشتم ، چقدر فداکاری و گذشت کردم .. چقدر نرمش نشان دادم .. نشنیدم و ندیدم .. چشمانم را بروی واقعیت ها بستم و چشم براه تو ماندم . افسوس که سحر و جادوی آن دو زن پلید نگذاشت که تو به طرف من و بچه هایت باز گردی ...
بعد از ازدواج ، کار و زندگیم را رها کردم و در خانه نشستم .. آتلیه ام را بستم . بومها و رنگها را به خانه منتقل کردم .. آنهمه درس خوانده بودم که در خانه بنشینم و کلفتی کنم ؟ همه ی اینها را به خاطر عشق علی کردم .به خاطر عشق مردی که یک انسان واقعی بود.. حیف که دیگران نگذاشتند خوشبختی ما پایدار باشد.
اولین فرزندما پسر بود... درست شکل علی .. فکر می کردم تولد او به زندگی خانم جان رنگ و بوی دیگری خواهد داد .. هر روز پسرم را به خانه ی او می بردم تا شاید از گناه ناکرده ی من در گذرد ، اما او کماکان تلخ و بیگانه بود .
زندگی پر از رنج و مشقتی داشتم و روزها و شبهایی پر از کابوس و ترس .. نمی دانم که مادر علی مرا به چه جرمی مجازات می کرد ؟ می سوختم و می ساختم و به خاطر علی که همه ی جانم به او بسته بود همه ی ستمها را تحمل می کردم .
بچه ی چهارم که متولد شد خانم جان به خانه ی ما آمد از شادی در پوست نمی گنجیدم . گمان کردم که برای رفع کدورتها آمده است ، چند دقیقه ای اینجا و آنجا سرک کشید و اتاقها را به دقت باز بینی کرد و سپس دماغش را بالا کشید و با لحن آمرانه ای گفت :
دختر .. اینقدر راه و بیراه بچه درست نکن .. شوهرت جوان است ، خسته می شود و فلنگ را می بندد .
انگار سقف جهان را بر سرم خراب کردند .. به گریه افتادم ، آخر این من نبودم که بچه می خواستم .. علی آرزو داشت که هشت بچه ی قد و نیم قد داشته باشد این را به او خاطر نشان کردم . در جوابم جمله ای گفت که بدنم به لرزه افتاد ..
-تاس اگر خوب نشیند همه کس نراد است ، اما تاس هم که همیشه خوب نمی نشیند ؟ مگر نه ؟ ورفت . حتی نیم نگاهی به بچه نیانداخت
اشکهای من به جای آنکه دل سنگ او را نرم کند باعث طغیان آتش نفرت و کینه اش می شد . آنروز دانستم که این جنگ ابدی خواهد بود و این زن تا ریشه ی مرا قطع نکند از پای نخواهد نشست .
خبر رابطه علی و گیتا را خواهر کوچک علی به من داد .
شوکه شدم .. زبانم بند آمد .. دنیا دور سرم چرخید ، چنان پریشان و در مانده بودم که اگر به خاطر بچه ها نبود دست به خودکشی می زدم ،
علی انکار کرد : یک همکار و آشنای ساده است .
قبول کردم ، خودم هم چند دوست مرد داشتم که دوستان ساده ی من بودند. و تازه اگر قبول نمی کردم و پیگیر ماجرا می شدم و قضیه درست از آب در می آمد باید طلاق می گرفتم . آیا طلاق راه حل درستی بود ؟ .. پس ساکت ماندم و دم نزدم ، یقیین داشتم که علی من و بچه ها را به خاطر یک زن ولنگار خیابانگرد رها نمی کند . سرم را به نقاشی گرم کردم ... برای علی ماشین مدُل بالا خریدم .. برای ایجاد آرامش در خانه قرصهای قوی اعصاب خوردم .. و هر روز ضعیف و ضعیف تر شدم .
اینقدر سخت نگیر ، مردند دیگر .. بالاخره یک فرق هایی با ما زنها دارند .. اینرا دوستان هنرمندم می گفتند .- روشنفکران شهر – و لبخند می زدند .
برای حفظ خانواده همه کار کردم .. پیش این و آن گریه کردم .. با خانواده ی آن زن کثیف حرف زدم ، واسطه تراشیدم و دست آخر پیش فالگیر و دعانویس رفتم . چیزهای عحیب و غریبی را که به من دادند جوشاندم و به علی خوراندم . سفره انداختم .. نذر کردم ، به همه چیزهایی که به آنها اعتقادی نداشتم معتقد شدم و فشار آوردم ، به هرچه چوب خشک، دخیل بستم اما نشد ...
خدا .. خدا جان آنهمه به درگاهت نالیدم که آن زن پست و پلید را از زندگی ما دور کنی . چرا علی را از من گرفتی .. چرا جان آن دو زن کثیف را نگرفتی که شرشان دنیا را گرفته بود .
خدایا چرا گذاشتی نفس مسموم آنان زندگی مرا ویران کند .
علی ... علی جان بخاطر نجات تو از چنگال آن زن به هر ذلت و خواری تن در دادم . هر چه مهربانتر شدم مادرت سنگدل تر شد..
( امید وارم نمیرد .. صد و بیست سال زنده بماند و در عزای یگانه پسرش بسوزد). علی .. علی جان .. چرا رفتی .. چرا ما را بدون یار و یاور گذاشتی .. می دانم که تو بیگناه و ساده بودی ، می دانم که فریب وسوسه های آن دو شیطان را خوردی .. می دانم که تا لحظه ی آخر عاشق من و بچه هایت بودی .. دوستت داشتم .. دوستت خواهم داشت و تا ابد سیاهپوش تو خواهم ماند .
خدا .. خدای مهربان جان مرا بگیر .. مرا از این زندگی پر از رنج و عذاب خلاص کن .. آه خدا .. خدا ..
مینااسدی .... تابستان ۱۹۹۴ استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



*منظره*

*از مجموعه ی *سه نظر در باره ی یک مرگ* چاپ نخست :تابستان 1376 خورشیدی-1997 میلادی*

از بالکن خانه ام به پنجره ی سالن همسایه که مثل یک سفره ی باز در برابرم گشوده است نگاه می کنم . از ورای شیشه های تازه شسته و شفاف ، میزی پر از غذا و نوشابه می بینم .زنی جوان ،باریک و لاغر در رفت و آمد است ، مردی چاق با شکم بر آمده و چشمان درشت بیرون زده در قسمت بالای میز روی یک صندلی دسته دار نشسته است وقاشقهای پر را به دهان می برد .
پسرکی شاداب – چهار پنج ساله – را می بینم که روی میز خم شده است و کمتر غذا می خورد و بیشتر مشغول شیطنت و بازیگوشی ست. و دخترکی تازه پا را که پیشبندی سرخ بسته است و روبروی پدر در صندلی مخصوص کودکان نشسته است .
زن از اتاق خارج می شود و چون با سینی پر از غذا بر می گردد باید به آشپزخانه رفته باشد .
زن برای مرد غذا می کشد .
برای پسرک غذا می کشد .
برای دخترک غذا می کشد.
مرد با شتاب و تند تند قاشقهای پر از غذا را به دهان می برد و خالی باز می گرداند و در حال قورت دادن لقمه ها دوباره و جند باره قاشق را پر می کند .
پسرک کمی می خورد و تا از خوردن باز می ایستد زن او را با مهربانی به خوردن وا می دار د و همزمان قاشقهای پر از غذا را به دهان دخترک فرو می برد .
زن دوباره به آشپزخانه می رود .
زن سه باره به آشپزخانه می رود.
مرد دو باره غذا می کشد .
مرد سه باره غذا می کشد.
پسرک ظرف غذا را بر می گرداند .
زن می رود و دستمالی می آورد و میز را پاک می کند.
به آشپزخانه می رود و به اتاق بر می گردد.
مرد با دهان پر چیزی می گوید – نمی شنوم ، می بینم -.
زن سری تکان می دهد و سپس دیس برنج را بر می دارد .شتابان به آشپزخانه می رود و با ظرف پر از غذا بر می گردد .
مرد رو به زن می کند و دوباره چیزی می گوید .
زن به آشپزخانه می رودو با ظرف پر از نمی دانم چه بر می گردد.
مرد می خورد.
پسرک بازیگوشی می کند و دخترک غذا را در مشتهای کوچکش جای می دهد و به دهان می برد .
زن می نشیند و با بی میلی کمی غذا می کشد . دومین لقمه را که به دهان می برد مرد سیگاری روشن می کند.
زن به شتاب بر می خیزد . زیر سیگاری می آورد . ( یادش می رود که در حال خوردن غذا بوده است ) به جمع آوری میز مشغول می شود . زن دخترک را بغل می کند و می برد. چند دقیقه ی بعد او را با لباس تمیز و تازه به اتاق بر می گرداند .
مرد دستی به سر دخترک می کشد و لبخند می زند .
زن پسرک را می برد و پس از دقایقی با لباس تمیز و تازه به اتاق بر می گرداند .
زن می رود و با فنجانی که بخار از آن بر می خیزد باز می گردد . فنجان را در کنار مرد می نهد . شکر می آورد . شیر می آورد . مرد دستهایش را بر شکم بر آمده ا ش می گذارد سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد . لحظاتی در آن حال می ماند . سپس سیگارش را با تآنی خاموش می کند . تنبل و خسته خودش را به طرف دری که روبروی پنجره قرار دارد می کشاند و آنرا می گشاید ، به درون می رود . بچه ها هم به دنبال او می روند . در را می بندد – من دیگر مرد و بچه ها را نمی بینم -.
زن با پلکهای بهم آمده ، در اتاق رفت و آمد می کند . اشیا روی میز را می برد و چیزهای دیگری می آورد . دقایقی چند از نظر ناپدید می شود . ( حتما دارد غذاهای پس مانده را در ظرف آشغال می ریزد .
حتما شیر آب را باز می کند و ظرفها را می شوید . حتما حوله ای بر می دارد و آنها را خشک می کند . حتما گاز را می شوید و آشپزخانه را جارو می کند .) پس از توقفی طولانی در آشپزخانه ، به اتاق باز می گردد . آبپاشی در دست دارد و به گلُهای کنار پنجره آب می دهد . برگهای خشکیده را می کند و در مشتها یش جای می دهد . پنجره را باز می کند و برگها را در باغچه ی زیر پنجره می ریزد . آنگاه پیشانی اش را می مالد و با دستی بر کمر به طرف همان اتاقی می رود که مرد و بچه ها به آنجا رفته اند . در را می گشاید به درون می رود .در را می بندد .من دیگر زن را هم نمی بینم.
مینااسدی -تابستان 1985 استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 



* یکی بود...یکی نبود*

برگرفته از«کتاب سه نظر درباره ی یک مرگ»مجموعه ی داستانهای کوتاه...1376 خورشیدی (1997) میلادی
..............
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . دختری بود زیبا و نجیب و سر بزیر که از هر انگشتش هزار هنر می ریخت . از خیاطی گرفته تا بافتنی و آشپزی و خانه داری و شوهر داری و بچه داری همه را فوت آب بود . این دختر هیچ چیز کم نداشت جز یک شوهر که بالاخره زد و بختش باز شد و شاهزاده ی رویاهایش سوار بر اسب سفید از راه رسید و او را با خود برد. او شد زن شاهزاده و شاهزاده شد شوهر او،وچه عزتی و چه شوکتی که وصف ناشدنی است . هر روز بوس و کنار بود و دیدن یار. مرد هی زنش را می بوسید . مرد هی با زنش می خوابید .مرد هی زنش را می بویید . کارشان بوسیدن و خندیدن و خوابیدن بود . دیگر اسم شوهر یک لحظه از دهان زن نمی افتاد :
« شوهرم می گوید که ....»
« اگر شوهرم اجازه بدهد ...»
« شوهرم دوست ندارد ...»
« اگر شوهرم رضایت بدهد ....»
هر روز این قصه تکرار می شد
هر شب این قصه تکرار می شد
زن از سپییده ی سحر می گفت : شوهرم
سر شب می گفت : شوهرم
نیمه شب می گفت : شوهرم
صبح و ظهر وعصر و شب و نصف شب فقط می گفت شوهرم ....
آنقدر خوشبخت بور که از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب می رُفت و می شُست .
خم می شد آواز می خواند .
راست می شد آواز می خواند .
می رُفت ،آواز می خواند.
می شست آواز می خواند .
بشکن می زد و می شست . آواز می خواند و می شست .
بغض می کرد و می شست . بغضش می شکست و می شست .
خانه ای داشت مثل دسته ی گل . آنقدر تمیز که می توانستی کف اتاقها غذا بریزی و بخوری .
زن آنقدر دلبسته ی مرد بود که خیال می کرد این سعادت ابدی ست.
اما دیری نپاٰيید که مرد فیلش یاد هندوستان کرد . یک روز از همه چیز خسته شد و فلنگ را بست و رفت .
رفت و رفت و رفت تا به سر کوهی رسید . آنجا دوتا خاتون دید .
حساب اولی را همانجا زیر اولین درخت رسید . شب ترتیب دومی را هم داد.
و اما بشنوید از زن که در خانه نشسته بود و اشک می ریخت . از هر صدای پایی چند متر می پرید هر چه نصیحتش می کردند که کار را یکسره کن . ولش کن مردک جفاکار را ، نمی شنید که نمی شنید .
هی غصه می خورد و اشک می ریخت . هی ناله می کرد و مشت به سینه می کوبید .
آنقدر گریه کرد و ناله کرد و غصه خورد تا گیسهایش مثل دندانهایش سفید شد . اما از مرد خبری نشد.
و اما مرد .. دوباره دوید و دوید و دوید و دوید تا بازهم به سر کوهی رسید . آنجا چهار خاتون دید . اولی جورابهایش را شست ؛ دومی لباسهایش را ؛ سومی تن و بدن خسته اش را مالید تا بالاخره مرد با خاتون چهارم خوابید . البته فردا شب و شبهای دیگر قصه تکرار شد و همینطور ادامه یافت تا هر چهار خاتون فیض بردند .
زن هر شب که با خدای خودش راز و نیاز می کرد می گفت :
-آخدا جان مگر من چه عیبی داشتم . کور بودم ؛ کچل بودم ؛ زشت بودم ؛ پیر بودم ؛ اجاقم کور بود ؛ پسرهای کاکل زری نزاییده بودم .
یک روز ؛ دو روز ؛ یک هفته ؛ دو هفته ؛ یک ماه ؛ دوماه ؛یک سال ؛ دو سال ؛ روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشت تا اینکه بالاخره خداوند تبارک و تعالی به گریه ها و زاری ها و ناله های زن جواب داد .در یک روز زیبای بهاری ،دستی در خانه را کوبید . زن شتابان شانه ای به موهایش کشید و در را باز کرد .
همسایه ی روبرو را پشت در دید همراه یک پیرمرد مفنگی ریغو که دماغش را می گرفتی
جانش در می رفت . زن در یک نگاه شوهرش را شناخت ؛ قلبش شروع کرد تند تند زدن . مرد هیچ چیز نگفت. فقط همسایه گفت:
-خواهر مشتلق مرا بدهید .
زن گفت :
-ای به چشم .
و شوهر را به خانه برد ؛ همه ی کدورتها آب شد ،رفت زیر زمین .
بهترین اتاق خانه را داد به مرد .به بچه ها گفت به پدرشان احترام بگذارند و به او بالاتر از گل نگویند .
دوا و درمانش کرد، آش پخت، شاش شست و خلاصه همه ی زندگی اش را وقف شوهر بیمارش کرد .پیرمرد بیچاره هزار درد بی درمان داشت و نمی توانست سر پا بایستد و گرنه مرض نداشت که بر گردد !
زن هر روز خدا را شکر می کرد که دوباره خانه اش را روشن کرده است . و شوهر هر روز خدا را شکر می کرد که همسری وفادار و صبور به او عطا کرده است .عاقبت در میان پف پف و نم نم زن ، پیرمرد بیچاره ریغ رحمت را سر کشید و از دار دنیا رفت .
زن پیراهنش را پاره کرد و موهایش را دانه دانه کند ؛ چنان فریادهایی سر می داد و چنان شیونی می کرد که عرش خدا را به لرزه در می آورد .
باز کارش شده بود گریه و زاری، هر روز حلوا می پخت و می رفت سر خاک آن مرحوم.حالا دیگر از خدا می خواست که جانش را بگیرد و از این زندگی پر از خواری و ذلت نجاتش دهد .آخر زندگی بدون شوهر چه فایده ای داشت !
آنقدر اشک ریخت و زاری کرد تا بازهم خداوند مهربان صدایش را شنید و او را از روی زمین گرم بر داشت و برد زیر زمین سرد پهلوی شوهر محبوبش دراز کرد .آنها در آسمانها بدون حضور خاتون های مزاحم فرشته ی خوشبختی را در آغوش کشیدند .
از قدیم گفته اند : پایان شب سیه سپید است !!


مینا اسدی- دوازده دسامبرسال 1994-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



«حوا و من»

....."بر گرفته از کتاب سه نظر در باره ی یک مرگ" مجموعه ی داستان های کوتاه*
تابستان 1997 میلادی-1376 خورشیدی*
.............................
من :شروع کنیم ؟
حوا: چه چیز را .
من : مصاحبه را.
حوا: آهان ...چه باید بگوئیم و بشنویم ؟این مصاحبه در باره ی چیست ؟
من : در باره ی شما ؛زن ؛جنس دوم ؛نیمه دیگر ؛همسر؛مادر و...
حوا:بین خودمان می ماند؟جایی درز نمی کند؟
من : آ...بله مطمئن باشید .بین خودمان می ماند !
حوا : می توانم به شما اعتماد کنم ؟
من : اعتماد؟ بله ...اعتماد کنید .
حوا: باشد .شروع می کنیم . از کجا شروع کنیم ؟
من : از آغاز خلقت شما .
حوا : در باره ی خودم باید بگویم که من همان حوای فریب خورده ای هستم که قدر بهشت را ندانست و از آسمان منزلت به زمین ذلت رسید.
من : شوخی می کنید ؟ شما فریب خورده اید یا فریبکارید ؟ در تاریخ آمده است که حوا آدم را که فرشته ای پاک نهاد بود با سیبی سرخ فریفت و آدم به عشق او از بهشت رانده شد .
حوا : و شما هم این حرفها را باور می کنید ؟ این مزخرفات را تاریخ نویسان کاذب قلب کرده اند .
من : می خواهید بگویید که گناهکار نبود ه اید ؟
حوا : تکلیف مرا با خودتا ن معلوم کنید . درتعقیب مقصر هستید یا در جستجوی واقعیت ؟
من : معلومست در جستجوی واقعیت .اما راستش کمی گیج شده ام . درتاریخ ادیان آمده است که حوا با عشوه گری هایش آدم را فریب داد وسبب رانده شدن او از بهشت خدا شد .
حوا : شما دیگر چرا باید هر چه را که خوانده اید باور کنید . حوای بیچاره کی وقت وحال و حوصله ی عشوه گری داشت .
من : مگر حوا در بهشت چه می کرد که حال و حوصله ی این کارها را نداشت ؟
حوا : چه می کرد ؟ همه کار ؛جاروکشی ؛دوخت و دوز ؛ رفت وروب و قبول تمام فرمایشات بارگاه خداوند تبارک و تعالی .
من : چه کسی این همه کار را به حوا حواله کرده بود ؟
حوا : خداوند عز و و جل .
من : باور کردنی نیست . چرا خدا به آدم کاری نداشت ؟
حوا : خنده دار است که با وجود ادعاهایی که دارید اینهمه سوالات بی سر و ته مطرح می کنید . مگر نمی دانید که خدا مرد است و از همجنسان خودش حمایت می کند .
من : نه باور نمی کنم که خدا دست به چنین کاری بزند .
حوا : باور نکنید . ولی خدا این کار را کرده است .
من : چه کسی می گوید که خدا مرد است .
حوا : خیلی چیزها گفتنی نیست . لمس کردنی است . دیدنی است !
من : یعنی شما دیده اید و لمس کرده اید که خدا مرد است ؟
حوا : چه روزنامه نگار بی استعدادی هستید . مگر کارهای خدا را نمی بینید ؟
من : ببخشید که حرفتان را قطع می کنم . شما حرف هایتان را بزنید و به نظر من در این باره کاری نداشته باشید .
حوا : کجا بودیم ؟ آهان می گفتم من همان حوای فریب خورده ای هستم که از بهشت رانده شدم و به زمین خاکی پای نهادم و ...
من : افسوس می خورید ؟ مگر آنجا به شما خوش می گذشت ؟
حوا : ساده نباشید . افسوس چه جیز را می خورم .چگونه در بهشت ؛«آدم سالار » به من خوش می گذشت .
من : در بهشت ؛ آدم سالاری بود؟
حوا : پس چه خیال کرده اید .حوا سالاری بود ؟ اگر حوا ؛سالار بود که با آنکه بار گناه آدم توی شکمش لنگ و لگد می انداخت آنقدر تاریخ نویسان توی سرش نمی زدند و آنهمه کلفت بارش نمی کردند حوا از بار گناه آدم ؛ ورم کرده و درب و داغان یک گوشه افتاده بوده و آنوقت تاریخ نویسان که اتفاقا همه شان هم جنس آدم بودند با هزار دوز و کلک این دروغ را به خورد مردم دادند که آدم فرشته ای بیگناه بود و حوا لوند و فریبکار . من نه تنها از رانده شدنم از بهشت دلخور نبودم خوشحال هم بودم فکر می کردم پس از آنکه بار گناه آدم را زائیدم به خوشی و شادمانی سیر و سیاحت می کنم و کره ی زمین را قدم به قدم می گردم ؛ چه خیال باطلی .و اما از
بار گناه آقای آدم ؛بار گناه آنقدر به من مشت و لگد می زد که دل و پهلو برایم نمانده بود . حالم بقدری بد بود که آدم با جبریل تماس گرفت و چاره جویی کرد و ایشان فرمودند که این بار گناه بعد از نه ماه و نه هفته و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه می رسد و می افتد و حوا دوباره به شکل اولش بر می گردد .
من : خوب بعد از نه ماه و نه هفته و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه چه اتفاقی افتاد ؟
خوا : معلوم است دیگر .درد شدید به سراغم آمد. آنقدر فریاد زدم و گریه کردم و نالیدم که آدم ترس برش داشته بود . اما به جای آنکه دلداری ام بدهد یا کمکی به من بکند مرتب می گفت : چشمت کور؛ دندت نرم ؛ می خواستی آنهمه قر و قمیش نیایی.
من : خوب راست می گفت .کسی که خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند .
حوا : شما دیگر چرا از آدم واعوان و انصارش دفاع می کنید ؟ چه چیز را راست می گفت . شماکه نمی دانید این حادثه چگونه اتفاق افتاد.
من : نه نمی دانم .لطفا تعریف کنید .
حوا: روز حادثه من خیلی کار کرده بودم تمام تنم درد می کرد . از بس سر لگن رخت نشسته و به رختهای چرک خدا و کس و کارش چنگ زده بودم نوک انگشتاتم می سوخت .زیر درختی نشسته بودم و از بخت بد خودم می نالیدم که سر و کله ی آدم پیدا شد .
من : ببخشید که حرفتان را قطع می کنم . اما ممکنست توضیح بدهید که چرا به یک عشقبازی همراه با تفاهم و توافق می گوئید حادثه ؟
حوا: چه کسی به شما گفته است که این یک عشقبازی با تفاهم و توافق بوده است . حتما باز هم تاریخ نویسان .
من : بله تاریخ نویسان .
حوا ( از جا بر می خیزد ) : مرا ببین که خودم را منتر چه کسی کرده ام . خوب اگر تاریخ نویسان همه چیز را تعریف کرده اند و شما هم در بست قبول کرده اید پس چرا دیگر مزاحم من می شوید ؟
من ( دستپاچه ) : خواهش می کنم بفرمائید بنشینید . قول می دهم که دیگر اسم دروغپر دازان تاریخ را نبرم . ادامه بدهید خواهش می کنم .
حوا: آدم شروع کرد به دلجویی وتسلای من .دستهایم را گرفت و گفت حیف این دستان زیبا نیست که اینگونه زمخت و متورم باشد ؟حیف جوانی تو نیست که اینگونه بی رحمانه فدا شود ؟ من دستانم را از دستان او بیرون کشیدم و گفتم : دستت را بکش عقب .چه خیال کردی ؟آدم سرخ شد و گفت منظور بدی ندارم باورکن دلم برایت می سوزد .وقتی می بینم خدا اینهمه از گرده ی تو کار می کشد ناراحت می شوم . آخر انصاف هم خوب چیزی ست .
منهم ذره ذره نرم شدم . آدم که مرا ساکت و آرام دید به نرمی گفت : اینجا که ما نشسته ایم جای مناسبی نیست . هر روز عصر جبرئیل و میکائیل و عزرائیل قدم زنان از اینجا می گذرند و می دانی که این سه تن چشم و گوش خدا هستند و تمام اتفاقات را از ریز تا درشت به عرض خدا می رسانند .
پرسیدم می خواهی بگویی اینها جاسوسند ؟
آدم دستم را کشید و از جا بلندم کرد و به آهستگی گفت : هیس اگر بشنوند غوغایی بر پا می شود خلاصه آنکه مرا پشت درختان انبوه کشاند و مشغول کار خودش شد .یعنی همان کاری که تاریخ نویسان خجالتی به آن لقب سیب خوری می دهند . آخرهای کار بود که سرو صدا یی شنیدیم و تا سر بلند کردیم عزرائیل و جبرئیل و میکائیل را دیدیم که متحیر و غضب آلود به ما چشم دوخته اند .
من : بعد چه شد ؟
حوا: خبر به سرعت باد توسط سه جاسوس خدا ؛ به عرض باریتعالی رسید و من ادم مورد غضب ایشان قرار گرفتیم و از بهشت رانده شدیم .
من : به همین سادگی شما را از بهشت بیرون کردند ؟ هیچ توبیخی ؛ تنبیهی ؛ تشویقی ؟ آیا اولین بار بود که در بهشت دو نفر سیب میخوردند ؟
حوا : شرح ماجرا از حوصله ی شما خارج است .
من : اختیار دارید . من سراپا گوشم و در کمال صبر و حوصله به شما گوش می دهم .
حوا : خوب پس به شرح مفصل ماجرا گوش کنید . با سوت جبرئیل در یک چشم به هم زدن ماموران بهشت بر سرمان ریختند و ما را به جرم فحشا و ترویج فساد در بهشت ؛ به زندان انداختند و تا روز محاکمه من در زندان انفرادی بودم .
من : یعنی تا روز محاکمه آدم را ندیدید.
حوا : نه . من ملاقات ممنوع بودم تنها گاهگاهی نگهبانی می آمد و در حالیکه نیشش را تا بناگوش باز می کرد و حرفهای رکیک می زد تکه نانی می انداخت و می رفت .
من : از روز محاکمه تعریف کنید .
حوا : آن روز مرا زنجیر پیچ کردند و کشان کشان به سالن محکمه بردند اما به محض ورود تا چشم نماینده ی خدا به من افتاد فریاد زد برایم چشم بند بیاورید تا چشمم به این پتیاره ی نانجیب نیافتد . چند نفر دویدند و پارچه سیاهی آوردند و چشمهای نماینده ی خدا را بستند سپس محاکمه شروع شد و از آنجا که نمی شد در حضور افرادی چون جبرئیل و میکائیل وعزرائیل حرف بالا و پایین را زد به اینکار رئیس دادگاه این عمل « گازی به سیب» نامیده شد .
من : با آدم چه کردند ؟
حوا : تا آنجا که یادم می آید آدم را نه در زنجیر پیجیده بودند و نه مورد اهانت قرار داده بودند . حال و وضعش خوب بود و لبخندی اسرار آمیز بر لب داشت .
من : از تو چه پرسیدند ؟
حوا : رئیس محکمه از من خواست که شرح واقعه را بدهم ومن هم همه چیز را بدون کم و کاست تعریف کردم .
رئيس محکمه مرتب می پرسید : چگونه موفق به فریب حضرت آدم شدی و سیب پلاسیده ات را به خورد او دادی ؟ من با گریه و ناله و قسم و آیه می گفتم : من او را فریب ندادم او مرا فریب داد و سیب مرا خورد . اما کسی حرف مرا قبول نمی کرد . وکیل مدافع آدم می گفت : این یک دروغ غیر قابل بخشش است . با اینهمه میوه های ناب که در بهشت یافت می شد چگونه حضرت آدم به سیب دستمالی شده و پلاسیده ی تو تمایل پیدا کرد ؟
گریه ها و زاری های من فایده ای نکرد . مرا به جرم فریب آدم از بهشت اخراج کردند اما با تمام احترامی که برای آدم قائل بودند او نیز برای عبرت سایرین از بارگاه باریتعالی رانده شد . البته این فشرده ی قضایاست . شرح آن به تفضیل باعث رنج و غصه ی خودم خواهد شد .
می دانید بعد از این واقعه چه کسانی در خلوت به من پیشنهاد سیب خوری دادند ؟
من : نه چه کسانی ؟
حوا : از نگهبان زندان گرفته تا رئیس محکمه . جبرئیل و میکائیل عزرائیل خیلی علاقمند بودند که یکروز دسته جمعی این سیب پلاسیده را گاز بزنند اما وقتی تهدیدشان کردم که به عرض خداوند خواهم رساند دست از سرم برداشتند . بعد از اخراج ما از بهشت ؛ از چند تن از فرشتگان شنیدم که که سیب خوری در بهشت مد شده است و هیچ فرشته ای جرات نمی کند تنها در بهشت راه برود چون بلافاصله یکی پیدا می شود و می پرسد مایلید به سیب خوری برویم ؟
من : بر گردیم به تولد بار گناه . گفتید زمین گذاشتن این بار بسیار سخت بود .
حوا : بله . بسیار سخت بود بخصوص که بار گناه بجای آنکه با سر بیاید می خواست اول دستهایش را بیرون بفرستد هر چه با او حرف زدم و التماس کردم بی فایده بود و ایشان یکدندگی بخرج می دادند .
بالاخره پس از چند روز بیخوابی و درد آدم زاده با دستهایشان به جهان تشریف فرما شدند . می دانید غرض ایشان از اینکار و عذاب من بیچاره چه بود ؟
من : نه نمی دانم .
حوا : او می خواست قبل از تشریف فرمایی ؛ اول انگشت شستش را بیرون بدهد با علامتی که به زبان فارسی « بیلاخ » نام دارد و در بعضی از کشورها هم نشانه ی پیروزی است . من از این گستاخی « آدم زاده » در اولین لحظات زندگی اش بسیار ناراحت شدم اما آدم بسیار خوشحال و مغرور بود و این عمل او را به فال نیک گرفت و عقیده داشت که آدم زاده بدینوسیله اعلام می کند که برای فتح جهان آمده است و می خواهد زمین را روی انگشت شستش بچرخاند .
من : چرا آدم از به دنیا آمدن بار گناه که باعث رانده شدن او از بهشت خدا بود اینهمه خوشحال بود ؟
حوا : آدم در بهشت کاره ای نبود . همه ی کارها به رهبری خدا و زیر نظر کارگزاران او جبرئیل و میکائیل و عزرائیل اداره می شد . رانده شدن او از بهشت یک توفیق اجباری بود . آدم در زمین صاحب اختیار همه چیز بود و پایه های حکومتش با تولد بارگناه مستحکمتر می شد . شادی آدم وقتی به اوج رسید که آلت تناسلی بار گناه را باز بینی کرد و مطمئن شد که او آدم زاده است نه حوا زاده . فریاد شادما نه ای که از سینه بر کشید آنچنان گوشخراش بود که باعث بر هم زدن خواب خدا شد و خدا توسط عزرائیل پیغام داد که اگر آدم دوباره سر و صدای اضافی راه بیندازد به زندان بهشت تبعید خواهد شد .
من : بعد چه شد ؟
حوا : بعد از ان من ماندم وبارگناه که حالا نامش آدم زاده بود . آدم زاده صبحها خیلی زود از خواب بر می خاست و قبل از آنکه من فرصت سر خاراندن پیدا کنم پستانهای مرا درمی آورد و شروع به مک زدن می کرد و آنقدر می خورد که من از حال می رفتم . هنوزآدم زاده شش ماهه نشده بود که از طرف خدای تبارک و تعالی این آیه نازل شد .
آدم ؛ آنقدر روی زمین ول نگرد گاز دوبار ه ای به سیب بزن تا نسلت در زمین پایدار بماند .
آدم که پس از بدنیا آمدن بار گناه و شنیدن اولین جیغ های نیمه شب او در اتاق دیگری زندگی می کرد و کارش فقط خوردن و خوابیدن بود پس از مدتها بیکاری و بیعاری به سراغ من آمد و گاز دوباره ای به سیب زد دوباره روز از نو روزی از نو . بار دوم بار من بار گناه نامیده نمی شد .چون با دستور خدا و با فکر و حساب و کتاب درست شده بود . این بار هم بعد از نه ماه و نه هفته ونه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه . بار دوم به زمین رسید . یعنی به دنیا آمد . البته اینبار بازدید از آلت تناسلی « بار دوم » نه تنها سیب شادی و سرور او نشد بلکه او را به سر حد مرگ خشمگین و سوگوار کرد . زیرا که بار دوم « حوازاده » بود و این برای آدم قابل قبول نبود و در حقیقت باعث ننگ و سر شکستگی او بود که « بار دوم » نام دیگری غیر از ادم زاده داشته باشد. پس از آنکه آدم شبهای متوالی در و دیوار را بهم زد و لنگ و لگد انداخت و عربده کشید و بدرگاه خدا استغاثه کرد از طرف باریتعالی آیه ای بدین مضمون بر او نازل شد که :
دل قوی دار که ما برای بقای نسل و تسلسل قدرت تو در زمین ؛ موجودی را از دنده ی چپ تو خلق کردیم و او را زن نامیدیم . بتو بشارت می دهیم که نام « بار دوم » حوازاده نخواهد شد . ما او را « دختر آدم » نامیدیم و نسل او تا جهان باقی است مطیع و فرمانبردار اوامر آدم خواهد بود و پس از آن بود که آدم آرام یافت .
من : بعد چه شد ؟
حوا : شما که تاریخ خوانده اید باید بهتر از من بدانید که بعد از آن من هر سال یک « بار » زائیدم . دخترانم با پسرانم به سیب خوری رفتند و از آنها نیز فرزندانی به دنیا آمد که تسلسل نسل آدم را سبب شد .
من : این حرفتان را قبول ندارم شاید از آغاز دختر آدم برای بقای نسل آدم زاده شد . اما آنها به این آیه و آیه های دیگر تن در ندادند . نگاهی به دور و برتان بیاندازید . اینهمه زن را نمی بینید که کارهای مهم کشوری و لشکری را بدست دارند و اینهمه آدم را که زیر دست انها کار می کنند و بر عکس آیه ی نازل شده آنها هستند که اوامر زن ها را اطاعت می کنند ؟
حوا : واقعا از شما بعید است . حرفهای بچه گانه می زنید و باعث تاسف و حتا خنده ی من می شوید . شما چرادیگر با هر چیز ظاهری فریفته می شوید و کلاه سرتان می رود. اینها همه حیله ی آدم است .
من : ببینید خانم حوا؛ شما زیادی بد بینید . به همین انگلستان نگاه کنید ملکه اش زن است ؛ نخست وزیرش زن است . وقتی من اینها را با چشمانم می بینم که دیگر نمی توانم لیاقت و شایستگی این زنان را نادیده بگیرم ؟
حوا : فعلا در باره تاجی که ارث پدر ملکه ی انگلستان بوده و بر سر نهادن آن هیچ شعور و لیاقتی را از جانب این خانم طلب نمی کرده بحثی نمی کنم . اما در مورد خانم تاچر ؛ یا یک عروسک بزک کرده است که « آدم » ها حرفهای گنده گنده توی دهنش گذاشته اند و یا زیر دامنش از آن چیزهایی دارد که « آدم » دارد!
من : دیگر شورش را در آورده اید . حالا « آدم » یک اشتباهی کرد شما که نباید همه را به یک چوب برانید ؟
حوا : همه سر و ته یک کرباسند . و من «حوا » بدینوسیله به شما و همه جهانیان اعلام می کنم که یک ضد «آدم » هستم و به خاطر تجربه های تاریخی ام گول شعارهای تو خالی و حرفهای دهان پر کن را نمی خورم .
این زخمها را روی بازویم می بینید ؟ دستتان را به من بدهید آها ؛ این بر آمدگی را روی سرم حس می کنید ؟
من : اوه بله . چه وحشتناک .
حوا : اینها را « آدم » کرده است با مشت ؛ با لگد ؛ با اطوی داغ با سیخ ؛ با میخ ؛ شکاف روی پیشانیم را می بینید ؟ آدم موهایم را دور دستش پیچیده و سرم را محکم به دیوار کوبیده است .
من : آخر چرا ؟ مگر شما چه کرده بودید ؟
حوا : چه عرض کنم . سوالات شما مثل سوالات خدا و جبرییل و عزراییل و میکاییل است . هر گاه از جور آدم به آنها نالیده ام آیه نازل شده است که :
ای حوا شکایت بس است . سزای زنی که نافرمانی کند کتک است . این را ما در کتابهای آسمانی در آیه های متعدد و به صراحت بیان کرد ه ایم .
این چراهای شما هم مثل آیه های خداست ؛ شما هم می خواهید بدانید که من چه کرده ام که کتک خورده ام و این سوال از طرف شما که یک زن مدعی هستید بسیار بی ربط است و معنی اش این است که اگر زنی کاری کرد که « آدم » دوست نداشت کتک حق اوست . شما دلیل خشم آدم را می پرسید و مادر بزرگهای من نیز همیشه همین را پرسیده اند و حتی مادر بزرگ مادر بزرگ مادرم یک شب به خوابم آمده و گفته است : ننه جان لباسهای آدم را به موقع اطو کن . غذایش را به موقع بده بالای حرفش حرف نزن که عصبانی نشود که بزند ترا اینجوری لت و پارکند.
من : یعنی شما بعد از آن جریان سیب خوری تاریخی و رانده شدن از بهشت تا امروز بیست قرن بعد از میلاد مسیح هیج تغییری در وضعیت زنان نمی بینید .
حوا : اوه چرا ؛ چرا خیلی تغییرات می بینم البته در جهت پسرفت . زنان دوره ی سنگ و دوره ی آهن به مراتب بهتر از شماها حقشان را گرفته اند . و برای خواسته هایشان با چنگ و دندان جنگیده اند .
من : شوخی می فرمایید ؟ یا عمدن چشمانتان را بروی موفقیت و پیشرفت زنان می بندید . نگاهی به تاریخ مبارزات زنان بیندازید . کولنتای ؛ ماری کوری ؛ ژاندارک ؛ سیمون دوبوار .... اینهمه دانشمند ؛ نویسنده ؛ شاعر و سیاستمدار زن را نمی بینید ؟
حوا : چرا می بینم اما حرف از هنر و دانش نیست ؛ حرف از عشق ؛ امنیت ؛ تساوی و آسایش است . می توانید حدس بزنید که ماری کوری تا به خانه می رسید ه چه می کرده ؟
من : نه نمی توانم .
حوا : مطمین باشید که او بلافاصله پس از آنهمه کار در آزمایشگاه های تنگ و تاریک و ور رفتن با لوله های « پی پت » و « بورت » با عجله به خانه بر می گشت تا برای شام شب مسیو کوری تدارک ببیند .
من : مسیو کوری بیچاره خودش هم تا دیر وقت در آزمایشگاه های بقول شما تنگ و تاریک کار می کرده پس شما توقع داشتید بیاید توی خانه بعد از آنهمه کار طاقت فرسا ؛ غذا بپزدو ظرف بشوید آخر انصاف هم خوب چیزی ست .
حوا : به به ... واقعا هزار و صد هزار مرحبا . دستتان درد نکند . خوبست که « آدم » ها در میان زنان ، مدافعانی بدین پر و پا قرصی دارند .آخر آدم حسابی مگر آنوقت که مسیو « کوری » بقول شما بیچاره توی آزمایشگاه کار می کرد مادام کوری رو به قبله دراز کشیده بود و آفتاب می گرفت ؟ یا توی تختش لم داره بود و مشغول عیش و عشرت بود ؟ و یا مثلا بند و زیر آبرو کرده بود و یا بعد از ساعتها نشستن دم آینه و مصرف صد من پودر و ماتیک و سرخاب از زور بیکاری رفته بود لقمه ای هم برای پیرمرد بیچاره آماده کند ؟
ماری کوری مادر مرده هم پس از آنهمه زحمت که بخاطر نجات جان فرزندان آدم می کشید . خسته و کوفته و درب و داغان به خانه می آمد و تازه باید به کار دیگری می پرداخت به یک کار بدون مزد و مواجب بدون حتی دستت درد نکند . آیا این وضع عادلانه است که مادام کوری هم توی آزمایشگاه کار کند و هم توی آشپزخانه ؟ هم بزاید هم بزرگ کند ؛ هم بخرد هم بپزد هم بپردازد ؛ هم مطیع و حرف شنو باشد ؟ و شما اسم اینرا می گذارید پیشرفت ؟ که زن هم در بیرون مثل اسب تازی کار کند و هم در خانه « آدم » را تر و خشک کند . باز صد رحمت به قدیمی ها که لااقل یکی از این دو کار را می کردند و گاهگاهی وقتی پیدا می کردند که نفسی تازه کنند.
من : راستش این حرفها هر گز به فکر من نرسیده بود . شما که روی این مسله فکر کرده اید چه راه حلی را پیش پای زنان می گذارید ؟
حوا : از خانه شروع کنند. مشت شان را در خانه گره کنند . تا وقتی قد زن ها از گاز آشپزخانه کوتاه تر است ول معطلند و دستشان به جایی بند نمی شود .
من : یعنی می خواهید بگویید که برای رسیدن به مساوات نباید منتظر یک انقلاب واقعی بود ؟
حوا : این حرفها یعنی کشک ؛ یعنی آب در هاون کوبیدن .
دیگر باید بروم . وقتتان تمام شد و ضمنا حوصله ی من از اینهمه کودنی شما به سر آمده . یعنی شما با اینهمه هارت و پورتی که می کنید هنوز نفهمید ه اید که دعوت به صبر و تحمل و حواله ی حقوق به بعد از انقلاب هم یکی از حیله های « آدم » است برای به عقب انداختن هر چه بیشتر حقوق «حوا» /
بروید خانم جان ؛ به جای این حرفها بروید قدتان را از گاز آشپزخانه – یک کمی – بلندتر کنید !

مینااسدی ......... بهار ۱۹۸۹ استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



۲۷ ژوئیه ۲۰۱۶
چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵

صفحه‌ی نخست

شعر

مقاله

ویدئو

SWEDISH

تماس